<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[خانه فلسفه - تمام انجمن‌ها]]></title>
		<link>http://forum.new-philosophy.ir/</link>
		<description><![CDATA[خانه فلسفه - http://forum.new-philosophy.ir]]></description>
		<pubDate>Sat, 19 May 2012 03:48:57 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[ماهیت علوم اجتماعی در رئالیسم انتقادی باسکار]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=905</link>
			<pubDate>Fri, 18 May 2012 17:41:55 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=905</guid>
			<description><![CDATA[<blockquote><cite>نقل قول:</cite><span style="font-weight: bold;">مقدمه</span><br />
<br />
<div style="text-align: justify;">روي ‌باسكار يكي از بزرگترين فيلسوفان علم در زمينه رئاليسم است. وي با معرفي ضعف‌ها و مشكلات مربوط به رئاليسم‌هاي خام و بازنمودي، رئاليسم انتقادي را توسعه داده است. به‌عقيده وي، پوزيتيويسم، كه ‌برمبناي رئاليسم‌هاي خام و تا حدي بازنمودي بنا شده است، واقعيت و ذهن را بيش‌ از حد ساده انگاشته و با تقليل لايه‌هاي متعدد واقعيت به لايه قوانين علّي حاكم بر رويدادها(events)، و در نتيجه تقليل لايه‌هاي متعدد معرفت به لايه معرفت تجربي، تصويري ناقص و نادرست از عالم عرضه كرده است. باسكار اين تقليل‌گرايي را يك مغالطه معرفتي دانسته و بر همين مبنا فلسفه علم متفاوتي عرضه كرده است.<br />
باسكار برمبناي تفاوت ماهوي ساختار علوم اجتماعي از علوم طبيعي، اصرار پوزيتيويسم در وحدت روش‌شناختي علوم طبيعي و اجتماعي را گمراه كننده دانسته است. زيرا علوم طبيعيِ پوزيتيو تماماً بر مطالعات آزمايشگاهي در سطح رويدادهاي علّي مبتني هستند، حال آنكه در علوم اجتماعي، رويدادهاي علّي خارجي‌ترين سطح مورد مطالعه است. به‌عقيده باسكار، آنچه پوزيتيويسم تحت عنوان واقعيت و معرفت عرضه كرده است، صرفاً بعد لازم(transitive) واقعيت و معرفت ما به اين واقعيت است. حال آنكه ابعاد غيرلازم(intransitive) ديگري نيز وجود دارد كه پوزيتيويسم هم نمي‌تواند آن‌ها را شناسايي و تبيين كند و هم اساساً به‌شيوه پوزيتيويستي تبيين‌پذير نيستند. باسكار بعد لازم واقعيت و معرفت را به‌عنوان شناسايي در سيستم‌هاي بسته(close system) يا همان محيط‌هاي آزمايشگاهي معرفي كرده و آن‌را از معرفت در سيستم‌هاي باز تفكيك كرده است. به‌عقيده وي، جامعه يك سيستم باز(open system) است و بنابراين متعلق‌هاي آن، به‌نحو تجربي و علّي (پوزيتيويستي) قابل شناسايي نيستند، زيرا در اين ساحت، نيروها و تمايلات موجود در لايه‌هاي زيرين واقعيت، در نسبتي ديالكتيكي بين افراد- جامعه بر رفتارهاي سطحي و قابل مشاهده تأثير مي‌گذارند. از اينرو، وي با توجه به هستي‌شناسي چند لايه‌اي و تفاوت علوم اجتماعي و به‌طور كلي، علوم انساني از علوم طبيعي، و برمبناي نيروها و تمايلات(tendencies) فعّال در لايه‌هاي زيرين واقعيت و به‌ويژه جامعه كه سبب رفتارها و رويدادهاي قابل مشاهدة علّي در سطح تجربي مي‌شوند، به‌جاي تأييد و پيش‌بيني علمي- آن‌گونه كه در علوم طبيعي مطرح است- تبييني انتقادي را پيشنهاد مي‌كند كه با تبيين و تفسير هرمنوتيكي تفاوت دارد. به‌عقيده وي، آنچه در تفاسير هرمنوتيكي مورد غفلت قرار گرفته است، رابطه تبيين‌ها با واقعيت است. زيرا هرمنوتيسين‌ها با تأكيد بسيار بر رابطه معنا و تفسير، از اصل وجود و واقعيت متعلق‌هاي پژوهش فاصله گرفته‌اند، حال آنكه مسئله اصلي در علوم اجتماعي، شناسايي شرط‌ها و بنيادهاي وجوديي است كه چنين علومي را امكان‌پذير مي‌سازند. يكي از اين بنيادها، لايه‌بندي واقعيت خارجيِ مستقل از ماو علوم غير قابل تقليلي است كه عهده‌دار شناسايي هر يك از مكانيسم‌هاي.موجود در اين لايه‌ها است.<br />
بنابه اين نكات، باسكار با طرح تقدم هستي‌شناسي بر معرفت‌شناسي مطرح در پوزيتيويسم و هرمنوتيك، نوعي طبيعت‌گرايي علوم اجتماعي را پيشنهاد كرده است كه ضمن توجه به تفاوت روش‌شناختي بين علوم طبيعي و اجتماعي، درصدد شناسايي قواعد حاكم بر روابط فرد و جامعه و تبيين آن‌ها است، اما اين تبيين نه تبييني پيش‌گويانه، بلكه تبييني انتقادي و تفسيري است كه با نظر به نقش ديگر لايه‌هاي واقعيت در رفتارهاي قابل مشاهده در لايه تجربي و دو گانگي ساختار  و دوگانگي فعاليت در نسبت افراد- جامعه، عرضه مي‌شود. آنچه در ادامه آمده است، تقريري مختصر و در عين‌حال سودمند از ديدگاه‌هاي باسكار درباب ماهيت علوم اجتماعي است كه از نكته‌هاي انتقادي نيز بي‌بهره نيست.</div></blockquote>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;">باسكار پيشرو مكتب رئاليسم انتقادي است. اين مكتب در راستاي نقد پوزيتيويسم و هرمنوتيك و همچنين به‌مثابه ديدگاه فلسفي جديدي براي انديشيدن علمي طرح شده است. طبق هستي‌شناسي فلسفي رئاليسم انتقادي، چيزي واقعي(real) است كه بتواند نتايج محسوس/ مادي عرضه كند. به‌عبارت ديگر، در رئاليسم انتقادي چيزي واقعي است كه به‌نحو علّي مؤثر باشد (به‌عنوان مثال، يك ميدان مغناطيسي (آهن‌ربايي)، [هرچند] بدون كاربرد، و ناچيز). به‌لحاظ معرفت‌شناسي، رئاليسم انتقادي به نظريه عمل‌گرايي (پراگماتيك) حقيقت تمايل دارد، هرچند برخي از رئاليست‌هاي انتقادي همچنان بر اين باورند كه معرفت‌شناسي آن‌ها بايد مطابق با نظريه حقيقت باشد. ديگر رئاليست‌هاي انتقادي ترجيح مي‌دهند به‌نحو گزينشي اقدام نموده و بنابراين، معرفت‌شناسي سه- مرحله‌اي كه از نظريه مطابقت(correspondence)، پيوستگي(coherence) و عمل‌گراييِ حقيقت استفاده مي‌كند، را پذيرفته و آن‌را مدلل سازند(Ardebili 2001).<br />
<br />
اين نوشتار درصدد است به‌نحو انتقادي مكتب رئاليسم انتقادي باسكار را معرفي كرده و ويژگي‌هاي كليدي آن‌را برجسته سازد. در همين راستا، اين مكتوب نقد باسكار به مكاتب پوزيتيويسم و هرمنوتيك را تشريح مي‌كند و برخي از ديدگاه‌هاي وي من‌جمله تلقي او از طبيعت‌گرايي انتقادي، لايه‌بندي واقعيت، مفهوم ساختار اجتماعي، مدل تغييرپذيري (انتقالي) (transformational model) فعاليت‌هاي اجتماعي، نظريه وي درباب جامعه و نقد وي از پوزيتيويسم و هرمنوتيك را تحليل و بررسي مي‌كند.<br />
<br />
باسكار در كتاب امكان طبيعت‌گرايي (1979) تلاش نموده به اين پرسش كه در كانون مباحث روش‌شناختي دانشمندان [علوم] اجتماعي است بپردازد: «در چه گستره‌اي مي‌توان جامعه را به همان روش طبيعت مطالعه كرد؟»(Bhaskar 1998, 1 (تأكيد از متن اصلي است)). پوزيتيويست‌ها مدعي‌اند جامعه و طبيعت بايد به‌شيوه‌اي يكسان و مطابق با تلقي هيومي از قانون مطالعه شوند (يعني نظرگاه طبيعت‌گرايانه). از سوي ديگر، هرمنوتيسين‌ها مدعي‌اند علوم اجتماعي درصدد ارزيابي معناي رويدادهاي اجتماعي است، از اينرو جامعه نمي‌تواند برمبناي روش‌شناسي طبيعت‌گرايانه مطالعه شود (يعني نظرگاه ضد- طبيعت‌گرايانه). باسكار طبيعت‌گرايي را به‌مثابه «گفتماني [مي‌نگرد] كه به وحدت ذاتي روش [شناختي] بين طبيعت و علوم اجتماعي قائل است (يا چنين وحدتي مي‌تواند وجود داشته باشد)»(Ibid, 2). وي همچنين تفاوت بين طبيعت‌گرايي و زير- اجزاءها، [يعني تقليل‌گرايي و علم‌گرايي] را معرفي كرده است. از اينرو باسكار به‌عنوان يك رئاليست انتقادي، موضع طبيعت‌گراييِ ضد- پوزيتيويستي را اتخاذ كرده است. وي مدعي است مي‌توان تبييني از علم ارائه داد كه تحت آن هم روش‌هاي علوم طبيعي و هم روش‌هاي علوم اجتماعي بررسي شوند. اگرچه به‌عقيده باسكار تفاوت‌هاي مهمي در اين روش‌ها وجود دارد، [از اينرو] وي مدعي است به‌لحاظ اين ملاحظات است كه علم اجتماعي امكان‌پذير است. و مهم‌تر از همه اينكه «اين ماهيت عين است كه صورتِ علمِ ممكن آن‌را معين مي‌كند»(Ibid, 3).<br />
<br />
باسكار به موضوعات اساسيي در خصوص رابطه بين فلسفه و علم پرداخته است. وي مدعي است اگر فلسفه امكان‌پذير است، بايد دنباله‌رو نظرگاه كانتي باشد (براهين استعلايي). در حقيقت، تحليل استعلايي كانتي به مسئله امكان موضوع مورد مطالعه و تحقيق نيز مي‌پردازد (به‌عنوان مثال، شرط‌هاي امكان شناخت چه چيزهايي هستند؟). طبق نظر كانت، [اصل] نياز به مقولات مفهومي فردي معين است كه ما را در فهم و معرفي رويدادهاي اجتماعي قادر مي‌سازد. از اينرو كانت برهان خود را بر يك تحليل ايده‌آليستي و فردگرايانه مبتني كرده است (به‌عنوان مثال، شرط امكان شناخت، ذهن بشري است).<br />
<br />
باسكار اين تلقي ايده‌آليستي و فردگرايانه را رد كرده اما نظرگاه رئاليستي استعلايي كانتي را پذيرفته است، يعني برخلاف كانت، باسكار مدعي است مقولات مفهوميي كه براي معرفي و فهم رويدادهاي اجتماعي به‌كار مي‌بريم به‌نحو برون رونده‌اي(exogenously) متعيّن نيستند، بلكه اين مقولات به‌لحاظ اجتماعي و تاريخي متعيّن‌اند(2)(Ardebili 2001). بنابراين باسكار به موضعي عميق‌تر يعني موضع رئاليسم استعلايي (در مقابل ايده‌آليسم استعلايي كانت) اشاره مي‌كند، تا [بدين‌طريق] پيش‌شرط‌هاي امكان فعاليت اجتماعي را بررسي كند. سپس باسكار ديدگاه تحليلي خود درباب تشابه بين مطالعه طبيعت و جامعه را با اين پرسش كه «پيش‌شرط‌هاي امكان تجارب چيستند؟» ادامه مي‌دهد. در اينجا، باسكار تمايز هستي‌شناسانه صريحي بين “الگوهاي رويدادها”(patterns of events) و “قوانين علّي” طرح مي‌كند. وي در اين‌باره چنين گفته است:<br />
<br />
نكته ويژه درباب اين الگوها [كه دانشمندان] با وسواسي تمام تحت شرط‌هاي كنترل شده بسيار دقيق در آزمايشگاه توليد مي‌كنند اين است كه آن الگوها، دانشمندان را در معرفي شيوه عملكرد ساختارهاي طبيعي، مكانيسم‌ها يا فرايندهايي كه آن‌ها توليد نمي‌كنند، توانا مي‌سازد. آنچه پديده‌اي كه واقعاً توسط دانشمند توليد مي‌شود را از تماميت پديده‌اي كه او مي‌توانست توليد كند، متمايز مي‌سازد اين است كه هرگاه تجربه او موفق باشد، اين تجربه و توفيق به چيزي ارجاع مي‌دهد كه او توليد نكرده است. [از اينرو] تمايزي واقعي بين متعلق تحقيق تجربي، از قبيل قوانين علّي، و الگوهاي رويدادها وجود دارد كه درعين‌حال، شرط معقوليتِ فعاليت تجربي است(Bhaskar 1998, 9 (تأكيدها از متن اصلي است)).<br />
<br />
به‌عبارت ديگر، قوانين علّي به‌نحو ناملموسي در ساختارهاي طبيعي، تجسم يافته‌اند؛ بنابراين آن‌ها با الگوهاي تجربي رويدادها تفاوت دارند. ناتواني در تفكيك اين دو به بدفهمي رويدادهاي مورد بررسي منجر مي‌شود. بايد توجه داشت كه اين تمايز هستي‌شناسانه هم براي پديده‌هاي اجتماعي و هم براي پديده‌هاي طبيعي قابل كاربرد است.<br />
<br />
برمبناي تحليل فوق، مي‌توان ديد طبيعت‌گرايي انتقادي باسكار حامي اين نكته است كه ساختار ايجاد معرفت، در علوم طبيعي و اجتماعي يكسان است. بنابراين وحدتي روش‌شناختي وجود دارد كه طبق آن، علم (به‌طور كلي) عمل شده است(practiced) (يعني، ساختار عملِ علمي).<br />
<br />
حال بايد واقعيت را در مكتب رئاليسم انتقادي تعريف كنيم. واقعيت به‌نحوي مستقل از ما، و معرفت/ يا ادراك ما از آن وجود دارد. ناتواني در تفكيك بين واقعيت و مفهوم ما از واقعيت، به‌مثابه مغالطه معرفتي لحاظ مي‌شود. در رئاليسم انتقادي، واقعيت از سه لايه متفاوت تجربي(empirical) (قابل مشاهده توسط انسان‌ها)، فعليتي(actual) (موجود در زمان و مكان) و واقعي(real) (فراواقعي(transfactual) و بسيار بادوام‌تر از ادراك ما از آن) تشكيل شده است. مورد اخير، شامل ساختارهاي حاوي نيروها(powers) و استعدادهايي(liabilities) است كه از آن‌ها رويدادهاي قابل مشاهده ناشي مي‌شود(Ardebili 2001). بنابراين، پديده اجتماعيِ ناشي شده از ساختارهاي واقعي بسيار بنيادي (زيرين)، [نخست] فعليت يافته و سپس تجربي مي‌شوند. در حاليكه، درك ما از اين پديده‌هاي اجتماعي دقيقاً در جهت مخالف حركت مي‌كند (از تجربي به فعليتي و سپس به واقعي).<br />
<br />
باسكار بعد لازم يا معرفت‌شناختي واقعيت را از بعد غيرلازم آن تفكيك كرده است. بعد لازم، ذاتاً ادراك ما از واقعيت است، در حاليكه بعد غيرلازم، ساختار زيرين فعليتيِ واقعيت است. بايد توجه داشته باشيم كه باسكار اساساً با هستي‌شناسي سروكار دارد و نه با معرفت‌شناسي، و ديگر اينكه وي شرط‌هاي امكان علم را با شرط‌هاي معقوليت آن خلط كرده است(Ibid).<br />
<br />
باسكار اين پرسش را طرح كرده است؛ «جوامع واجد چه كيفياتي هستند كه آن‌ها را متعلق شناخت ما مي‌سازد؟». به‌عقيده وي اين مطلب نخست با مسئله هستي‌شناسانه كيفياتي كه جوامع واجد آن‌ها هستند سروكار دارد، و سپس به اين مسئله معرفت‌شناسانه مبني‌بر اينكه چگونه اين كيفيات، جوامع را متعلق شناخت ما مي‌سازند، برمي‌گردد. بنابراين، وي با نظربه رئاليسم استعلايي مدعي است «اين ماهيات متعلق‌ها است كه امكان شناخته شدن آن‌ها را براي ما متعيّن مي‌سازد»(Ibid, 25 (تأكيدها از متن اصلي است)). به‌عبارت ديگر، آنچه مطالعه مي‌كنيم، شيوه مطالعه آن‌را تعيين مي‌كند.<br />
<br />
باسكار در فصل دوم كتاب خود بنام امكان طبيعت‌گرايي (1975) مدعي است «جوامع غير قابل تقليل به مردم هستند» و «صورت‌هاي اجتماعي شرط‌هاي ضروري هرگونه فعل دروني (ذاتي) هستند» و اينكه موجوديت- پيشين اين صورت‌هاي اجتماعي، تعيين كننده خودآييني(autonomy) آن‌ها به‌عنوان متعلق‌هاي ممكن پژوهش علمي است و از همه مهم‌تر اينكه، نيروي علّي [موجود در] اين صورت‌هاي اجتماعي، واقعيت آن‌ها را تعيين مي‌كند(Bhaskar 1998, 25). باسكار نشان داد موجوديت- پيشين اين صورت‌هاي اجتماعي، مدلِ تغييرپذيري (انتقاليِ) فعاليت اجتماعي را به‌دنبال دارد كه هرگونه امكان طبيعت‌گرايي در سطح هستي‌شناسانه را انكار مي‌كند.<br />
<br />
از منظر يك رئاليست انتقادي، «فرديت‌گرايي روش‌شناختي، آموزه‌اي است كه معتقد است امور مربوط به جوامع و پديده‌هاي اجتماعي به‌طور كلي، صرفاً برمبناي امور مربوط به افراد تبيين مي‌شود»(Ibid, 27). يعني، فرديت‌گرايي روش‌شناختي، جامعه را به افراد يا گروه‌ها تقليل مي‌دهد؛ باسكار اين‌را اتميسم اجتماعي ناميده است كه طي آن، تبيين رويدادهاي اجتماعي از رفتار “مشاركتي افراد” و توصيف موقعيت آن‌ها به‌دست مي‌آيد. طبق نظر باسكار، «”تبيين”، خواه با قرار دادن تحت قانون كلي، [يعني]‌ توجه به انگيزه‌ها و قواعد، و خواه ازطريق بازتوصيف(redescription) (معرفي)، همواره مستلزم محمول‌ها (اسنادها)ي(predicates) اجتماعي تقليل‌ناپذير است»(Ibid, 28)؛ معنايي كه تبيين‌ها مي‌توانند صرفاً در يك متن اجتماعي عرضه كنند (به‌عنوان مثال، صندوق‌دار يك نظام بانكداري نوين؛ ايلياتيِ عضو يك ايل).<br />
<br />
باسكار مدعي است تعريف روش‌شناسانه فردگرايان از “جامعه” اساساً بد فهميده شده است. آن‌ها “جامعه” را مترادف با “گروه” لحاظ مي‌كنند. از اينرودر تلقي آن‌ها رفتار اجتماعي به‌عنوان رفتار گروهي از افراد يا رفتار افرادي از گروه‌ها قابل تفسير است(Ibid, 29). همچنين باسكار مدعي است جامعه‌شناسي با روابط بادوام بين افراد (و گروه‌ها)، روابط بين اين روابط (و بين چنين روابطي و طبيعت و توليدات چنين روابطي)، (مثلاً روابط بين دانش‌آموز و معلم، زن و شوهر، سرمايه‌دار و كارگر، برده و اربابش و غيره) سروكار دارد. «رفتار توده، يك پديده اجتماعي- روان‌شناختي مهم است، اما اين ماده- موضوع(subject-matter) جامعه‌شناسي نيست(Ibid).<br />
<br />
فردگرايي روش‌شناختي مستلزم فايده‌گرايي، نظريه سياسي آزاد انديشي و نظريه اقتصاد نوكلاسيكي است، كه مطابق با آن، «عقل تابع احساسات است و رفتار اجتماعي را مي‌توان به‌عنوان اين مسئله فوق‌العاده ساده نگريست:… عملكرد عقل… در نسبت اميال… يا احساسات… كه ممكن است به‌عنوان امر داده شدة طبيعي لحاظ شود. روابط هيچ نقشي در اين مدل ايفا نمي‌كنند(Ibid).<br />
<br />
«گفتن اينكه مردم عاقل هستند، اين‌را توضيح نمي‌دهد كه آن‌ها چه مي‌كنند بلكه تنها اين‌را بيان مي‌كند كه آن‌ها چگونه اين كار را انجام مي‌دهند». به‌عقيده باسكار عقلانيت، پيش‌فرض پيشيني پژوهش علمي است، بدون اينكه اين مسئله به‌درستي تبيين شده باشد، [از اينرو] يقيناً اشتباه است. وي اقتصاد نوكلاسيكي را نه به‌عنوان يك نظريه تبييني، بلكه به‌عنوان نمونه‌اي از نظريه فعل مؤثر، كه مجموعه‌اي از تكنيك‌ها براي حصول اهداف داده شده را ايجاد مي‌كند، مورد استفاده قرار داده است. وي همچنين مدعي است فردگرايي روش‌شناختي اين‌را انكار مي‌كند كه «حضور مادي (فيزيكي) جامعه مساوي است با (=) افراد و نتيجه (مادي) افعال آن‌ها»(Ibid, 30).<br />
<br />
طبق نظر باسكار، تلقي دوركهيم از ماده- موضوع جامعه‌شناسي يك مفهوم جمعي (تجمعي)(collectivist) است. اين مفهوم، متفاوت از مفهوم فردگرايانه [مورد نظر] منفعت‌گرايي و همچنين مفهوم ارتباطي باسكار است. وي مدعي است در ديدگاه دوركهيم، روابط بادوام بايد قوام يافته از پديده‌هاي جمعي باشد، در حاليكه به‌عقيده باسكار (ديدگاه رئاليستي/ ارتباطي)، پديده‌هاي جمعي، تقريرها و اظهاراتي از روابط بادوام هستند(Ibid). باسكار مدعي است در حاليكه دوركهيم مفهوم جمعي جامعه‌شناسي را با روش‌شناسي پوزيتيويستي درآميخته است، ماكس وبر روش‌شناسي نو- كانتي را با مفهوم فردگرايانه جامعه‌شناختي تركيب كرده است. به‌عقيده باسكار، دوركهيم و وبر نتوانسته‌اند از التزامي كه به تجربه‌گرايي‌ دارند رها شوند.<br />
<br />
طبق نظر باسكار، دو نظريه جامعه‌شناختي اصلي وجود دارد: وبر (مدل I): جامعه رفتار اشخاص فردي را معين مي‌كند (اراده باوري)( voluntarism)؛ و دوركهيم (مدل II): رفتار اشخاص فردي تعيين كننده جامعه است (جسميت دادن)(reification). مدل سومي كه توسط پيتر برگر و شاگردان وي پيشنهاد شده است (مدل III) فرض را بر اين دارد كه جامعه اشخاصي را شكل مي‌دهد كه جامعه را ايجاد مي‌كنند. در اين مدل، جامعه افرادي را توليد مي‌كند كه جامعه را در ديالكتيكي پيوسته توليد مي‌كنند (معرفي ممنوع)(illicit identification). در مدل برگر، «جامعه تجسم يا برون‌بود(externalization) انسان‌ها، و انسان‌ها درون‌بود(internalization) يا [محصول] متناسب شده(reappropriation) در آگاهي جامعه هستند»(Ibid, 32). اما باسكار مدعي است اين مدل “جداً گمراه كننده” است زيرا تنها توفيق آن تركيب وبر و دوركهيم است. البته اين بدين معنا نيست كه در تلقي باسكار، «مردم و جامعه، “به‌نحو ديالكتيكي” با هم مرتبط نيستند». آن‌ها دو لحظه از يك فرايند را تشكيل نمي‌دهند. بلكه آن‌ها به نوع اساساً متفاوتي از اشياء ارجاع مي‌دهند»(Ibid, 33).<br />
<br />
باسكار از منظر يك رئاليست انتقادي مدعي است جامعه توسط انسان‌ها ايجاد نمي‌شود، اگرچه جامعه توسط انسان‌ها بازتوليد شده و تغيير شكل مي‌يابد. در مدل تغييرپذيري فعاليت اجتماعي (transformational model of social activity) (مدل IV)، فعاليت جامعه و انسان بايد واجد مشخصه‌اي دو جنبه‌اي باشد. «جامعه هم شرط همواره حاضر (علت مادي) و هم بازتوليد مداوم فاعل‌هاي بشري است». اين امر، دوگانگي ساختار(duality of structure) است. «و فعاليت، هم كار است، يعني توليد آگاهانه، و هم (معمولاً به‌نحو ناآگاهانه) بازتوليد شرط‌هاي توليد، يعني جامعه است». اين امر، دوگانگي فعاليت است(Ibid, 34-5). ازسوي ديگر، فعاليت بشري توسط قصديت(intentionality) مشخص مي‌شود. تمايزي مهم بين “مردم و جوامع” و همچنين “فعاليت بشري و تغييرات موجود در ساختار اجتماعي” وجود دارد. به‌عقيده باسكار، مردم در فعاليت‌هاي آگاهانه‌شان، نا‌آگاهانه ساختارهاي حاكم بر فعاليت‌هاي توليدي اصلي‌شان را بازتوليد كرده و يا تغيير مي‌دهند(Ibid, 35). در مدل باسكار اين مسئله چنين تقرير شده است:<br />
<br />
مردم جامعه را ايجاد نمي‌كنند. زيرا جامعه همواره مقدم بر آن‌ها وجود دارد و شرط ضروري فعاليت آن‌ها است. همچنين، جامعه بايد به‌عنوان مجموعه‌اي از ساختارها، فعاليت‌ها، قراردادها و پيمان‌ها لحاظ شود كه افراد آن‌ها را بازتوليد كرده يا تغيير مي‌دهند. اما جامعه وجود ندارد مگر اينكه افراد وجود داشته باشند. جامعه مستقل از فعاليت بشري وجود ندارد (خطاي جسميت دادن). اما جامعه محصول فعاليت بشري نيست (خطاي اراده باوري)(Ibid, 36).<br />
<br />
مهارت‌ها، رقابت‌ها و عادت‌ها به‌مثابه پيش‌شرط‌هاي ضروري بازتوليد و انتقال‌پذيري جامعه، اموري لازم و حائز اهميت‌اند: اين امر، فرايند اجتماعي‌شدن(socialization) است. به‌گفته باسكار:<br />
<br />
جامعه… شرط‌هاي ضروريي را براي فعاليت قصدي (التفاتي) انسان فراهم مي‌كند و فعاليت قصدي انسان، شرط ضروري براي آن است. جامعه تنها در افعال بشري حاضر است، اما افعال بشري همواره برخي از صورت‌هاي اجتماعي را بيان كرده و مورد استفاده قرار مي‌دهند.<br />
<br />
به‌عقيده باسكار چهار مشخصه كليدي جامعه و فعاليت قصدي انسان عبارت‌اند از:<br />
<br />
1-    جامعه (فعل قصدي انسان) نمي‌تواند با فعل قصدي انسان معرفي شود (جامعه).<br />
<br />
2- جامعه (فعل قصدي انسان) نمي‌تواند به فعل قصدي انسان تقليل يابد (جامعه).<br />
<br />
3- جامعه (فعل قصدي انسان) نمي‌تواند بر اساس فعل قصدي انسان تبيين شود (جامعه).<br />
<br />
4- جامعه (فعل قصدي انسان) نمي‌تواند برمبناي فعل قصدي انسان بازسازي شود (جامعه).<br />
<br />
طبق نظر باسكار، مدل I ، افعال را دارد اما شرط‌ها را ندارد. مدل II شرط‌ها را دارد اما افعال را ندارد. مدل III افعال و شرط‌ها را خلط كرده است و مدل IV ، با تأكيد بر تداوم مادي، تغيير و تاريخ را بيان مي‌كند.<br />
<br />
باسكار با پذيرفتن اينكه ساختارهاي اجتماعي، مكانيسم‌هاي مناسبي براي توضيح رويدادهاي اجتماعي هستند، مدعي است ساختارهاي اجتماعي (برخلاف ساختارهاي طبيعي) «تنها به‌لحاظ فعاليت‌هايي وجود دارند كه بر آن‌ها حاكم‌اند و [بنابراين] نمي‌توانند به‌نحو تجربي مستقل از اين فعاليت‌ها معرفي شوند». ساختارهاي اجتماعي برخلاف ساختارهاي طبيعي، مستقل از فعاليت‌هايي كه بر آن‌ها حاكم هستند وجود ندارند؛ آن‌ها مستقل از تلقي‌ها (انديشة) فاعل‌هايي كه در فعاليت‌‌هايشان كارهايي را انجام مي‌دهند وجود ندارند، و در نتيجه، ساختارهاي اجتماعي مي‌توانند صرفاً واجد دوامي نسبي باشند(Ibid, 38).<br />
<br />
طبق نظر باسكار جامعه مجموعه‌اي قوام يافته از تمايلات و نيروها است كه:<br />
<br />
1-   تنها تا زماني كه تمايلات و نيروها در جريان هستند وجود دارند.<br />
<br />
2-   ازطريق قصديت انسان، به‌كار مي‌روند، و<br />
<br />
3-   ضرورتاً كلي و تاريخي نيستند(Ibid, 39).<br />
<br />
علاوه‌بر اين، ساختارهاي اجتماعي بايد در اصل به‌عنوان [اموري] توانا لحاظ شوند، و نه اجباري…. اين ساختارها غير قابل تقليل به نتايج و آثارشان هستند، با اين‌حال، آن‌ها صرفاً ازطريق نتايج و آثارشان حاضر هستند(Ibid, 40). بنابراين باسكار مدعي است روابط اجتماعي مبتني‌بر قواعد اجتماعي است و نه مبتني‌بر هر نوع “قانون طبيعي”.<br />
<br />
در اين مرحله از تحليل باسكار مي‌پرسد «چه رابطه‌اي بين مفهوم ارتباطيِ جامعه‌شناسي و مدل انتقال‌پذيريِ فعاليت اجتماعي وجود دارد؟». پاسخ وي گوياي آن است كه فاعل بشري بايد ازطريق “نقطه تماس” بادوامي كه توسط افراد اشغال شده است، به ساختارهاي اجتماعي متصل شود. اين سيستم واسطه‌گر چيزي است كه باسكار سيستم فعاليت- موقعيت(position-practice system) ناميده است(Ibid, 40-41).<br />
<br />
علاوه‌بر سه محدوديت هستي‌شناختي براي طبيعت‌گرايي كه ذكر آن آمد، يعني اينكه جامعه يك مجموعه منظم از تمايلات و نيروها است كه:<br />
<br />
1-    مادامي كه آن‌ها به‌كار مي‌روند وجود دارند.<br />
<br />
2-    ازطريق قصديت انسان به‌كار مي‌روند، و<br />
<br />
3-    ضرورتاً كلي و تاريخي نيستند(Ibid, 39)؛<br />
<br />
باسكار يك محدوديت معرفت‌شناسانه و يك محدوديت نسبي (ارتباطي) را براي طبيعت‌گرايي ذكر كرده است. محدوديت معرفت‌شناسانه به اين واقعيت اشاره دارد كه علم اجتماعي نمي‌توانند به‌لحاظ تجربي، علمي بسته(closed science) باشد، [بلكه] بايد در متن يك سيستم باز باشد، و بنابراين، علم اجتماعي مي‌تواند “تبييني” باشد اما نمي‌تواند “پيش‌بيني” باشد. محدوديت نسبي مدعي است علم اجتماعي، ذاتي ماده- موضوع اين علم است، بنابراين متعلق‌هاي معرفتي [اين علم] “غيرلازم” بوده و نمي‌توانند بيرون از جامعه وجود داشته باشند.<br />
<br />
مفاهيم اصليي كه توسط رئاليست‌هاي انتقادي ذكر شده است فرض را بر اين دارد كه فعاليت‌هاي اجتماعي، به‌نحو تاريخي و نهادي (نظامي) متعيّن شده‌اند. بنابراين، نظريه اجتماعي، روابطي كه واقعي اما غير تجربي‌اند را گونه‌بندي (دسته‌بندي) مي‌كند. علاوه‌بر اين، باورها اعياني اجتماعي‌اند و بنابراين بايد توسط دانشمندان اجتماعي تبيين شوند. طبق نظر باسكار، علم اجتماعي خنثي است به اين معنا كه تقارير و اظهارات بالفعل آن، از ارزش‌ها به‌دست نمي‌آيد و در همان حال، ارزش‌ها نيز نمي‌توانند از تقارير و اظهارات بالفعل به‌دست آيند. وي همچنين مدعي است انسان‌ها احكام ارزشمندي را هم در علوم اجتماعي و هم در علوم طبيعي مي‌سازند، و به همين‌نحو متعلق پژوهش علمي را تعيين مي‌كنند.<br />
<br />
همان‌گونه كه باسكار در كتاب امكان طبيعت‌گرايي (1975) بيان كرده است، واقعيت، مستقل از تلقي و مفهوم ما از آن وجود دارد؛ بنابراين مي‌توانيم در ايجاد معرفت علمي از پوزيتيويسم و هرمنوتيك استفاده نكنيم. پوزيتيويسم به‌دليل تركيب هستي‌شناسي هيومي با معرفت‌شناسي دكارتي دچار ناسازگاري دروني است، در حاليكه هرمنوتيك به‌علت تأكيد بيش از حد بر هماهنگي بين معنا و تفسير، بجاي هماهنگي اساسي بين معنا و واقعيت، نمي‌تواند معرفت علمي بسنده‌اي را عرضه كند. طبق نظر باسكار، رئاليسم انتقادي توليد معنا را به‌مثابه قوانين- حاكم شده و نه قوانين- متعيّن شده، مي‌نگرد(Ibid, 123).</div>
<br />
<br />
پي‌نوشت‌ها:<br />
<br />
1-   اين نوشتار ترجمه‌اي است از Roy Bhaskar’s Critical Realism نوشته Fadhel Kaboub كه در وب‌‌سايت رئاليسم انتقادي منتشر گرديده است. (برخي از ايده‌هاي مندرج در اين نوشتار، حين ذكر مباحث در كلاس‌هاي سمينار و ديگر منابعي كه در ذيل مي‌آيد، الهام گرفته شده است[مؤلف]).<br />
<br />
2-    در اين معنا، رئاليسم انتقادي بيشتر نسبي است تا مطلق‌انگار.<br />
<br />
<br />
منابع:<br />
<br />
1-     Archer, Margaret, et al. (editors). Critical Realism: Essential Readings. New York and London: Routledge, 1998.<br />
<br />
2-     Ardebili, Morteza H. “Unpublished Lectures Notes: Social Science 610, Philosophy of Social Science,” Department of Economics &amp; Social Science Consortium, University of Missouri-Kansas City, Fall 2001.<br />
<br />
3-     Bhaskar, Roy. A Realist Theory of Science (2nd edition), New York and London: Verso, 1997.<br />
<br />
4-     —————– The Possibility of Naturalism: A Philosophical Critique of the Contemporary Human Sciences (3rd edition), New York and London: Routledge, 1998.<br />
<br />
5-     Collier. Andrew. Critical Realism: An Introduction to Roy Bhaskar’s Philosophy. New York and London: Verso, 1994.<br />
<br />
6-     Descartes, Rene. Discourse on Method and Meditations on First Philosophy. Translated by Donald A. Cress. Indianapolis: Hackett Publishing Company (4th edition 1998 [1637]).<br />
<br />
7-     Hume, David. An Enquiry Concerning Human Understanding. Edited by Eric Steinberg, Indianapolis: Hackett Publishing Company (2nd edition 1993 [1777]).<br />
<br />
8-     Kuhn, Thomas S. The Structure of Scientific Revolutions, Chicago: University of Chicago Press, 1962 (3rd edition published in 1996).<br />
<br />
9-     Lawson, Tony. Economics &amp; Reality. New York and London: Routledge, 1997.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><cite>نقل قول:</cite><span style="font-weight: bold;">مقدمه</span><br />
<br />
<div style="text-align: justify;">روي ‌باسكار يكي از بزرگترين فيلسوفان علم در زمينه رئاليسم است. وي با معرفي ضعف‌ها و مشكلات مربوط به رئاليسم‌هاي خام و بازنمودي، رئاليسم انتقادي را توسعه داده است. به‌عقيده وي، پوزيتيويسم، كه ‌برمبناي رئاليسم‌هاي خام و تا حدي بازنمودي بنا شده است، واقعيت و ذهن را بيش‌ از حد ساده انگاشته و با تقليل لايه‌هاي متعدد واقعيت به لايه قوانين علّي حاكم بر رويدادها(events)، و در نتيجه تقليل لايه‌هاي متعدد معرفت به لايه معرفت تجربي، تصويري ناقص و نادرست از عالم عرضه كرده است. باسكار اين تقليل‌گرايي را يك مغالطه معرفتي دانسته و بر همين مبنا فلسفه علم متفاوتي عرضه كرده است.<br />
باسكار برمبناي تفاوت ماهوي ساختار علوم اجتماعي از علوم طبيعي، اصرار پوزيتيويسم در وحدت روش‌شناختي علوم طبيعي و اجتماعي را گمراه كننده دانسته است. زيرا علوم طبيعيِ پوزيتيو تماماً بر مطالعات آزمايشگاهي در سطح رويدادهاي علّي مبتني هستند، حال آنكه در علوم اجتماعي، رويدادهاي علّي خارجي‌ترين سطح مورد مطالعه است. به‌عقيده باسكار، آنچه پوزيتيويسم تحت عنوان واقعيت و معرفت عرضه كرده است، صرفاً بعد لازم(transitive) واقعيت و معرفت ما به اين واقعيت است. حال آنكه ابعاد غيرلازم(intransitive) ديگري نيز وجود دارد كه پوزيتيويسم هم نمي‌تواند آن‌ها را شناسايي و تبيين كند و هم اساساً به‌شيوه پوزيتيويستي تبيين‌پذير نيستند. باسكار بعد لازم واقعيت و معرفت را به‌عنوان شناسايي در سيستم‌هاي بسته(close system) يا همان محيط‌هاي آزمايشگاهي معرفي كرده و آن‌را از معرفت در سيستم‌هاي باز تفكيك كرده است. به‌عقيده وي، جامعه يك سيستم باز(open system) است و بنابراين متعلق‌هاي آن، به‌نحو تجربي و علّي (پوزيتيويستي) قابل شناسايي نيستند، زيرا در اين ساحت، نيروها و تمايلات موجود در لايه‌هاي زيرين واقعيت، در نسبتي ديالكتيكي بين افراد- جامعه بر رفتارهاي سطحي و قابل مشاهده تأثير مي‌گذارند. از اينرو، وي با توجه به هستي‌شناسي چند لايه‌اي و تفاوت علوم اجتماعي و به‌طور كلي، علوم انساني از علوم طبيعي، و برمبناي نيروها و تمايلات(tendencies) فعّال در لايه‌هاي زيرين واقعيت و به‌ويژه جامعه كه سبب رفتارها و رويدادهاي قابل مشاهدة علّي در سطح تجربي مي‌شوند، به‌جاي تأييد و پيش‌بيني علمي- آن‌گونه كه در علوم طبيعي مطرح است- تبييني انتقادي را پيشنهاد مي‌كند كه با تبيين و تفسير هرمنوتيكي تفاوت دارد. به‌عقيده وي، آنچه در تفاسير هرمنوتيكي مورد غفلت قرار گرفته است، رابطه تبيين‌ها با واقعيت است. زيرا هرمنوتيسين‌ها با تأكيد بسيار بر رابطه معنا و تفسير، از اصل وجود و واقعيت متعلق‌هاي پژوهش فاصله گرفته‌اند، حال آنكه مسئله اصلي در علوم اجتماعي، شناسايي شرط‌ها و بنيادهاي وجوديي است كه چنين علومي را امكان‌پذير مي‌سازند. يكي از اين بنيادها، لايه‌بندي واقعيت خارجيِ مستقل از ماو علوم غير قابل تقليلي است كه عهده‌دار شناسايي هر يك از مكانيسم‌هاي.موجود در اين لايه‌ها است.<br />
بنابه اين نكات، باسكار با طرح تقدم هستي‌شناسي بر معرفت‌شناسي مطرح در پوزيتيويسم و هرمنوتيك، نوعي طبيعت‌گرايي علوم اجتماعي را پيشنهاد كرده است كه ضمن توجه به تفاوت روش‌شناختي بين علوم طبيعي و اجتماعي، درصدد شناسايي قواعد حاكم بر روابط فرد و جامعه و تبيين آن‌ها است، اما اين تبيين نه تبييني پيش‌گويانه، بلكه تبييني انتقادي و تفسيري است كه با نظر به نقش ديگر لايه‌هاي واقعيت در رفتارهاي قابل مشاهده در لايه تجربي و دو گانگي ساختار  و دوگانگي فعاليت در نسبت افراد- جامعه، عرضه مي‌شود. آنچه در ادامه آمده است، تقريري مختصر و در عين‌حال سودمند از ديدگاه‌هاي باسكار درباب ماهيت علوم اجتماعي است كه از نكته‌هاي انتقادي نيز بي‌بهره نيست.</div></blockquote>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;">باسكار پيشرو مكتب رئاليسم انتقادي است. اين مكتب در راستاي نقد پوزيتيويسم و هرمنوتيك و همچنين به‌مثابه ديدگاه فلسفي جديدي براي انديشيدن علمي طرح شده است. طبق هستي‌شناسي فلسفي رئاليسم انتقادي، چيزي واقعي(real) است كه بتواند نتايج محسوس/ مادي عرضه كند. به‌عبارت ديگر، در رئاليسم انتقادي چيزي واقعي است كه به‌نحو علّي مؤثر باشد (به‌عنوان مثال، يك ميدان مغناطيسي (آهن‌ربايي)، [هرچند] بدون كاربرد، و ناچيز). به‌لحاظ معرفت‌شناسي، رئاليسم انتقادي به نظريه عمل‌گرايي (پراگماتيك) حقيقت تمايل دارد، هرچند برخي از رئاليست‌هاي انتقادي همچنان بر اين باورند كه معرفت‌شناسي آن‌ها بايد مطابق با نظريه حقيقت باشد. ديگر رئاليست‌هاي انتقادي ترجيح مي‌دهند به‌نحو گزينشي اقدام نموده و بنابراين، معرفت‌شناسي سه- مرحله‌اي كه از نظريه مطابقت(correspondence)، پيوستگي(coherence) و عمل‌گراييِ حقيقت استفاده مي‌كند، را پذيرفته و آن‌را مدلل سازند(Ardebili 2001).<br />
<br />
اين نوشتار درصدد است به‌نحو انتقادي مكتب رئاليسم انتقادي باسكار را معرفي كرده و ويژگي‌هاي كليدي آن‌را برجسته سازد. در همين راستا، اين مكتوب نقد باسكار به مكاتب پوزيتيويسم و هرمنوتيك را تشريح مي‌كند و برخي از ديدگاه‌هاي وي من‌جمله تلقي او از طبيعت‌گرايي انتقادي، لايه‌بندي واقعيت، مفهوم ساختار اجتماعي، مدل تغييرپذيري (انتقالي) (transformational model) فعاليت‌هاي اجتماعي، نظريه وي درباب جامعه و نقد وي از پوزيتيويسم و هرمنوتيك را تحليل و بررسي مي‌كند.<br />
<br />
باسكار در كتاب امكان طبيعت‌گرايي (1979) تلاش نموده به اين پرسش كه در كانون مباحث روش‌شناختي دانشمندان [علوم] اجتماعي است بپردازد: «در چه گستره‌اي مي‌توان جامعه را به همان روش طبيعت مطالعه كرد؟»(Bhaskar 1998, 1 (تأكيد از متن اصلي است)). پوزيتيويست‌ها مدعي‌اند جامعه و طبيعت بايد به‌شيوه‌اي يكسان و مطابق با تلقي هيومي از قانون مطالعه شوند (يعني نظرگاه طبيعت‌گرايانه). از سوي ديگر، هرمنوتيسين‌ها مدعي‌اند علوم اجتماعي درصدد ارزيابي معناي رويدادهاي اجتماعي است، از اينرو جامعه نمي‌تواند برمبناي روش‌شناسي طبيعت‌گرايانه مطالعه شود (يعني نظرگاه ضد- طبيعت‌گرايانه). باسكار طبيعت‌گرايي را به‌مثابه «گفتماني [مي‌نگرد] كه به وحدت ذاتي روش [شناختي] بين طبيعت و علوم اجتماعي قائل است (يا چنين وحدتي مي‌تواند وجود داشته باشد)»(Ibid, 2). وي همچنين تفاوت بين طبيعت‌گرايي و زير- اجزاءها، [يعني تقليل‌گرايي و علم‌گرايي] را معرفي كرده است. از اينرو باسكار به‌عنوان يك رئاليست انتقادي، موضع طبيعت‌گراييِ ضد- پوزيتيويستي را اتخاذ كرده است. وي مدعي است مي‌توان تبييني از علم ارائه داد كه تحت آن هم روش‌هاي علوم طبيعي و هم روش‌هاي علوم اجتماعي بررسي شوند. اگرچه به‌عقيده باسكار تفاوت‌هاي مهمي در اين روش‌ها وجود دارد، [از اينرو] وي مدعي است به‌لحاظ اين ملاحظات است كه علم اجتماعي امكان‌پذير است. و مهم‌تر از همه اينكه «اين ماهيت عين است كه صورتِ علمِ ممكن آن‌را معين مي‌كند»(Ibid, 3).<br />
<br />
باسكار به موضوعات اساسيي در خصوص رابطه بين فلسفه و علم پرداخته است. وي مدعي است اگر فلسفه امكان‌پذير است، بايد دنباله‌رو نظرگاه كانتي باشد (براهين استعلايي). در حقيقت، تحليل استعلايي كانتي به مسئله امكان موضوع مورد مطالعه و تحقيق نيز مي‌پردازد (به‌عنوان مثال، شرط‌هاي امكان شناخت چه چيزهايي هستند؟). طبق نظر كانت، [اصل] نياز به مقولات مفهومي فردي معين است كه ما را در فهم و معرفي رويدادهاي اجتماعي قادر مي‌سازد. از اينرو كانت برهان خود را بر يك تحليل ايده‌آليستي و فردگرايانه مبتني كرده است (به‌عنوان مثال، شرط امكان شناخت، ذهن بشري است).<br />
<br />
باسكار اين تلقي ايده‌آليستي و فردگرايانه را رد كرده اما نظرگاه رئاليستي استعلايي كانتي را پذيرفته است، يعني برخلاف كانت، باسكار مدعي است مقولات مفهوميي كه براي معرفي و فهم رويدادهاي اجتماعي به‌كار مي‌بريم به‌نحو برون رونده‌اي(exogenously) متعيّن نيستند، بلكه اين مقولات به‌لحاظ اجتماعي و تاريخي متعيّن‌اند(2)(Ardebili 2001). بنابراين باسكار به موضعي عميق‌تر يعني موضع رئاليسم استعلايي (در مقابل ايده‌آليسم استعلايي كانت) اشاره مي‌كند، تا [بدين‌طريق] پيش‌شرط‌هاي امكان فعاليت اجتماعي را بررسي كند. سپس باسكار ديدگاه تحليلي خود درباب تشابه بين مطالعه طبيعت و جامعه را با اين پرسش كه «پيش‌شرط‌هاي امكان تجارب چيستند؟» ادامه مي‌دهد. در اينجا، باسكار تمايز هستي‌شناسانه صريحي بين “الگوهاي رويدادها”(patterns of events) و “قوانين علّي” طرح مي‌كند. وي در اين‌باره چنين گفته است:<br />
<br />
نكته ويژه درباب اين الگوها [كه دانشمندان] با وسواسي تمام تحت شرط‌هاي كنترل شده بسيار دقيق در آزمايشگاه توليد مي‌كنند اين است كه آن الگوها، دانشمندان را در معرفي شيوه عملكرد ساختارهاي طبيعي، مكانيسم‌ها يا فرايندهايي كه آن‌ها توليد نمي‌كنند، توانا مي‌سازد. آنچه پديده‌اي كه واقعاً توسط دانشمند توليد مي‌شود را از تماميت پديده‌اي كه او مي‌توانست توليد كند، متمايز مي‌سازد اين است كه هرگاه تجربه او موفق باشد، اين تجربه و توفيق به چيزي ارجاع مي‌دهد كه او توليد نكرده است. [از اينرو] تمايزي واقعي بين متعلق تحقيق تجربي، از قبيل قوانين علّي، و الگوهاي رويدادها وجود دارد كه درعين‌حال، شرط معقوليتِ فعاليت تجربي است(Bhaskar 1998, 9 (تأكيدها از متن اصلي است)).<br />
<br />
به‌عبارت ديگر، قوانين علّي به‌نحو ناملموسي در ساختارهاي طبيعي، تجسم يافته‌اند؛ بنابراين آن‌ها با الگوهاي تجربي رويدادها تفاوت دارند. ناتواني در تفكيك اين دو به بدفهمي رويدادهاي مورد بررسي منجر مي‌شود. بايد توجه داشت كه اين تمايز هستي‌شناسانه هم براي پديده‌هاي اجتماعي و هم براي پديده‌هاي طبيعي قابل كاربرد است.<br />
<br />
برمبناي تحليل فوق، مي‌توان ديد طبيعت‌گرايي انتقادي باسكار حامي اين نكته است كه ساختار ايجاد معرفت، در علوم طبيعي و اجتماعي يكسان است. بنابراين وحدتي روش‌شناختي وجود دارد كه طبق آن، علم (به‌طور كلي) عمل شده است(practiced) (يعني، ساختار عملِ علمي).<br />
<br />
حال بايد واقعيت را در مكتب رئاليسم انتقادي تعريف كنيم. واقعيت به‌نحوي مستقل از ما، و معرفت/ يا ادراك ما از آن وجود دارد. ناتواني در تفكيك بين واقعيت و مفهوم ما از واقعيت، به‌مثابه مغالطه معرفتي لحاظ مي‌شود. در رئاليسم انتقادي، واقعيت از سه لايه متفاوت تجربي(empirical) (قابل مشاهده توسط انسان‌ها)، فعليتي(actual) (موجود در زمان و مكان) و واقعي(real) (فراواقعي(transfactual) و بسيار بادوام‌تر از ادراك ما از آن) تشكيل شده است. مورد اخير، شامل ساختارهاي حاوي نيروها(powers) و استعدادهايي(liabilities) است كه از آن‌ها رويدادهاي قابل مشاهده ناشي مي‌شود(Ardebili 2001). بنابراين، پديده اجتماعيِ ناشي شده از ساختارهاي واقعي بسيار بنيادي (زيرين)، [نخست] فعليت يافته و سپس تجربي مي‌شوند. در حاليكه، درك ما از اين پديده‌هاي اجتماعي دقيقاً در جهت مخالف حركت مي‌كند (از تجربي به فعليتي و سپس به واقعي).<br />
<br />
باسكار بعد لازم يا معرفت‌شناختي واقعيت را از بعد غيرلازم آن تفكيك كرده است. بعد لازم، ذاتاً ادراك ما از واقعيت است، در حاليكه بعد غيرلازم، ساختار زيرين فعليتيِ واقعيت است. بايد توجه داشته باشيم كه باسكار اساساً با هستي‌شناسي سروكار دارد و نه با معرفت‌شناسي، و ديگر اينكه وي شرط‌هاي امكان علم را با شرط‌هاي معقوليت آن خلط كرده است(Ibid).<br />
<br />
باسكار اين پرسش را طرح كرده است؛ «جوامع واجد چه كيفياتي هستند كه آن‌ها را متعلق شناخت ما مي‌سازد؟». به‌عقيده وي اين مطلب نخست با مسئله هستي‌شناسانه كيفياتي كه جوامع واجد آن‌ها هستند سروكار دارد، و سپس به اين مسئله معرفت‌شناسانه مبني‌بر اينكه چگونه اين كيفيات، جوامع را متعلق شناخت ما مي‌سازند، برمي‌گردد. بنابراين، وي با نظربه رئاليسم استعلايي مدعي است «اين ماهيات متعلق‌ها است كه امكان شناخته شدن آن‌ها را براي ما متعيّن مي‌سازد»(Ibid, 25 (تأكيدها از متن اصلي است)). به‌عبارت ديگر، آنچه مطالعه مي‌كنيم، شيوه مطالعه آن‌را تعيين مي‌كند.<br />
<br />
باسكار در فصل دوم كتاب خود بنام امكان طبيعت‌گرايي (1975) مدعي است «جوامع غير قابل تقليل به مردم هستند» و «صورت‌هاي اجتماعي شرط‌هاي ضروري هرگونه فعل دروني (ذاتي) هستند» و اينكه موجوديت- پيشين اين صورت‌هاي اجتماعي، تعيين كننده خودآييني(autonomy) آن‌ها به‌عنوان متعلق‌هاي ممكن پژوهش علمي است و از همه مهم‌تر اينكه، نيروي علّي [موجود در] اين صورت‌هاي اجتماعي، واقعيت آن‌ها را تعيين مي‌كند(Bhaskar 1998, 25). باسكار نشان داد موجوديت- پيشين اين صورت‌هاي اجتماعي، مدلِ تغييرپذيري (انتقاليِ) فعاليت اجتماعي را به‌دنبال دارد كه هرگونه امكان طبيعت‌گرايي در سطح هستي‌شناسانه را انكار مي‌كند.<br />
<br />
از منظر يك رئاليست انتقادي، «فرديت‌گرايي روش‌شناختي، آموزه‌اي است كه معتقد است امور مربوط به جوامع و پديده‌هاي اجتماعي به‌طور كلي، صرفاً برمبناي امور مربوط به افراد تبيين مي‌شود»(Ibid, 27). يعني، فرديت‌گرايي روش‌شناختي، جامعه را به افراد يا گروه‌ها تقليل مي‌دهد؛ باسكار اين‌را اتميسم اجتماعي ناميده است كه طي آن، تبيين رويدادهاي اجتماعي از رفتار “مشاركتي افراد” و توصيف موقعيت آن‌ها به‌دست مي‌آيد. طبق نظر باسكار، «”تبيين”، خواه با قرار دادن تحت قانون كلي، [يعني]‌ توجه به انگيزه‌ها و قواعد، و خواه ازطريق بازتوصيف(redescription) (معرفي)، همواره مستلزم محمول‌ها (اسنادها)ي(predicates) اجتماعي تقليل‌ناپذير است»(Ibid, 28)؛ معنايي كه تبيين‌ها مي‌توانند صرفاً در يك متن اجتماعي عرضه كنند (به‌عنوان مثال، صندوق‌دار يك نظام بانكداري نوين؛ ايلياتيِ عضو يك ايل).<br />
<br />
باسكار مدعي است تعريف روش‌شناسانه فردگرايان از “جامعه” اساساً بد فهميده شده است. آن‌ها “جامعه” را مترادف با “گروه” لحاظ مي‌كنند. از اينرودر تلقي آن‌ها رفتار اجتماعي به‌عنوان رفتار گروهي از افراد يا رفتار افرادي از گروه‌ها قابل تفسير است(Ibid, 29). همچنين باسكار مدعي است جامعه‌شناسي با روابط بادوام بين افراد (و گروه‌ها)، روابط بين اين روابط (و بين چنين روابطي و طبيعت و توليدات چنين روابطي)، (مثلاً روابط بين دانش‌آموز و معلم، زن و شوهر، سرمايه‌دار و كارگر، برده و اربابش و غيره) سروكار دارد. «رفتار توده، يك پديده اجتماعي- روان‌شناختي مهم است، اما اين ماده- موضوع(subject-matter) جامعه‌شناسي نيست(Ibid).<br />
<br />
فردگرايي روش‌شناختي مستلزم فايده‌گرايي، نظريه سياسي آزاد انديشي و نظريه اقتصاد نوكلاسيكي است، كه مطابق با آن، «عقل تابع احساسات است و رفتار اجتماعي را مي‌توان به‌عنوان اين مسئله فوق‌العاده ساده نگريست:… عملكرد عقل… در نسبت اميال… يا احساسات… كه ممكن است به‌عنوان امر داده شدة طبيعي لحاظ شود. روابط هيچ نقشي در اين مدل ايفا نمي‌كنند(Ibid).<br />
<br />
«گفتن اينكه مردم عاقل هستند، اين‌را توضيح نمي‌دهد كه آن‌ها چه مي‌كنند بلكه تنها اين‌را بيان مي‌كند كه آن‌ها چگونه اين كار را انجام مي‌دهند». به‌عقيده باسكار عقلانيت، پيش‌فرض پيشيني پژوهش علمي است، بدون اينكه اين مسئله به‌درستي تبيين شده باشد، [از اينرو] يقيناً اشتباه است. وي اقتصاد نوكلاسيكي را نه به‌عنوان يك نظريه تبييني، بلكه به‌عنوان نمونه‌اي از نظريه فعل مؤثر، كه مجموعه‌اي از تكنيك‌ها براي حصول اهداف داده شده را ايجاد مي‌كند، مورد استفاده قرار داده است. وي همچنين مدعي است فردگرايي روش‌شناختي اين‌را انكار مي‌كند كه «حضور مادي (فيزيكي) جامعه مساوي است با (=) افراد و نتيجه (مادي) افعال آن‌ها»(Ibid, 30).<br />
<br />
طبق نظر باسكار، تلقي دوركهيم از ماده- موضوع جامعه‌شناسي يك مفهوم جمعي (تجمعي)(collectivist) است. اين مفهوم، متفاوت از مفهوم فردگرايانه [مورد نظر] منفعت‌گرايي و همچنين مفهوم ارتباطي باسكار است. وي مدعي است در ديدگاه دوركهيم، روابط بادوام بايد قوام يافته از پديده‌هاي جمعي باشد، در حاليكه به‌عقيده باسكار (ديدگاه رئاليستي/ ارتباطي)، پديده‌هاي جمعي، تقريرها و اظهاراتي از روابط بادوام هستند(Ibid). باسكار مدعي است در حاليكه دوركهيم مفهوم جمعي جامعه‌شناسي را با روش‌شناسي پوزيتيويستي درآميخته است، ماكس وبر روش‌شناسي نو- كانتي را با مفهوم فردگرايانه جامعه‌شناختي تركيب كرده است. به‌عقيده باسكار، دوركهيم و وبر نتوانسته‌اند از التزامي كه به تجربه‌گرايي‌ دارند رها شوند.<br />
<br />
طبق نظر باسكار، دو نظريه جامعه‌شناختي اصلي وجود دارد: وبر (مدل I): جامعه رفتار اشخاص فردي را معين مي‌كند (اراده باوري)( voluntarism)؛ و دوركهيم (مدل II): رفتار اشخاص فردي تعيين كننده جامعه است (جسميت دادن)(reification). مدل سومي كه توسط پيتر برگر و شاگردان وي پيشنهاد شده است (مدل III) فرض را بر اين دارد كه جامعه اشخاصي را شكل مي‌دهد كه جامعه را ايجاد مي‌كنند. در اين مدل، جامعه افرادي را توليد مي‌كند كه جامعه را در ديالكتيكي پيوسته توليد مي‌كنند (معرفي ممنوع)(illicit identification). در مدل برگر، «جامعه تجسم يا برون‌بود(externalization) انسان‌ها، و انسان‌ها درون‌بود(internalization) يا [محصول] متناسب شده(reappropriation) در آگاهي جامعه هستند»(Ibid, 32). اما باسكار مدعي است اين مدل “جداً گمراه كننده” است زيرا تنها توفيق آن تركيب وبر و دوركهيم است. البته اين بدين معنا نيست كه در تلقي باسكار، «مردم و جامعه، “به‌نحو ديالكتيكي” با هم مرتبط نيستند». آن‌ها دو لحظه از يك فرايند را تشكيل نمي‌دهند. بلكه آن‌ها به نوع اساساً متفاوتي از اشياء ارجاع مي‌دهند»(Ibid, 33).<br />
<br />
باسكار از منظر يك رئاليست انتقادي مدعي است جامعه توسط انسان‌ها ايجاد نمي‌شود، اگرچه جامعه توسط انسان‌ها بازتوليد شده و تغيير شكل مي‌يابد. در مدل تغييرپذيري فعاليت اجتماعي (transformational model of social activity) (مدل IV)، فعاليت جامعه و انسان بايد واجد مشخصه‌اي دو جنبه‌اي باشد. «جامعه هم شرط همواره حاضر (علت مادي) و هم بازتوليد مداوم فاعل‌هاي بشري است». اين امر، دوگانگي ساختار(duality of structure) است. «و فعاليت، هم كار است، يعني توليد آگاهانه، و هم (معمولاً به‌نحو ناآگاهانه) بازتوليد شرط‌هاي توليد، يعني جامعه است». اين امر، دوگانگي فعاليت است(Ibid, 34-5). ازسوي ديگر، فعاليت بشري توسط قصديت(intentionality) مشخص مي‌شود. تمايزي مهم بين “مردم و جوامع” و همچنين “فعاليت بشري و تغييرات موجود در ساختار اجتماعي” وجود دارد. به‌عقيده باسكار، مردم در فعاليت‌هاي آگاهانه‌شان، نا‌آگاهانه ساختارهاي حاكم بر فعاليت‌هاي توليدي اصلي‌شان را بازتوليد كرده و يا تغيير مي‌دهند(Ibid, 35). در مدل باسكار اين مسئله چنين تقرير شده است:<br />
<br />
مردم جامعه را ايجاد نمي‌كنند. زيرا جامعه همواره مقدم بر آن‌ها وجود دارد و شرط ضروري فعاليت آن‌ها است. همچنين، جامعه بايد به‌عنوان مجموعه‌اي از ساختارها، فعاليت‌ها، قراردادها و پيمان‌ها لحاظ شود كه افراد آن‌ها را بازتوليد كرده يا تغيير مي‌دهند. اما جامعه وجود ندارد مگر اينكه افراد وجود داشته باشند. جامعه مستقل از فعاليت بشري وجود ندارد (خطاي جسميت دادن). اما جامعه محصول فعاليت بشري نيست (خطاي اراده باوري)(Ibid, 36).<br />
<br />
مهارت‌ها، رقابت‌ها و عادت‌ها به‌مثابه پيش‌شرط‌هاي ضروري بازتوليد و انتقال‌پذيري جامعه، اموري لازم و حائز اهميت‌اند: اين امر، فرايند اجتماعي‌شدن(socialization) است. به‌گفته باسكار:<br />
<br />
جامعه… شرط‌هاي ضروريي را براي فعاليت قصدي (التفاتي) انسان فراهم مي‌كند و فعاليت قصدي انسان، شرط ضروري براي آن است. جامعه تنها در افعال بشري حاضر است، اما افعال بشري همواره برخي از صورت‌هاي اجتماعي را بيان كرده و مورد استفاده قرار مي‌دهند.<br />
<br />
به‌عقيده باسكار چهار مشخصه كليدي جامعه و فعاليت قصدي انسان عبارت‌اند از:<br />
<br />
1-    جامعه (فعل قصدي انسان) نمي‌تواند با فعل قصدي انسان معرفي شود (جامعه).<br />
<br />
2- جامعه (فعل قصدي انسان) نمي‌تواند به فعل قصدي انسان تقليل يابد (جامعه).<br />
<br />
3- جامعه (فعل قصدي انسان) نمي‌تواند بر اساس فعل قصدي انسان تبيين شود (جامعه).<br />
<br />
4- جامعه (فعل قصدي انسان) نمي‌تواند برمبناي فعل قصدي انسان بازسازي شود (جامعه).<br />
<br />
طبق نظر باسكار، مدل I ، افعال را دارد اما شرط‌ها را ندارد. مدل II شرط‌ها را دارد اما افعال را ندارد. مدل III افعال و شرط‌ها را خلط كرده است و مدل IV ، با تأكيد بر تداوم مادي، تغيير و تاريخ را بيان مي‌كند.<br />
<br />
باسكار با پذيرفتن اينكه ساختارهاي اجتماعي، مكانيسم‌هاي مناسبي براي توضيح رويدادهاي اجتماعي هستند، مدعي است ساختارهاي اجتماعي (برخلاف ساختارهاي طبيعي) «تنها به‌لحاظ فعاليت‌هايي وجود دارند كه بر آن‌ها حاكم‌اند و [بنابراين] نمي‌توانند به‌نحو تجربي مستقل از اين فعاليت‌ها معرفي شوند». ساختارهاي اجتماعي برخلاف ساختارهاي طبيعي، مستقل از فعاليت‌هايي كه بر آن‌ها حاكم هستند وجود ندارند؛ آن‌ها مستقل از تلقي‌ها (انديشة) فاعل‌هايي كه در فعاليت‌‌هايشان كارهايي را انجام مي‌دهند وجود ندارند، و در نتيجه، ساختارهاي اجتماعي مي‌توانند صرفاً واجد دوامي نسبي باشند(Ibid, 38).<br />
<br />
طبق نظر باسكار جامعه مجموعه‌اي قوام يافته از تمايلات و نيروها است كه:<br />
<br />
1-   تنها تا زماني كه تمايلات و نيروها در جريان هستند وجود دارند.<br />
<br />
2-   ازطريق قصديت انسان، به‌كار مي‌روند، و<br />
<br />
3-   ضرورتاً كلي و تاريخي نيستند(Ibid, 39).<br />
<br />
علاوه‌بر اين، ساختارهاي اجتماعي بايد در اصل به‌عنوان [اموري] توانا لحاظ شوند، و نه اجباري…. اين ساختارها غير قابل تقليل به نتايج و آثارشان هستند، با اين‌حال، آن‌ها صرفاً ازطريق نتايج و آثارشان حاضر هستند(Ibid, 40). بنابراين باسكار مدعي است روابط اجتماعي مبتني‌بر قواعد اجتماعي است و نه مبتني‌بر هر نوع “قانون طبيعي”.<br />
<br />
در اين مرحله از تحليل باسكار مي‌پرسد «چه رابطه‌اي بين مفهوم ارتباطيِ جامعه‌شناسي و مدل انتقال‌پذيريِ فعاليت اجتماعي وجود دارد؟». پاسخ وي گوياي آن است كه فاعل بشري بايد ازطريق “نقطه تماس” بادوامي كه توسط افراد اشغال شده است، به ساختارهاي اجتماعي متصل شود. اين سيستم واسطه‌گر چيزي است كه باسكار سيستم فعاليت- موقعيت(position-practice system) ناميده است(Ibid, 40-41).<br />
<br />
علاوه‌بر سه محدوديت هستي‌شناختي براي طبيعت‌گرايي كه ذكر آن آمد، يعني اينكه جامعه يك مجموعه منظم از تمايلات و نيروها است كه:<br />
<br />
1-    مادامي كه آن‌ها به‌كار مي‌روند وجود دارند.<br />
<br />
2-    ازطريق قصديت انسان به‌كار مي‌روند، و<br />
<br />
3-    ضرورتاً كلي و تاريخي نيستند(Ibid, 39)؛<br />
<br />
باسكار يك محدوديت معرفت‌شناسانه و يك محدوديت نسبي (ارتباطي) را براي طبيعت‌گرايي ذكر كرده است. محدوديت معرفت‌شناسانه به اين واقعيت اشاره دارد كه علم اجتماعي نمي‌توانند به‌لحاظ تجربي، علمي بسته(closed science) باشد، [بلكه] بايد در متن يك سيستم باز باشد، و بنابراين، علم اجتماعي مي‌تواند “تبييني” باشد اما نمي‌تواند “پيش‌بيني” باشد. محدوديت نسبي مدعي است علم اجتماعي، ذاتي ماده- موضوع اين علم است، بنابراين متعلق‌هاي معرفتي [اين علم] “غيرلازم” بوده و نمي‌توانند بيرون از جامعه وجود داشته باشند.<br />
<br />
مفاهيم اصليي كه توسط رئاليست‌هاي انتقادي ذكر شده است فرض را بر اين دارد كه فعاليت‌هاي اجتماعي، به‌نحو تاريخي و نهادي (نظامي) متعيّن شده‌اند. بنابراين، نظريه اجتماعي، روابطي كه واقعي اما غير تجربي‌اند را گونه‌بندي (دسته‌بندي) مي‌كند. علاوه‌بر اين، باورها اعياني اجتماعي‌اند و بنابراين بايد توسط دانشمندان اجتماعي تبيين شوند. طبق نظر باسكار، علم اجتماعي خنثي است به اين معنا كه تقارير و اظهارات بالفعل آن، از ارزش‌ها به‌دست نمي‌آيد و در همان حال، ارزش‌ها نيز نمي‌توانند از تقارير و اظهارات بالفعل به‌دست آيند. وي همچنين مدعي است انسان‌ها احكام ارزشمندي را هم در علوم اجتماعي و هم در علوم طبيعي مي‌سازند، و به همين‌نحو متعلق پژوهش علمي را تعيين مي‌كنند.<br />
<br />
همان‌گونه كه باسكار در كتاب امكان طبيعت‌گرايي (1975) بيان كرده است، واقعيت، مستقل از تلقي و مفهوم ما از آن وجود دارد؛ بنابراين مي‌توانيم در ايجاد معرفت علمي از پوزيتيويسم و هرمنوتيك استفاده نكنيم. پوزيتيويسم به‌دليل تركيب هستي‌شناسي هيومي با معرفت‌شناسي دكارتي دچار ناسازگاري دروني است، در حاليكه هرمنوتيك به‌علت تأكيد بيش از حد بر هماهنگي بين معنا و تفسير، بجاي هماهنگي اساسي بين معنا و واقعيت، نمي‌تواند معرفت علمي بسنده‌اي را عرضه كند. طبق نظر باسكار، رئاليسم انتقادي توليد معنا را به‌مثابه قوانين- حاكم شده و نه قوانين- متعيّن شده، مي‌نگرد(Ibid, 123).</div>
<br />
<br />
پي‌نوشت‌ها:<br />
<br />
1-   اين نوشتار ترجمه‌اي است از Roy Bhaskar’s Critical Realism نوشته Fadhel Kaboub كه در وب‌‌سايت رئاليسم انتقادي منتشر گرديده است. (برخي از ايده‌هاي مندرج در اين نوشتار، حين ذكر مباحث در كلاس‌هاي سمينار و ديگر منابعي كه در ذيل مي‌آيد، الهام گرفته شده است[مؤلف]).<br />
<br />
2-    در اين معنا، رئاليسم انتقادي بيشتر نسبي است تا مطلق‌انگار.<br />
<br />
<br />
منابع:<br />
<br />
1-     Archer, Margaret, et al. (editors). Critical Realism: Essential Readings. New York and London: Routledge, 1998.<br />
<br />
2-     Ardebili, Morteza H. “Unpublished Lectures Notes: Social Science 610, Philosophy of Social Science,” Department of Economics &amp; Social Science Consortium, University of Missouri-Kansas City, Fall 2001.<br />
<br />
3-     Bhaskar, Roy. A Realist Theory of Science (2nd edition), New York and London: Verso, 1997.<br />
<br />
4-     —————– The Possibility of Naturalism: A Philosophical Critique of the Contemporary Human Sciences (3rd edition), New York and London: Routledge, 1998.<br />
<br />
5-     Collier. Andrew. Critical Realism: An Introduction to Roy Bhaskar’s Philosophy. New York and London: Verso, 1994.<br />
<br />
6-     Descartes, Rene. Discourse on Method and Meditations on First Philosophy. Translated by Donald A. Cress. Indianapolis: Hackett Publishing Company (4th edition 1998 [1637]).<br />
<br />
7-     Hume, David. An Enquiry Concerning Human Understanding. Edited by Eric Steinberg, Indianapolis: Hackett Publishing Company (2nd edition 1993 [1777]).<br />
<br />
8-     Kuhn, Thomas S. The Structure of Scientific Revolutions, Chicago: University of Chicago Press, 1962 (3rd edition published in 1996).<br />
<br />
9-     Lawson, Tony. Economics &amp; Reality. New York and London: Routledge, 1997.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ترجمه عهد عتیق]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=904</link>
			<pubDate>Fri, 18 May 2012 14:56:45 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=904</guid>
			<description><![CDATA[یک موضوع واقعا تاسف بار دیدم!<br />
در تحقیقی که در حال انجامش برای دانشگاه بودم به یکی از نسخ عهد عتیق به انگلیسی مراجعه کردم و چون مفهوم را خیلی خوب نمی فهمیدم یک نسخه ی فارسی هم برای درک بهتر کنارش گذاشتم...شاید باورتان نشود. ترجمه های فارسی به کلی دارای مشکلاتی بود که اگر کسی فقط دو ترم زبان مکالمه در آموزشگاها را می خواند می توانست اشکالات آن را ببیند! اشکالاتی در حد اسم و صفت، مفرد و جمع ...<br />
وقتی یک کتاب دینی به این شکل ترجمه می شود وای به حال کتابهای دیگر.<br />
واقعا چگونه به کتاب های فارسی اعتماد کنیم؟ <img src="http://forum.new-philosophy.ir/images/smilies/sad.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Sad" title="Sad" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[یک موضوع واقعا تاسف بار دیدم!<br />
در تحقیقی که در حال انجامش برای دانشگاه بودم به یکی از نسخ عهد عتیق به انگلیسی مراجعه کردم و چون مفهوم را خیلی خوب نمی فهمیدم یک نسخه ی فارسی هم برای درک بهتر کنارش گذاشتم...شاید باورتان نشود. ترجمه های فارسی به کلی دارای مشکلاتی بود که اگر کسی فقط دو ترم زبان مکالمه در آموزشگاها را می خواند می توانست اشکالات آن را ببیند! اشکالاتی در حد اسم و صفت، مفرد و جمع ...<br />
وقتی یک کتاب دینی به این شکل ترجمه می شود وای به حال کتابهای دیگر.<br />
واقعا چگونه به کتاب های فارسی اعتماد کنیم؟ <img src="http://forum.new-philosophy.ir/images/smilies/sad.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Sad" title="Sad" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[رواج باستانگرایی]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=903</link>
			<pubDate>Thu, 17 May 2012 12:36:02 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=903</guid>
			<description><![CDATA[این مقاله را به دلایل شخصی خیلی برایم مهم است، می دانم مقاله ای تخصصی یا فلسفی نیست اما از نظرم از اهم مسائل جوانان امروز است.<br />
<br />
<a href="http://neyestan-fa.persianblog.ir/post/65/" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">بنیادهای تاریخی 3، تاریخ زدگی جمعی و رواج باستان گرایی</span></a><br />
پس از بحث در مورد ماهیت تاریخ و منابع آن حال می پردازیم به بحث تاریخ زدگی جمعی که مثل ویروس در حال آلوده کردن نسل جوان ماست. گره خوردن تاریخ با سیاست، هویت و فرهنگ جامعه سبب می شود که مباحث صرفا علمی-دانشگاهی  تاریخ  با اغراض شخصی و یا گروهی  بیامیزد و جریان پلیدی راه بیافتد به عنوان تاریخ سازی یا تحریف تاریخ.<br />
قصد من با آوردن مباحث پایه ای و روش شناسی تحقیقات تاریخی یادآور شدن این نکته بود که شاید هر خطی که در یک کتاب تاریخ به سادگی خوانده می شود روزها و ماهها و سالها زحمت یک محقق را بطلبد. <span style="font-weight: bold;">ارزیابی و درک چیزی که امروز وجود ندارد و تنها آثاری ویران و رو به فنا از آن مانده ساده نیست. پس آنان که به سادگی در مورد صد سال، هزار سال و دو هزار سال صحبت می کنند قطعا باید در ماهیت سخنشان و منصفانه بودن قضاوتهایشان تردید داشت و در غیر علمی بودن نظریاتشان شک نکرد.</span><br />
پیشتر گفتیم هیچ گزاره ای در تاریخ با قطعیت نوشته نمی شود، اگر کسی رگ گردن کلفت کرد و با داد و بیداد کورش را بزرگ کرد، یا بر عکس او را نفی کرد و کوبید و انکار کرد، شاید فرد خبره ای باشد اما چیزی از تاریخ نمی داند! <span style="font-weight: bold;">همیشه در جوامع فروخورده این سنت بوده که برای ره-بر-ی احساسات قشر جوان و خام جامعه، با بت ساختن و قهرمان سازی، احساسات آنها را سمت و سو دهند، تا فردیت افراد محو شود و ماحصل چنین رخدادی یعنی عدم کشف انسانیت و متبلورنشدن گوهر درونی فردی ماست.</span><br />
در حال حاضر در جامعه ما دو جریان افراطی در حال شکل گیری است،  یکی باستانگرایی افراطی  و دیگری مقاومت در برابر آن است. به شخصه هر دو را برای تفکر نسل جوان جامعه مان خطرناک می دانم. <span style="font-weight: bold;">چون هر دو تفکر ما را به سمت زندگی عنکبوتی رخ می دهد که فقط به دور خود تار بتنیم و زندگی و دنیا و حرکت جهانی را درک نکنیم و با جدا کردن خود از دیگر ملت ها از قافله عقب بمانیم.</span><br />
در مورد باستانگرای افراطی تاکنون چند پست آورده ام و سعی کردم که به صورت علمی بعضی از سوتفاهم های بوجود آمده را تا آنجا که در تخصصم بوده را توضیح دهم و تخصص بنده تاریخ و فلسفه علم است، در مورد تاریخ محض زیاد نمی دانم اما برای قضاوت در مورد بسیاری از سوتفاهم ها به آنچه منابع معنوی خواندیم نگاهی بیاندازیم، مثلا به نام های افراد...وقتی که در نامهای اصیل در روستاها بگردیم هیچ کدام از نامهای امروزی که بسیار مد شده اند را نمی یابیم، پس این شخصیت ها نمی توانند در هویت و فرهنگ اصیل ما ریشه محکمی داشته باشند. اما ما در روستاهایمان نام محمد و علی را داریم، نام چنگیز و تیمور هم داریم، نام طهماسب و رستم هم داریم. پس این شخصیت ها ورای هویت تاریخی شان در نماد های فرهنگی ما ریشه دارند. پس آنچه ریشه ندارد را به زور خودمان تحمیل نکنیم و آگاه باشیم که فقط یک فرهنگ پوشالی است که با یک باد آمده و با بادی هم خواهد رفت و ای بسا که ما را هم با خود خواهد برد! بحث این نیست که چه نامی باید برای بچه هایمان بگذاریم منظورم این است که باید در اصالت فرهنگ خودمان کاوش کنیم تا گام بعدی را درست تر برداریم.<br />
و یا وقتی کسی ادعا می کند اسکندر کتابها را سوزاند علم را به نام یونانیان ثبت کرد و یا اعراب آمدند همه کتابهای ایرانیان را سوزاندند باید در گفته شان شک کرد، نیازی نیست برویم در کتابخانه ها صحت این قضیه را در بیاوریم، <span style="font-weight: bold;">کافی درک کنیم که علم میوه یک درخت است و بذر و ریشه  و تنه درخت همان نگاه علمی است که در جامعه رشد می کند و محصول آن می شود کتاب علمی. سوزاندن کتاب هرگز نمی تواند فرهنگ علمی ای که در یک جامعه بارور شده را از بین ببرد. برای اینکه ببینیم در یک جامعه علم بوده یا نه، نیاز به وجود مادی کتاب ها نیست، بود و یا نبود فرهنگ علمی خود گواه محکمی است که جامعه ما می توانسته آن کتابها را داشته باشد یا نه! طبع شعر و فلسفیدن گواهی است بر ریشه دار بودن سنت شعر و فلسفه!</span> دوستانی که در جوامع علم محور زندگی کرده اند، آشکار و واضح تجربه کرده اند که شاید دانشمند* داشته باشیم اما قطعا فرهنگ علمی نداریم و حال نیاز داریم که بشینیم و اندیشه این کمبودمان را بکنیم یا رگ گردن کلفت کنیم و اسکندر و اعراب را نفرین کنیم که کتابهایمان را سوزاندند؟!<br />
و یا وقتی نسل ها فرهنگ ریش سفیدی، سر پایین انداختن افراد خانواده جلوی بزرگ خانواده و تسلیم و اطاعت محض در برابر یک فرد ارزش خطاب می شده، حال اگر کسی بیاید و از دموکراسی دوران هخامنشی خبر دهد باید  به گفتارش شک کرد و اگر حقیقتا هم چنین چیزی وجود داشته قطعا آنها مریخیانی بودند که ربطی به امروز ما ایرانیان ندارند و هرگز تفاخرشان هم برای ما نیست!<br />
در بحث بعدی به جریان مقاومت در برابر باستانگرایی و برخی مباحثی که توسط پورپیرار مطرح شده خواهم پرداخت.<br />
ادامه دارد....<br />
<br />
پی نوشت ها:<br />
*متاسفانه با وجودی که ما دانشمند کم نداشتیم اما هیچ گاه تحول  و انقلاب علمی که بتوان آن را بیداری فرهنگ علمی در جامعه قلمداد کرد در تاریخ ما نبوده و دانشمندان پیش رو و سنت شکن (مانند ابوریحان،  زکریای رازی و ابن هیثم) و فیلسوفان  شکاک (مانند فخر رازی) هرگز نتوانستند پس رو داشته باشند و این خود گواهی است که حرکتهای علمی در جامعه ما ریشه ندوانده و در صورتیکه جرقه هایی هم زده شده باشند به جبر اجتماع محو شده اند.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[این مقاله را به دلایل شخصی خیلی برایم مهم است، می دانم مقاله ای تخصصی یا فلسفی نیست اما از نظرم از اهم مسائل جوانان امروز است.<br />
<br />
<a href="http://neyestan-fa.persianblog.ir/post/65/" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">بنیادهای تاریخی 3، تاریخ زدگی جمعی و رواج باستان گرایی</span></a><br />
پس از بحث در مورد ماهیت تاریخ و منابع آن حال می پردازیم به بحث تاریخ زدگی جمعی که مثل ویروس در حال آلوده کردن نسل جوان ماست. گره خوردن تاریخ با سیاست، هویت و فرهنگ جامعه سبب می شود که مباحث صرفا علمی-دانشگاهی  تاریخ  با اغراض شخصی و یا گروهی  بیامیزد و جریان پلیدی راه بیافتد به عنوان تاریخ سازی یا تحریف تاریخ.<br />
قصد من با آوردن مباحث پایه ای و روش شناسی تحقیقات تاریخی یادآور شدن این نکته بود که شاید هر خطی که در یک کتاب تاریخ به سادگی خوانده می شود روزها و ماهها و سالها زحمت یک محقق را بطلبد. <span style="font-weight: bold;">ارزیابی و درک چیزی که امروز وجود ندارد و تنها آثاری ویران و رو به فنا از آن مانده ساده نیست. پس آنان که به سادگی در مورد صد سال، هزار سال و دو هزار سال صحبت می کنند قطعا باید در ماهیت سخنشان و منصفانه بودن قضاوتهایشان تردید داشت و در غیر علمی بودن نظریاتشان شک نکرد.</span><br />
پیشتر گفتیم هیچ گزاره ای در تاریخ با قطعیت نوشته نمی شود، اگر کسی رگ گردن کلفت کرد و با داد و بیداد کورش را بزرگ کرد، یا بر عکس او را نفی کرد و کوبید و انکار کرد، شاید فرد خبره ای باشد اما چیزی از تاریخ نمی داند! <span style="font-weight: bold;">همیشه در جوامع فروخورده این سنت بوده که برای ره-بر-ی احساسات قشر جوان و خام جامعه، با بت ساختن و قهرمان سازی، احساسات آنها را سمت و سو دهند، تا فردیت افراد محو شود و ماحصل چنین رخدادی یعنی عدم کشف انسانیت و متبلورنشدن گوهر درونی فردی ماست.</span><br />
در حال حاضر در جامعه ما دو جریان افراطی در حال شکل گیری است،  یکی باستانگرایی افراطی  و دیگری مقاومت در برابر آن است. به شخصه هر دو را برای تفکر نسل جوان جامعه مان خطرناک می دانم. <span style="font-weight: bold;">چون هر دو تفکر ما را به سمت زندگی عنکبوتی رخ می دهد که فقط به دور خود تار بتنیم و زندگی و دنیا و حرکت جهانی را درک نکنیم و با جدا کردن خود از دیگر ملت ها از قافله عقب بمانیم.</span><br />
در مورد باستانگرای افراطی تاکنون چند پست آورده ام و سعی کردم که به صورت علمی بعضی از سوتفاهم های بوجود آمده را تا آنجا که در تخصصم بوده را توضیح دهم و تخصص بنده تاریخ و فلسفه علم است، در مورد تاریخ محض زیاد نمی دانم اما برای قضاوت در مورد بسیاری از سوتفاهم ها به آنچه منابع معنوی خواندیم نگاهی بیاندازیم، مثلا به نام های افراد...وقتی که در نامهای اصیل در روستاها بگردیم هیچ کدام از نامهای امروزی که بسیار مد شده اند را نمی یابیم، پس این شخصیت ها نمی توانند در هویت و فرهنگ اصیل ما ریشه محکمی داشته باشند. اما ما در روستاهایمان نام محمد و علی را داریم، نام چنگیز و تیمور هم داریم، نام طهماسب و رستم هم داریم. پس این شخصیت ها ورای هویت تاریخی شان در نماد های فرهنگی ما ریشه دارند. پس آنچه ریشه ندارد را به زور خودمان تحمیل نکنیم و آگاه باشیم که فقط یک فرهنگ پوشالی است که با یک باد آمده و با بادی هم خواهد رفت و ای بسا که ما را هم با خود خواهد برد! بحث این نیست که چه نامی باید برای بچه هایمان بگذاریم منظورم این است که باید در اصالت فرهنگ خودمان کاوش کنیم تا گام بعدی را درست تر برداریم.<br />
و یا وقتی کسی ادعا می کند اسکندر کتابها را سوزاند علم را به نام یونانیان ثبت کرد و یا اعراب آمدند همه کتابهای ایرانیان را سوزاندند باید در گفته شان شک کرد، نیازی نیست برویم در کتابخانه ها صحت این قضیه را در بیاوریم، <span style="font-weight: bold;">کافی درک کنیم که علم میوه یک درخت است و بذر و ریشه  و تنه درخت همان نگاه علمی است که در جامعه رشد می کند و محصول آن می شود کتاب علمی. سوزاندن کتاب هرگز نمی تواند فرهنگ علمی ای که در یک جامعه بارور شده را از بین ببرد. برای اینکه ببینیم در یک جامعه علم بوده یا نه، نیاز به وجود مادی کتاب ها نیست، بود و یا نبود فرهنگ علمی خود گواه محکمی است که جامعه ما می توانسته آن کتابها را داشته باشد یا نه! طبع شعر و فلسفیدن گواهی است بر ریشه دار بودن سنت شعر و فلسفه!</span> دوستانی که در جوامع علم محور زندگی کرده اند، آشکار و واضح تجربه کرده اند که شاید دانشمند* داشته باشیم اما قطعا فرهنگ علمی نداریم و حال نیاز داریم که بشینیم و اندیشه این کمبودمان را بکنیم یا رگ گردن کلفت کنیم و اسکندر و اعراب را نفرین کنیم که کتابهایمان را سوزاندند؟!<br />
و یا وقتی نسل ها فرهنگ ریش سفیدی، سر پایین انداختن افراد خانواده جلوی بزرگ خانواده و تسلیم و اطاعت محض در برابر یک فرد ارزش خطاب می شده، حال اگر کسی بیاید و از دموکراسی دوران هخامنشی خبر دهد باید  به گفتارش شک کرد و اگر حقیقتا هم چنین چیزی وجود داشته قطعا آنها مریخیانی بودند که ربطی به امروز ما ایرانیان ندارند و هرگز تفاخرشان هم برای ما نیست!<br />
در بحث بعدی به جریان مقاومت در برابر باستانگرایی و برخی مباحثی که توسط پورپیرار مطرح شده خواهم پرداخت.<br />
ادامه دارد....<br />
<br />
پی نوشت ها:<br />
*متاسفانه با وجودی که ما دانشمند کم نداشتیم اما هیچ گاه تحول  و انقلاب علمی که بتوان آن را بیداری فرهنگ علمی در جامعه قلمداد کرد در تاریخ ما نبوده و دانشمندان پیش رو و سنت شکن (مانند ابوریحان،  زکریای رازی و ابن هیثم) و فیلسوفان  شکاک (مانند فخر رازی) هرگز نتوانستند پس رو داشته باشند و این خود گواهی است که حرکتهای علمی در جامعه ما ریشه ندوانده و در صورتیکه جرقه هایی هم زده شده باشند به جبر اجتماع محو شده اند.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[منابع تاریخی]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=902</link>
			<pubDate>Thu, 17 May 2012 12:32:14 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=902</guid>
			<description><![CDATA[این مقاله هم از سری مقاله های بنیادهای تاریخی است که سال گذشته در وبلاگم منتشر کرده بودم.<br />
<a href="http://neyestan-fa.persianblog.ir/post/68/" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">بنیادهای تاریخی 2، منابع تاریخی</span></a><br />
پیشتر اشاره شد که متاسفانه در جامعه ما یک ساختار غیر علمی متوهمانه ای با عنوان تاریخ  در روح نسل جوان دمیده شده. که آن را تاریخ زدگی جمعی عنوان کردیم و حال برای اینکه به عوارض این پدیده بپردازیم نیاز داریم کمی وارد بحث متودولوژیک یا روش شناسی تاریخ شویم.<br />
<span style="font-weight: bold;">منابع تاریخی</span><br />
درباره ماهیت تاریخ صحبت کردیم تاکید کردیم تاریخ دانش ما به گذشته است و قطعا خود گذشته نیست و در مورد عدم قطعیت نظریات تاریخی صحبت کردیم و  اینکه تاریخ نباید و نمی تواند مبنای احساسات و اعتقاداتمان باشد. اما ضمن این تاکید کردیم یک علم است و قابل سندیت و حال در گام دوم می خواهیم بدانیم منابع تاریخ چیست؟<br />
کم و بیش همه ما می دانیم آثار باستانی، افسانه ها، داستان ها تاریخی دارند و بر وجود گذشته دلالت دارند. کتابها، همه گفته ها و شنیده ها، سنتها و عادات ما و چارچوب عقاید ما ریشه در گذشته دارد و در یک کلام زندگی امروز ما، ماحصل تفکر دیروز ما است.  اما با یک تحلیل و دسته بندی دقیق تر ما با دو نوع منابع در تاریخ سر کار داریم:<br />
1-      منابع مادی<br />
2-      منابع معنوی<br />
3-      منابع روایی<br />
منابع مادی ما همان سازه ها و آثار باستانی و کتاب ها و نسخ خطی هستند. باستان شناسان با کند کاوهای فیزیکی خود، داده های با ارزشی را استخراج می کنند.<br />
منابع روایی کتابهای تاریخی هستند که تاریخ را روایت کرده اند که مهمترین منابع مورخان هستند و اهمیت این منابع از این جهت است که این منابع داده هایی درباره رخداد هایی که امروزه چیزی از آنها در دست نیست به ما می دهند.  البته باید گفته شود که این منابع با وجودی که بسیار با ارزشند اما هیچ گاه صد در صد پذیرفتنی نیستند. از آن رو که:<br />
  نخست: معمولا مغرضانه اند چرا که تاریخ را همیشه برنده ها می نویسند.<br />
   دوم: اینکه داده ها نیز از دید راوی نوشته شده اند و دید او نیز محدود در محدودیتهای شناختی اش در زمان و مکان خودش است.<br />
 با این وجود هرگز این منابع قابل چشم پوشی نیستند و باید جدی گرفته شوند، البته با در نظر گرفتن همه مواردی که گفته شد.<br />
اما منابع معنوی: آنچه که امروز قابل بحث است و  منابع معنوی، ی<span style="font-weight: bold;">عنی آنچه حضور مادی ندارد و  درعین حال بسیار مستحکم و ریشه دار و قابل اعتنا است. آن ریشه سنت ها و عادات و تفکر جاری در یک جامعه است که از تاریخ آن جامعه نشأت می گیرد. در این بین جوامع کوچکتر و بسته تر که دارای کنش و واکنش کمتری با دیگر جوامع بوده اند از اهمیت خاصی برخورداراند. مثل روستای ابیانه و یا روستای وبس فراهان.</span><br />
این بحث روش شناسی تاریخی به این منظور آوردم که در پست های بعدی به بحث تاریخ زدگی خود و عوارض آن در پست های بعدی بپردازیم.<br />
ادامه دارد...<br />
پی نوشت: به دلیل فی.ل.تر شدن سرورهای خارجی هر پست در پرشین بلاگ هم منتشر می شود:<br />
گفتگو با گاهنبار در پرشین بلاگ<br />
<br />
دوست عزیزم که البته ایشان هم در حوزه تاریخ آکادمیک دستی بر آتش دارند کامنت باارزشی در پرشین بلاگ گذاشتند که حیف دیدم که خوانندگان بلاگ اسپات از آن محروم گردند: <br />
گاهنبار:<br />
بنفشه جان همه ی مواردی که نوشته ای بحث برانگیز و مهم است . ترجیح می دهم در ابتدا خطوطی از کتاب مایکل استنفورد « درآمدی بر تاریخ پژوهی را اینجا بنویسم . حیف که ظرفیت وبلاگ برای بحث کمتر از رودرو بودن است . استنفور در این اثر نگرشهای عموی به تاریخ را مطالعه کرده است و در  قسمت رویکردی درست به تاریخ می نویسد که تاریخ را به قولت برنده ها نوشته اند . « نصیحت من این است که نسبت به همه ی سیاستمداران ، نویسندگان عمومی و مربیان حرفه ای که در صددند نگرش های شما را به تاریخ شکل دهند بی اعتماد باشید . از این نظر تنها مردم شایسته ی اعتماد کسانی اند که دلبستگی آنها به گذشته است و نه حال و کسانی که تنها انگیزه ی آنها پژوهش خالی از تعصب برای حقیقت است . صرف نظر از اینکه این پژوهش به کجا می انجامد و نتایجش قرار است چه اعتقاداتی را براندازد. » باید اضافه کنم<br />
همانطور که گفته اید تاریخ از علوم نسبی است و در طیف علوم اثباتی قرار نمی گیرد . نمی شود قاعده و قانونی برا ن حاکم کرد چرا که انسان تاریخ ساز مختار است و این اختیار جریان حوادث را تغییر می دهد . مثلا وقوع انقلابها در دنیا را کافی است مشاهد کنیم . کدام انقلاب کاملا شبیه به دیگری اتفاق می افتد؟ ! .... باید تاریخ را مطالعه  برای قوی تر شدن حس وطن پرستی اما این حس نباید  به افراط کشیده شود .باید تاریخ را مطالعه کرد تا منطق و خرد مان پرورش یاد . منابع همسان و متناقض و متفاوت را باید مطالعه کرد . این منابعند که به خودی خود به ما حقیقت را نمایان می کنند . اگرچه به صحبت استنفور استناد کردم اما باید بگویم که تاریخهای رسمی اگرچه اغلب غلو آمیز و با کم و کاست و دروغ نوشته شده اند اما نباید به روی مورخان راستین چشم بست انچه که بیهقی در اثر سترگ خود نوشته است گواه این معنی است که مورخ می تواند و باید  رسالت مهم خود که همان راستگویی است به انجام برساند . البته تشخیص اخبار کذب و صحیح از یکدیگر خود بحثی جداگانه را می طلبد . قاضی بیضاوی و روزبهان خنجی و ابن فندق و ابن مسکویه هم از دیگر مورخانی هستند که به این رسالت مهم مورخان به نوعی اشاره کرده اند .تاریخ حقایق الخبار خورموجی نیز خود نمونه ی دیگری از کار مورخی راستین است . او تنها کسی است که به قتل امیرکبیر پرداخته و توسط ناصرالدین شاه مورد غضب قرار گرفته است .............. حرفهای زیادی راجع به منابع هم دارم که فکر می کنم دیگر سخنم را بیش از حد طولانی می کند .............باشد برای بعد . ممنون بنفشه جان از نوشته ات و این فضای گفتگویی که فراهم کرده ای .<br />
نیستان:<br />
خیلی خیلی متشکرم بابت نظرات ارزشمندت، من هم دقیقا منظورم همین بود که کار پژوهشی نباید مورد سو استفاده و اغراض شخصی قرار بگیرد. وارد کردن اغراض و قضاوت های شخصی ما را از درک حقیقت باز می دارد. منظور این نیست که فلانی اشتباه کرده یا دروغ گفته. مسئله این است که او یک انسان بوده قادر به درک موقعیتی که در آن محاط بوده نیست و از زاویه ای دیگر به قضایا نگاه می کرده است و برای ما که امروز خارج از زمان او هستیم مسئله کاملا به شکلی دیگر قابل رویت است. به قول حاتمی کیا زمان جنگ ما فقط این ور جبهه را می دیدیم حالا اونطرف هم را می شود دید.<br />
و اینکه برای تقویت حس  تقویت حس وطن پرستی باید تاریخ خواند با این قضیه خیلی موافق نیستم، نتیجه چنین نگاهی دقیقا می شود امروز روز ما... قهرمان سازی و ضد قهرمان سازی و عدم درک حقیقت امر و تحلیل درست شرایط و در نتیجه ناتوانی از درک درست شرایط امروز تاریخ پر است از حوادث متناقض اگر شکست هست پیروزی هم هست اگر قهرمان هست خائن هم هست کدام طرف را بچسبیم تا وطن را بپرستیم اصلا وطن در تاریخ ما چه معنی می دهد؟! به نقشه نگاه کنیم ایا می توان جغرافیای واحدی را با تاریخ واحد برای سرزمینمان معرفی کنیم یا یک مهاجر که به ایران بیاید نسل بعد او نباید بگوید که ایرانی است؟<br />
و البته تاکید هم کردم که منابع تاریخی همانطور که نقل شده شاید نباشند اما هرگز قابل چشم پوشی نیستند. هدفم من از تاریخ نه صرف قتل امیر کبیر بلکه درک فضایی است که جامعه نیازمند قهرمان می شود و قهرمان می سازد و بعد قهرمان می کشد. فرد یا افراد مهم نیستند همین می شود که راست و دروغ بودن هم مد نظر نیست بلکه درک این فضا است که مورخ از همه تناقض ها و راست و دروغ های درون کتابها باید بیرون بکشد. باز تشکر می کنم از حضورت و وقتی که گذاشتی.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[این مقاله هم از سری مقاله های بنیادهای تاریخی است که سال گذشته در وبلاگم منتشر کرده بودم.<br />
<a href="http://neyestan-fa.persianblog.ir/post/68/" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">بنیادهای تاریخی 2، منابع تاریخی</span></a><br />
پیشتر اشاره شد که متاسفانه در جامعه ما یک ساختار غیر علمی متوهمانه ای با عنوان تاریخ  در روح نسل جوان دمیده شده. که آن را تاریخ زدگی جمعی عنوان کردیم و حال برای اینکه به عوارض این پدیده بپردازیم نیاز داریم کمی وارد بحث متودولوژیک یا روش شناسی تاریخ شویم.<br />
<span style="font-weight: bold;">منابع تاریخی</span><br />
درباره ماهیت تاریخ صحبت کردیم تاکید کردیم تاریخ دانش ما به گذشته است و قطعا خود گذشته نیست و در مورد عدم قطعیت نظریات تاریخی صحبت کردیم و  اینکه تاریخ نباید و نمی تواند مبنای احساسات و اعتقاداتمان باشد. اما ضمن این تاکید کردیم یک علم است و قابل سندیت و حال در گام دوم می خواهیم بدانیم منابع تاریخ چیست؟<br />
کم و بیش همه ما می دانیم آثار باستانی، افسانه ها، داستان ها تاریخی دارند و بر وجود گذشته دلالت دارند. کتابها، همه گفته ها و شنیده ها، سنتها و عادات ما و چارچوب عقاید ما ریشه در گذشته دارد و در یک کلام زندگی امروز ما، ماحصل تفکر دیروز ما است.  اما با یک تحلیل و دسته بندی دقیق تر ما با دو نوع منابع در تاریخ سر کار داریم:<br />
1-      منابع مادی<br />
2-      منابع معنوی<br />
3-      منابع روایی<br />
منابع مادی ما همان سازه ها و آثار باستانی و کتاب ها و نسخ خطی هستند. باستان شناسان با کند کاوهای فیزیکی خود، داده های با ارزشی را استخراج می کنند.<br />
منابع روایی کتابهای تاریخی هستند که تاریخ را روایت کرده اند که مهمترین منابع مورخان هستند و اهمیت این منابع از این جهت است که این منابع داده هایی درباره رخداد هایی که امروزه چیزی از آنها در دست نیست به ما می دهند.  البته باید گفته شود که این منابع با وجودی که بسیار با ارزشند اما هیچ گاه صد در صد پذیرفتنی نیستند. از آن رو که:<br />
  نخست: معمولا مغرضانه اند چرا که تاریخ را همیشه برنده ها می نویسند.<br />
   دوم: اینکه داده ها نیز از دید راوی نوشته شده اند و دید او نیز محدود در محدودیتهای شناختی اش در زمان و مکان خودش است.<br />
 با این وجود هرگز این منابع قابل چشم پوشی نیستند و باید جدی گرفته شوند، البته با در نظر گرفتن همه مواردی که گفته شد.<br />
اما منابع معنوی: آنچه که امروز قابل بحث است و  منابع معنوی، ی<span style="font-weight: bold;">عنی آنچه حضور مادی ندارد و  درعین حال بسیار مستحکم و ریشه دار و قابل اعتنا است. آن ریشه سنت ها و عادات و تفکر جاری در یک جامعه است که از تاریخ آن جامعه نشأت می گیرد. در این بین جوامع کوچکتر و بسته تر که دارای کنش و واکنش کمتری با دیگر جوامع بوده اند از اهمیت خاصی برخورداراند. مثل روستای ابیانه و یا روستای وبس فراهان.</span><br />
این بحث روش شناسی تاریخی به این منظور آوردم که در پست های بعدی به بحث تاریخ زدگی خود و عوارض آن در پست های بعدی بپردازیم.<br />
ادامه دارد...<br />
پی نوشت: به دلیل فی.ل.تر شدن سرورهای خارجی هر پست در پرشین بلاگ هم منتشر می شود:<br />
گفتگو با گاهنبار در پرشین بلاگ<br />
<br />
دوست عزیزم که البته ایشان هم در حوزه تاریخ آکادمیک دستی بر آتش دارند کامنت باارزشی در پرشین بلاگ گذاشتند که حیف دیدم که خوانندگان بلاگ اسپات از آن محروم گردند: <br />
گاهنبار:<br />
بنفشه جان همه ی مواردی که نوشته ای بحث برانگیز و مهم است . ترجیح می دهم در ابتدا خطوطی از کتاب مایکل استنفورد « درآمدی بر تاریخ پژوهی را اینجا بنویسم . حیف که ظرفیت وبلاگ برای بحث کمتر از رودرو بودن است . استنفور در این اثر نگرشهای عموی به تاریخ را مطالعه کرده است و در  قسمت رویکردی درست به تاریخ می نویسد که تاریخ را به قولت برنده ها نوشته اند . « نصیحت من این است که نسبت به همه ی سیاستمداران ، نویسندگان عمومی و مربیان حرفه ای که در صددند نگرش های شما را به تاریخ شکل دهند بی اعتماد باشید . از این نظر تنها مردم شایسته ی اعتماد کسانی اند که دلبستگی آنها به گذشته است و نه حال و کسانی که تنها انگیزه ی آنها پژوهش خالی از تعصب برای حقیقت است . صرف نظر از اینکه این پژوهش به کجا می انجامد و نتایجش قرار است چه اعتقاداتی را براندازد. » باید اضافه کنم<br />
همانطور که گفته اید تاریخ از علوم نسبی است و در طیف علوم اثباتی قرار نمی گیرد . نمی شود قاعده و قانونی برا ن حاکم کرد چرا که انسان تاریخ ساز مختار است و این اختیار جریان حوادث را تغییر می دهد . مثلا وقوع انقلابها در دنیا را کافی است مشاهد کنیم . کدام انقلاب کاملا شبیه به دیگری اتفاق می افتد؟ ! .... باید تاریخ را مطالعه  برای قوی تر شدن حس وطن پرستی اما این حس نباید  به افراط کشیده شود .باید تاریخ را مطالعه کرد تا منطق و خرد مان پرورش یاد . منابع همسان و متناقض و متفاوت را باید مطالعه کرد . این منابعند که به خودی خود به ما حقیقت را نمایان می کنند . اگرچه به صحبت استنفور استناد کردم اما باید بگویم که تاریخهای رسمی اگرچه اغلب غلو آمیز و با کم و کاست و دروغ نوشته شده اند اما نباید به روی مورخان راستین چشم بست انچه که بیهقی در اثر سترگ خود نوشته است گواه این معنی است که مورخ می تواند و باید  رسالت مهم خود که همان راستگویی است به انجام برساند . البته تشخیص اخبار کذب و صحیح از یکدیگر خود بحثی جداگانه را می طلبد . قاضی بیضاوی و روزبهان خنجی و ابن فندق و ابن مسکویه هم از دیگر مورخانی هستند که به این رسالت مهم مورخان به نوعی اشاره کرده اند .تاریخ حقایق الخبار خورموجی نیز خود نمونه ی دیگری از کار مورخی راستین است . او تنها کسی است که به قتل امیرکبیر پرداخته و توسط ناصرالدین شاه مورد غضب قرار گرفته است .............. حرفهای زیادی راجع به منابع هم دارم که فکر می کنم دیگر سخنم را بیش از حد طولانی می کند .............باشد برای بعد . ممنون بنفشه جان از نوشته ات و این فضای گفتگویی که فراهم کرده ای .<br />
نیستان:<br />
خیلی خیلی متشکرم بابت نظرات ارزشمندت، من هم دقیقا منظورم همین بود که کار پژوهشی نباید مورد سو استفاده و اغراض شخصی قرار بگیرد. وارد کردن اغراض و قضاوت های شخصی ما را از درک حقیقت باز می دارد. منظور این نیست که فلانی اشتباه کرده یا دروغ گفته. مسئله این است که او یک انسان بوده قادر به درک موقعیتی که در آن محاط بوده نیست و از زاویه ای دیگر به قضایا نگاه می کرده است و برای ما که امروز خارج از زمان او هستیم مسئله کاملا به شکلی دیگر قابل رویت است. به قول حاتمی کیا زمان جنگ ما فقط این ور جبهه را می دیدیم حالا اونطرف هم را می شود دید.<br />
و اینکه برای تقویت حس  تقویت حس وطن پرستی باید تاریخ خواند با این قضیه خیلی موافق نیستم، نتیجه چنین نگاهی دقیقا می شود امروز روز ما... قهرمان سازی و ضد قهرمان سازی و عدم درک حقیقت امر و تحلیل درست شرایط و در نتیجه ناتوانی از درک درست شرایط امروز تاریخ پر است از حوادث متناقض اگر شکست هست پیروزی هم هست اگر قهرمان هست خائن هم هست کدام طرف را بچسبیم تا وطن را بپرستیم اصلا وطن در تاریخ ما چه معنی می دهد؟! به نقشه نگاه کنیم ایا می توان جغرافیای واحدی را با تاریخ واحد برای سرزمینمان معرفی کنیم یا یک مهاجر که به ایران بیاید نسل بعد او نباید بگوید که ایرانی است؟<br />
و البته تاکید هم کردم که منابع تاریخی همانطور که نقل شده شاید نباشند اما هرگز قابل چشم پوشی نیستند. هدفم من از تاریخ نه صرف قتل امیر کبیر بلکه درک فضایی است که جامعه نیازمند قهرمان می شود و قهرمان می سازد و بعد قهرمان می کشد. فرد یا افراد مهم نیستند همین می شود که راست و دروغ بودن هم مد نظر نیست بلکه درک این فضا است که مورخ از همه تناقض ها و راست و دروغ های درون کتابها باید بیرون بکشد. باز تشکر می کنم از حضورت و وقتی که گذاشتی.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ما از تاریخ چه می دانیم؟]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=901</link>
			<pubDate>Thu, 17 May 2012 12:25:48 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=901</guid>
			<description><![CDATA[این مقاله هم از نوشته های من در مورد بنیادهای تاریخی است که رابطه با باستانگرایی و مباحث مربوط به پورپیرار بود که سال گذشته در وبلاگم منتشر کردم.<br />
<a href="http://neyestan-fa.persianblog.ir/post/69/" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">بنیادهای تاریخی 1:ما از تاریخ چه می دانیم؟</span></a><br />
این پست همچنان در ادامه پست های قبلی است در راستای تبیین مفاهیم بنیادی و مبارزه با تاریخ زدگی جمعی است که به سرعت در میان نسل جدید در حال پراکنده شدن است. همچنانکه از پیش نیز اشاره کرده بودم،  ترویج فرهنگ غیر علمی در مقوله تاریخ منجر به حرکتهای افراطی باستانگرایی و قومیت گرایی در جامعه ما شده است که ما را در جهان نو، تنها و متزلزل و واپسگرا خواهد ساخت.<br />
<span style="font-weight: bold;">ما از تاریخ چه می دانیم؟</span><br />
در بحثهایمان کم ندیده ایم که چنان با تعصب و احساسات تمام از فلان حادثه دم می زنیم که نادرشاه فلان کرد... نه کریمخان بهمان کرد... تقصیر فلان السلطنه بود و یا هر چه داریم از ملانصرالدین است...<span style="font-weight: bold;"> اما هیچ وقت فکر کرده ایم که شاید تمام اتفاقات صرفا توهم باشد؟</span> و اصلا چنین اتفاقی نیافتاده باشد...<br />
آیا غیر ممکن است؟<br />
حوادثی که در جامعه خودمان در روزگار خودمان اتفاق افتاده را در نظر بگیریم مثلا جنگ یا اصلا چرا دور برویم همین حوادث چند سال اخیر... آیا قادر بوده ایم یه شناخت موثق اتفاق ها دست بیابیم؟! چرا مثالهایی اینقدر بزرگ را در نظر بگیریم، یک تصادفی که سر خیابان رخ داده...ندیده ایم که هرکه از زاویه دید خود چیزی را دیده و حادثه را به گونه ای تعریف می کند! و حتی اگر خود ما شاهد عینی باشیم آیا باز می توانیم فکر می کنیم که حادثه را به طور کامل درک کرده ایم و آیا احتمال نمی دهیم که از بسیاری از عوامل درونی چون خستگی، حواس پرتی، شادی یا ترس اشخاص درگیر و ایراد فنی خودرو هیچ اطلاعی نداشته باشیم؟! پس ما قادر نیستیم به کم و کیف حادثه ای که در دم، جلوی چشم خودمان رخ داده مسلط باشیم پس چگونه می توانیم حوادث مربوط به دهها یا صدها یا هزاران سال قبل آگاهی و احاطه داشته باشیم؟! چه طور به سادگی شخصی را فاتح یک پیروزی و یا فردی و یا جنبشی را مقصر در همه ضعف ها بخوانیم؟!<br />
پس این سوال به جاست که ما که اگر بعد از خوردن ماست سردیمان کند تاریخ را مقصر می دانیم و یا پاسخ سوال «من کیستم؟» را در کتیبه های ده کوره ها می جوییم بپرسیم تاریخ چیست و ما از تاریخ چه می دانیم؟<br />
تاریخ داستانی است که ما بر اساس آنچه از گذشته به جا مانده برای آن ساخته ایم و خوب می دانیم که گذشته رفته و ما قادر نیستیم آن را دریابیم و بازمانده های گذشته هم از بین رفته اند و آنچه مانده برای آگاهی و تسلط بر گذشته بسیار ناچیز است.  <span style="font-weight: bold;">هیچ نظریه ای در تاریخ قطعی نیست و اصلا چیزی به نام حقیقت تاریخی حتی اگر وجود داشته باشد دستیابی به آن برای ما امکان پذیر نیست.</span><br />
البته لازم ذکر است اصلا منظورم این نیست تاریخ سست و قابل سندیت نیست، <span style="font-weight: bold;">تاریخ یک علم است، یک علمی به لحاظ روش شناسی بر مبنای علوم تجربی قرار دارد،  وحی منزل نیست اما تنها راه ما برای شناخت گذشته است.</span><br />
اساسا هر علم تجربی قادر است فقط نقشه تهیه کند. یعنی مسیرها را با آزمون و خطا بازسازی می کند اما هیچ وقت حقیقت راه و جاده ها نیست. <span style="font-weight: bold;">تاریخ تنها دانش ما به گذشته است و قطعا خود گذشته نیست.</span><br />
ساختن هویت، اعتقاد، احساسات و داشتن تعصب بر بنایی که مجموعه ای از نظریات نسبی است، ما را متزلزل و سردرگم خواهد ساخت و بساطی پهن خواهد کرد ما را از شناخت درست گذشته باز دارد. چراکه همواره یافته های تاریخی قادر خواهد بود منافع و مطامع گروهی را تامین و گروهی را متضرر سازد و نتیجه اش همین آشفتگی و این تضاد درونی است که این روزها اغلب ما به آن گرفتاریم. تضاد درونی ای که حاصل ناسازگاری اتفاقاتی است که احساسات مذهبی، ملی و قومی ما را روبروی هم قرار می دهد. بحث را در آینده با بررسی منابع تاریخی ادامه خواهیم داد.<br />
ادامه دارد...<br />
<br />
 در همین رابطه:<br />
سواستفاده از تاریخ، منجلابی برای هویت سازی <br />
<br />
هویت یعنی برگشتن به گذشته؟!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[این مقاله هم از نوشته های من در مورد بنیادهای تاریخی است که رابطه با باستانگرایی و مباحث مربوط به پورپیرار بود که سال گذشته در وبلاگم منتشر کردم.<br />
<a href="http://neyestan-fa.persianblog.ir/post/69/" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">بنیادهای تاریخی 1:ما از تاریخ چه می دانیم؟</span></a><br />
این پست همچنان در ادامه پست های قبلی است در راستای تبیین مفاهیم بنیادی و مبارزه با تاریخ زدگی جمعی است که به سرعت در میان نسل جدید در حال پراکنده شدن است. همچنانکه از پیش نیز اشاره کرده بودم،  ترویج فرهنگ غیر علمی در مقوله تاریخ منجر به حرکتهای افراطی باستانگرایی و قومیت گرایی در جامعه ما شده است که ما را در جهان نو، تنها و متزلزل و واپسگرا خواهد ساخت.<br />
<span style="font-weight: bold;">ما از تاریخ چه می دانیم؟</span><br />
در بحثهایمان کم ندیده ایم که چنان با تعصب و احساسات تمام از فلان حادثه دم می زنیم که نادرشاه فلان کرد... نه کریمخان بهمان کرد... تقصیر فلان السلطنه بود و یا هر چه داریم از ملانصرالدین است...<span style="font-weight: bold;"> اما هیچ وقت فکر کرده ایم که شاید تمام اتفاقات صرفا توهم باشد؟</span> و اصلا چنین اتفاقی نیافتاده باشد...<br />
آیا غیر ممکن است؟<br />
حوادثی که در جامعه خودمان در روزگار خودمان اتفاق افتاده را در نظر بگیریم مثلا جنگ یا اصلا چرا دور برویم همین حوادث چند سال اخیر... آیا قادر بوده ایم یه شناخت موثق اتفاق ها دست بیابیم؟! چرا مثالهایی اینقدر بزرگ را در نظر بگیریم، یک تصادفی که سر خیابان رخ داده...ندیده ایم که هرکه از زاویه دید خود چیزی را دیده و حادثه را به گونه ای تعریف می کند! و حتی اگر خود ما شاهد عینی باشیم آیا باز می توانیم فکر می کنیم که حادثه را به طور کامل درک کرده ایم و آیا احتمال نمی دهیم که از بسیاری از عوامل درونی چون خستگی، حواس پرتی، شادی یا ترس اشخاص درگیر و ایراد فنی خودرو هیچ اطلاعی نداشته باشیم؟! پس ما قادر نیستیم به کم و کیف حادثه ای که در دم، جلوی چشم خودمان رخ داده مسلط باشیم پس چگونه می توانیم حوادث مربوط به دهها یا صدها یا هزاران سال قبل آگاهی و احاطه داشته باشیم؟! چه طور به سادگی شخصی را فاتح یک پیروزی و یا فردی و یا جنبشی را مقصر در همه ضعف ها بخوانیم؟!<br />
پس این سوال به جاست که ما که اگر بعد از خوردن ماست سردیمان کند تاریخ را مقصر می دانیم و یا پاسخ سوال «من کیستم؟» را در کتیبه های ده کوره ها می جوییم بپرسیم تاریخ چیست و ما از تاریخ چه می دانیم؟<br />
تاریخ داستانی است که ما بر اساس آنچه از گذشته به جا مانده برای آن ساخته ایم و خوب می دانیم که گذشته رفته و ما قادر نیستیم آن را دریابیم و بازمانده های گذشته هم از بین رفته اند و آنچه مانده برای آگاهی و تسلط بر گذشته بسیار ناچیز است.  <span style="font-weight: bold;">هیچ نظریه ای در تاریخ قطعی نیست و اصلا چیزی به نام حقیقت تاریخی حتی اگر وجود داشته باشد دستیابی به آن برای ما امکان پذیر نیست.</span><br />
البته لازم ذکر است اصلا منظورم این نیست تاریخ سست و قابل سندیت نیست، <span style="font-weight: bold;">تاریخ یک علم است، یک علمی به لحاظ روش شناسی بر مبنای علوم تجربی قرار دارد،  وحی منزل نیست اما تنها راه ما برای شناخت گذشته است.</span><br />
اساسا هر علم تجربی قادر است فقط نقشه تهیه کند. یعنی مسیرها را با آزمون و خطا بازسازی می کند اما هیچ وقت حقیقت راه و جاده ها نیست. <span style="font-weight: bold;">تاریخ تنها دانش ما به گذشته است و قطعا خود گذشته نیست.</span><br />
ساختن هویت، اعتقاد، احساسات و داشتن تعصب بر بنایی که مجموعه ای از نظریات نسبی است، ما را متزلزل و سردرگم خواهد ساخت و بساطی پهن خواهد کرد ما را از شناخت درست گذشته باز دارد. چراکه همواره یافته های تاریخی قادر خواهد بود منافع و مطامع گروهی را تامین و گروهی را متضرر سازد و نتیجه اش همین آشفتگی و این تضاد درونی است که این روزها اغلب ما به آن گرفتاریم. تضاد درونی ای که حاصل ناسازگاری اتفاقاتی است که احساسات مذهبی، ملی و قومی ما را روبروی هم قرار می دهد. بحث را در آینده با بررسی منابع تاریخی ادامه خواهیم داد.<br />
ادامه دارد...<br />
<br />
 در همین رابطه:<br />
سواستفاده از تاریخ، منجلابی برای هویت سازی <br />
<br />
هویت یعنی برگشتن به گذشته؟!]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دروغ پردازی های ماهنامه راه]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=900</link>
			<pubDate>Thu, 17 May 2012 11:02:13 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=900</guid>
			<description><![CDATA[در شماره 53 ماهنامه راه عنوان شده است که دکتر مهدی گلشنی جایزه 1 و اندی میلیون دلاری تمپلتون را برده است! با مراجعه به وب سایت بنیاد جان تمپلتون می توان دید که اولا جایزه آن 1 و اندی میلیون پوند  است دوما که دکتر گلشنی در بین دریافت کنندگان جایزه نیست. همانطور که در وب سایت شخصی ایشان هم نوشته شده است ایشان یک دوره بورس در سال 95 را برنده شده اند. این دروغ پردازی ها و افسانه پردازی ها توسط نویسندگان مجله های زرد فرهنگی کار دست مان می دهد. دکتر گلشنی یکی از فرهیخگان کشور ماست و نیازی هم به این دروغ ها ندارد. لیست افراد برنده این جایزه را می توان با توجه به سال آن مشاهده کرد.<br />
<a href="http://www.templeton.org/signature-programs/templeton-prize" target="_blank">http://www.templeton.org/signature-progr...eton-prize</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[در شماره 53 ماهنامه راه عنوان شده است که دکتر مهدی گلشنی جایزه 1 و اندی میلیون دلاری تمپلتون را برده است! با مراجعه به وب سایت بنیاد جان تمپلتون می توان دید که اولا جایزه آن 1 و اندی میلیون پوند  است دوما که دکتر گلشنی در بین دریافت کنندگان جایزه نیست. همانطور که در وب سایت شخصی ایشان هم نوشته شده است ایشان یک دوره بورس در سال 95 را برنده شده اند. این دروغ پردازی ها و افسانه پردازی ها توسط نویسندگان مجله های زرد فرهنگی کار دست مان می دهد. دکتر گلشنی یکی از فرهیخگان کشور ماست و نیازی هم به این دروغ ها ندارد. لیست افراد برنده این جایزه را می توان با توجه به سال آن مشاهده کرد.<br />
<a href="http://www.templeton.org/signature-programs/templeton-prize" target="_blank">http://www.templeton.org/signature-progr...eton-prize</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پدیدار شناسی محض]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=899</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 15:55:58 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=899</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;">پديدارشناسي محض، روش آن و بستر پژوهش آن/ سخنراني افتتاحيه 1917<br />
ادموند هوسرل/ مترجم: علي‌نجات غلامي </span></div>
 <br />
 (اثر زير فصل نخست از كتاب مجموعه اي از آثار هوسرل متاخر است كه از سوي نشر روزبهان در حال انتشار است. اين مجموعه شامل چند اثر مهم از ادموند هوسرل است كه جناب پروفسور دُن ولتون نيز بر آن مقدمه اي براي فارسي زبانان نوشته است. اين كتاب با همكاري مهدي صاحبكار به فارسي برگردانده شده و فهرست مطالب آن عبارت است از:<br />
مقدمه<br />
مقدمه براي فارسي زبانان/ پروفسور دُن ولتون <br />
پديدارشناسي محض، روش آن و بستر پژوهش آن/ علي نجات غلامي<br />
سخنراني‌هاي آمستردام: [دربارة] روانشناسي پديدارشناختي/ علي نجات غلامي <br />
سخنراني‌هاي پاريس/ علي نجات غلامي<br />
يادداشت‌هاي سخنراني‌هاي پاريس/ علي نجات غلامي<br />
پديدارشناسي و انسان‌شناسي/ علي نجات غلامي<br />
خطابة وين: فلسفه و بحران انسانيت اروپايي/ مهدي صاحبكار<br />
خاستگاه هندسه/ مهدي صاحبكار<br />
زيست‌جهان و جهان علم/ مهدي صاحبكار<br />
<br />
<!-- start: postbit_attachments_attachment -->
<br /><img src="images/attachtypes/pdf.gif" border="0" alt=".pdf" />&nbsp;&nbsp;<a href="attachment.php?aid=81" target="_blank">پديدارشناسي محض.pdf</a> (اندازه: 249.23 KB / دانلودها: 30)
<!-- end: postbit_attachments_attachment --><br />
<br />
.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;">پديدارشناسي محض، روش آن و بستر پژوهش آن/ سخنراني افتتاحيه 1917<br />
ادموند هوسرل/ مترجم: علي‌نجات غلامي </span></div>
 <br />
 (اثر زير فصل نخست از كتاب مجموعه اي از آثار هوسرل متاخر است كه از سوي نشر روزبهان در حال انتشار است. اين مجموعه شامل چند اثر مهم از ادموند هوسرل است كه جناب پروفسور دُن ولتون نيز بر آن مقدمه اي براي فارسي زبانان نوشته است. اين كتاب با همكاري مهدي صاحبكار به فارسي برگردانده شده و فهرست مطالب آن عبارت است از:<br />
مقدمه<br />
مقدمه براي فارسي زبانان/ پروفسور دُن ولتون <br />
پديدارشناسي محض، روش آن و بستر پژوهش آن/ علي نجات غلامي<br />
سخنراني‌هاي آمستردام: [دربارة] روانشناسي پديدارشناختي/ علي نجات غلامي <br />
سخنراني‌هاي پاريس/ علي نجات غلامي<br />
يادداشت‌هاي سخنراني‌هاي پاريس/ علي نجات غلامي<br />
پديدارشناسي و انسان‌شناسي/ علي نجات غلامي<br />
خطابة وين: فلسفه و بحران انسانيت اروپايي/ مهدي صاحبكار<br />
خاستگاه هندسه/ مهدي صاحبكار<br />
زيست‌جهان و جهان علم/ مهدي صاحبكار<br />
<br />
<!-- start: postbit_attachments_attachment -->
<br /><img src="images/attachtypes/pdf.gif" border="0" alt=".pdf" />&nbsp;&nbsp;<a href="attachment.php?aid=81" target="_blank">پديدارشناسي محض.pdf</a> (اندازه: 249.23 KB / دانلودها: 30)
<!-- end: postbit_attachments_attachment --><br />
<br />
.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[God geometrizes the universe]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=898</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 14:59:11 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=898</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;"><img src="http://www.gbt.org/God_the_Geometer.jpg" border="0" alt="[تصویر: God_the_Geometer.jpg]" /></div>
<br />
<div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;">"God geometrizes the universe" - Plato<br />
</span></div>
<div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;">آفرینش از دید افلاطون</span></div>
<div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;">(خدا، عالَم را هندسی می کند [بر اساس هندسه بنا می نهد])</span></div>
<br />
.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;"><img src="http://www.gbt.org/God_the_Geometer.jpg" border="0" alt="[تصویر: God_the_Geometer.jpg]" /></div>
<br />
<div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;">"God geometrizes the universe" - Plato<br />
</span></div>
<div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;">آفرینش از دید افلاطون</span></div>
<div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;">(خدا، عالَم را هندسی می کند [بر اساس هندسه بنا می نهد])</span></div>
<br />
.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پورپیرار 2]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=897</link>
			<pubDate>Tue, 15 May 2012 22:42:48 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=897</guid>
			<description><![CDATA[اینهم مقاله دیگری از من از سری مقاله های بنیادهای تاریخی که اختصاص به ادعای پورپیرار بر خط و قلم دارد.<br />
<a href="http://neyestan-fa.persianblog.ir/post/60/" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">بنیادهای تاریخی5، پورپیرار و خط</span></a><br />
بحث بنیاد های تاریخی و تاریخ زدگی را به پورپیرار کشاندیم و به شکل خیلی کلی پاره ای از استدلالات وی را بررسی کردیم. حال می خواهیم بخشی از استدلالات ایشان در مورد خط و نسخ خطی را به شکل دقیق تر بررسی کنیم. البته لازم به ذکر است اینجانب چندان صلاحیت بحث در این حوزه را ندارم از آنجا که صرفا بر حسب نیاز برخی از نسخ خطی را مطالعه کردم و متخصص خط و  نسخ نیستم و به احتمال زیاد متخصصان امر پاسخ های بهتری خواهند داد و از همین جا دست یاری به سوی ایشان دراز می کنم.<br />
آقای پورپیرار مدعی هستند که هیچ نسخه خطی از پیش 500 سال یافت نشده و اگر نسخه ای موجود باشد حتما جعلی است. دلیل اصلی ایشان همان قائله پوریم است، یعنی قبل از صفویه در ایران به طور خاص تمدن و حیاتی نبوده است، پس دانشمندان شاعران و همه نوشته جاتی که منتسب به این دوره اند همه جعلی اند.  <br />
پورپیرار سلسله مباحثی با عنوان «قلم» دارد که سعی دارد از طریق آنها اثبات نماید که خط به آن درجه از تکامل برای انتقال مفاهیم نرسیده است.<br />
حال نحوه استدلال ایشان را بررسی می کنیم و سپس ادله خود را می آوریم:<br />
متاسفانه این سلسله مباحث هم به مانند دیگر مباحث پورپیرار پر از حاشیه و نامنسجم است اما خلاصه استدلالات بر این قرار است:<br />
1-      استناد به نقاشی لاوازیه مبنی بر اینکه تا همین اواخر در اروپا ابزاری برای نوشتن وجود نداشته و پر وسیله اصلی نگارش بوده.<br />
2-      استناد به دو نمونه پاپیروسی بدون هیچ مشخصاتی و تاریخی، مبنی بر اینکه خط عربی شکل واحدی نداشته است.<br />
3-      تا سه قرن پیش ابزار واحدی برای نگارش موجود نبوده است.<br />
4-      علت جهانی شدن حکاکی بر سنگ دستیابی به ابزار واحد حکاکی است!<br />
5-      به جز کتابهای آسمانی مسیحیان و مسلمانان  یهودیان ضرورتی بر نوشتن نداشتند.<br />
6-      در نمونه های اولیه قرآنی رسم الخط یکسانی یافت نمی شود.<br />
7-      به دلیلی پیچیدگی رسم الخط به کار رفته در نسخ خطی انجیل و تورات پس تمام آن اسناد جعلی اند.<br />
8-      در برخورد با کسانی که مدعی اند نسخ خطی وجود دارند این سوالها پرسیده شود: 1-زمان کتابت 2- موادی که روی آن کتابت شده است. 3-خط و نگارش به چه صورت است. 4- ابزار تولید متن چه بوده است. 5 - اصل نسخه را نشان دهند.<br />
9-      قرآن های اولیه با قطعات چوبی یا حصیر نوشته شده اند و ابزاری برای انعطاف قوس ها وجود نداشته است.<br />
10-  بعد از ظهور قلم نی ناگهان تحول در خط بوجود آمده و حروف شکل یافته اند و هویت واحد گرفته اند.<br />
11-  هیچ سند فیزیکی مثل قلمدان، تیغه تراش و.. وجود ندارد که ثابت کند که قلم نی عمری بیش از سه قرن دارد.<br />
من یکی هیچ نتیجه ای از این بحث نمی گیرم جز مغلطه و شلوغ بازی برای اثبات آنچه که از پیش فرض شده بود و یعنی جعلی بودن نسخ موجود منتسب به قدمت بیش از پانصد سال!  <br />
در اینکه خط دائم در حال تحول و تکامل است، هیچ شکی نیست و فکر نمی کنم تا الان کسی ادعا کرده که یک تابلوی نستعلیق با خط امروزی از قرن چهارم هجری در دستش است که ایشان با این همه صغری و کبری کردن خواسته اند ثابت کنند که در آن زمان قلم نی موجود نبوده. هرچند که اثبات نبود قلم نی هم باز به روش پورپیراری است یعنی چون هیچ اثر فیزیکی از قلم نی با قدمتی بیش از سیصد سال در دست نداریم پس قلم نی هم نبوده*، این بحث وقتی وارد است که فردی نسخه ای نشان به ما دهد که خط آن از نمونه قرآنی موجود در همان زمان تکامل یافته تر بوده است. در حالیکه چنین نیست. و نسخ موجود در هر دوره زمانی ویژگی های مشترکی دارند که نماینده خط زمان خودشان است.<br />
حال اگر منظور پورپیرار این است که این خط کهن که شکل واحدی و انسجام یافته ای ندارد (به قول ایشان) پس قادر به انتقال مفاهیم نیست! یعنی به نوعی انکار وجود معنوی علم تا قبل از پانصد سال پیش! صرف نظر از اینکه این ادعا مستلزم چه ادعاهای دیگری می شود، در پاسخ آن باید گفت که نبود نقطه و نامتمایز بودن برخی حروف به هیچ وجه به معنای ناخوانا بودن و عدم امکان انتقال مفاهیم نیست. شاید برای خواننده امروزی و نا آشنا این نوشته ها خطوط درهم و بر هم باشد، اما برای کسانی که روی نسخ خطی کار می کنند و خوانندگان آنزمان به هیچ وجه این طور نیست و نبوده. البته نه به سادگی، اما تقریبا همیشه می توان فهمید که این حرف د هست یا ذ. اگر شما کلمه « کر» را ببینید بستگی دارد به اینکه در کدامیک از جمله های «سرش کر است» یا «آب کر است» یا «گوشش کر است» می توانید حدس بزنید اولی «گَر»است، دومی«کُر» و سومی «کَر» است. چنانچه یک کودک کلاس اولی بدون فتحه و کسره قادر نیست کلمات را صحیح بخواند اما آیا شما هم نیاز به فتحه و کسره دارید؟!<br />
همین استدلال هم در مورد چگونگی تمایز بین حروف فارسی و عربی مصداق دارد. تا همین صد سال پیش در بسیاری از کتاب ها پادشاه را بادشاه می نوشتند اما مردم پادشاه می خواندند. چون به طور شنیداری این کلمات را یاد گرفته بودند، اگر کسی متن فارسی از هشتصد سال پیش نشان داد که دارای حرف پ است آنوقت شاید استدلال پورپیرار درست باشد و حال که چنین نیست این بحث ها همه به حاشیه بردن و خلط مبحث است.<br />
پورپیرار اصالت زبان فارسی نشانه رفته، اما با این ادعا هم وجود علم و هم صحت قرآن کریم را زیر سوال می برد. با قسمت دوم کاری ندارم، اما <span style="font-weight: bold;">علم قارچ نیست که یک شبه بیرون بزند. بشر قدم به قدم علم را آموخته و ما قادر نیستیم بدون برخورد با تناقض منطقی، علم پیش از پانصد سال اخیر را نادیده بگیریم </span>و همه را از جعلیات بدانیم اگر فرض کنیم چنانکه ایشان ادعا می کنند که مسیحیان و مسلمانان و یهودیان نوشتن چیزهای دیگر غیر از کتب آسمانی را از ضروریات نمی دانستند. پس کتبی که منتسب به ارسطو و افلاطون و یونان باستان و علم قرون وسطی، همه جعلی اند چون مثل نقاشی روی سنگ هک نشده اند!<br />
پورپیرار به همان روش خود چند عکس مبهم از پاپیروس های کهن از نوشته اسلامی را نشان می دهد که نه دارای تاریخ است و نه اسم و نشانی، و بعد این می شود ادعا که اصلا در آن زمان خط تکامل نیافته است و بعد یکسری بحث حاشیه ای راجع به قلم نی دارد. از همه خوانندگان کنجکاو تنما دارم پیش از تحت تاثیر قرار گرفتن از این همه مغلطه، خود یک تکه چوب بردارند و در چایی یا آب آلبالو فرو ببرند ببینند نمی توانند با آن حروف ح ن ی س ط بنویسند! که احتمال نوشتن این حروف در هزار سال پیش زیر سوال رفته!<br />
قطعا همین خطوط در هم و بر هم استدلالات شگرف افلاطون و ارسطو را وارد دنیای اسلام کرد و با همین خطوط درهم و بر هم فارابی، ابن سینا، ابوریحان و رازی بحث های اصیل خود را ارائه دادند.<br />
حال به عکس زیر توجه کنید: آیا چیزی از این خطوط درهم و بر هم دستگیرتان می شود؟<br />
و حال متن زیر را بخوانید و دوباره به عکس نگاه کنید:<br />
<img src="http://forum.new-philosophy.ir/attachment.php?aid=80" border="0" alt="[تصویر: attachment.php?aid=80]" /><br />
«کل احد و هذا النظام موجود فی العالم، فاذا سبب النظام موجود و من هو سبب النظام فی هذا هو خلیفة الله تعالی فی ارضه اذ بواسطة منتهی الی الخلق الهدائه الی مصالح الدنیا و الاخرة و الّا ما یخلق دون الهدایة الی مصالح الدنیا و الاخرة و الّا ما یخلق دون الهدایة لا یغضی الی الخیر و لذلک قال تعالی قدّر فهدی و قال هل ذکره اعطی کل شئ خلقه ثم هدی فالملک واسطة بین الله و بین النبی و النبی واسطة بین الملک و العلما و العلما وسائط بین النبی و بین العوالم قریب من النبی، النبی قریب من الملک و الملک غریب من الله، ثم متفاوت  درجات الملائکة و الانبیاء و العلما فی مراتب القرب تفاوة ما لایحصی.<br />
فهذا ما اردنا ان یحکمه من علومهم المنطقیة و الهییة و الطبیعیة من غیر استعال یتمیز الغث من السمیر و الحق عن الباطل ولیفتح بعد هذا کتاب التهافة الفلاسفة حتی ینصح فیه برهان مما هو باطل من هذا الجملة والله موفق لدرک الحق منه وجوده<br />
والحمدالله رب العالمین حمد الشاکرین و صلواته علی انبیائه و اولیائه و ملائکته اجمعین خصوصاً علی محمد و آله الطیبین الطاهرین و سلماً تسلیما کثیرا فرغ من کتبابته الفقراء الی الله تعالی فی منتصف ربیع الاخر من سنة اثنی و اربعین و الحمدالله حسبنا من غیر الرحمن»<br />
آیا خطوط درهم و برهم مفهوم نشدند؟! آیا این کلمات کج وکله معنادار نشدند؟!<br />
این تصویر یک صفحه از نسخه خطی به شماره 4228 ممیز1 کتابخانه مجلس است.** با داشتن کارت ملی خود و یک نامه مهر دار از یک مرکز تحقیقاتی می توانید شخصا آن را ببینید، این نسخه خطی متعلق به قرن هفتم هجری قمری است که مجموعه ای است ارزشمند که متاسفانه صفحات بسیاری از آن از دست رفته.  نوشته بالا با توجه به مقارنه های موجود از غزالی است. <br />
البته از نظر آقای پورپیرار این کتاب جعلی است چون در این زمان اصلا حیاتی در ایران نبوده که بخواهد کتابی باشد، اما این عکس برای روشن شدن خوانندگان گرامی است که استدلالات ایشان مغلطه است و نمونه های خطی  منتسب به پیش از 500 سال پیش نه مانند نستعلیق های امروزی نیاز به قلم چنین و چنان داشته و نه آنقدر ناخوانا که قادر به انتقال مفاهیم نباشند اگر چه برخی فاقد نقطه و سرکش و غیره اند. و در صورت امکان عکسی معتبر از یک نمونه قرآنی که متعلق به این دوره زمانی باشد را هم بعد به این مقاله ضمیمه خواهم کرد که نادرستی ادعا ایشان مبنی بر عدم وحدت خطوط در هر دوره زمانی برای خوانندگان روشن گردد.<br />
و در اینجا این سری مقالات را با امید اینکه مفید واقع شده باشند به پایان می رسانم.<br />
<br />
پی نوشت ها: <br />
<br />
*که البته من نمی دانم چنین ادعایی صحت دارد یا نه، با توجه به دیگر ادعای ایشان مبنی بر نبود هیچ آثار معماری قبل ازصفویه که ادعایی نادرست است، حدس می زنم که این حرف دیمی و بدون تحقیق است.<br />
**گزارش کارشناسی ثبت شده در فهرست کتابخانه مجلس، پس از آزمایشات و کارشناسی های مربوطه: این نسخه به خط شکسته نستعلیق کاتب محمد بن محمد فارسی به تاریخ نیمه ع 1 / 642 است. رساله اول از صفحه 1-80 از جنس کاغذ سمرقندی سطر20- 10*6.5  صورت. بین دو برگ 2 و 4 افتاده و یک برگ در میان کتاب نو نویس است و دارای شنگرف (کلیشه) است.<br />
 <br />
بر خود واجب می دانم که از آقای خندابی مسئول بخش نسخ خطی کتابخانه مجلس که نهایت همکاری را با اینجانب داشتند و از آقای قلندری همکار گرامی که مرا در خواندن بخش هایی از نسخه یاری فرمودند تشکر بنمایم.<br /><!-- start: postbit_attachments_attachment -->
<br /><img src="images/attachtypes/image.gif" border="0" alt=".jpg" />&nbsp;&nbsp;<a href="attachment.php?aid=80" target="_blank">scan000850.jpg</a> (اندازه: 31.47 KB / دانلودها: 28)
<!-- end: postbit_attachments_attachment -->]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[اینهم مقاله دیگری از من از سری مقاله های بنیادهای تاریخی که اختصاص به ادعای پورپیرار بر خط و قلم دارد.<br />
<a href="http://neyestan-fa.persianblog.ir/post/60/" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">بنیادهای تاریخی5، پورپیرار و خط</span></a><br />
بحث بنیاد های تاریخی و تاریخ زدگی را به پورپیرار کشاندیم و به شکل خیلی کلی پاره ای از استدلالات وی را بررسی کردیم. حال می خواهیم بخشی از استدلالات ایشان در مورد خط و نسخ خطی را به شکل دقیق تر بررسی کنیم. البته لازم به ذکر است اینجانب چندان صلاحیت بحث در این حوزه را ندارم از آنجا که صرفا بر حسب نیاز برخی از نسخ خطی را مطالعه کردم و متخصص خط و  نسخ نیستم و به احتمال زیاد متخصصان امر پاسخ های بهتری خواهند داد و از همین جا دست یاری به سوی ایشان دراز می کنم.<br />
آقای پورپیرار مدعی هستند که هیچ نسخه خطی از پیش 500 سال یافت نشده و اگر نسخه ای موجود باشد حتما جعلی است. دلیل اصلی ایشان همان قائله پوریم است، یعنی قبل از صفویه در ایران به طور خاص تمدن و حیاتی نبوده است، پس دانشمندان شاعران و همه نوشته جاتی که منتسب به این دوره اند همه جعلی اند.  <br />
پورپیرار سلسله مباحثی با عنوان «قلم» دارد که سعی دارد از طریق آنها اثبات نماید که خط به آن درجه از تکامل برای انتقال مفاهیم نرسیده است.<br />
حال نحوه استدلال ایشان را بررسی می کنیم و سپس ادله خود را می آوریم:<br />
متاسفانه این سلسله مباحث هم به مانند دیگر مباحث پورپیرار پر از حاشیه و نامنسجم است اما خلاصه استدلالات بر این قرار است:<br />
1-      استناد به نقاشی لاوازیه مبنی بر اینکه تا همین اواخر در اروپا ابزاری برای نوشتن وجود نداشته و پر وسیله اصلی نگارش بوده.<br />
2-      استناد به دو نمونه پاپیروسی بدون هیچ مشخصاتی و تاریخی، مبنی بر اینکه خط عربی شکل واحدی نداشته است.<br />
3-      تا سه قرن پیش ابزار واحدی برای نگارش موجود نبوده است.<br />
4-      علت جهانی شدن حکاکی بر سنگ دستیابی به ابزار واحد حکاکی است!<br />
5-      به جز کتابهای آسمانی مسیحیان و مسلمانان  یهودیان ضرورتی بر نوشتن نداشتند.<br />
6-      در نمونه های اولیه قرآنی رسم الخط یکسانی یافت نمی شود.<br />
7-      به دلیلی پیچیدگی رسم الخط به کار رفته در نسخ خطی انجیل و تورات پس تمام آن اسناد جعلی اند.<br />
8-      در برخورد با کسانی که مدعی اند نسخ خطی وجود دارند این سوالها پرسیده شود: 1-زمان کتابت 2- موادی که روی آن کتابت شده است. 3-خط و نگارش به چه صورت است. 4- ابزار تولید متن چه بوده است. 5 - اصل نسخه را نشان دهند.<br />
9-      قرآن های اولیه با قطعات چوبی یا حصیر نوشته شده اند و ابزاری برای انعطاف قوس ها وجود نداشته است.<br />
10-  بعد از ظهور قلم نی ناگهان تحول در خط بوجود آمده و حروف شکل یافته اند و هویت واحد گرفته اند.<br />
11-  هیچ سند فیزیکی مثل قلمدان، تیغه تراش و.. وجود ندارد که ثابت کند که قلم نی عمری بیش از سه قرن دارد.<br />
من یکی هیچ نتیجه ای از این بحث نمی گیرم جز مغلطه و شلوغ بازی برای اثبات آنچه که از پیش فرض شده بود و یعنی جعلی بودن نسخ موجود منتسب به قدمت بیش از پانصد سال!  <br />
در اینکه خط دائم در حال تحول و تکامل است، هیچ شکی نیست و فکر نمی کنم تا الان کسی ادعا کرده که یک تابلوی نستعلیق با خط امروزی از قرن چهارم هجری در دستش است که ایشان با این همه صغری و کبری کردن خواسته اند ثابت کنند که در آن زمان قلم نی موجود نبوده. هرچند که اثبات نبود قلم نی هم باز به روش پورپیراری است یعنی چون هیچ اثر فیزیکی از قلم نی با قدمتی بیش از سیصد سال در دست نداریم پس قلم نی هم نبوده*، این بحث وقتی وارد است که فردی نسخه ای نشان به ما دهد که خط آن از نمونه قرآنی موجود در همان زمان تکامل یافته تر بوده است. در حالیکه چنین نیست. و نسخ موجود در هر دوره زمانی ویژگی های مشترکی دارند که نماینده خط زمان خودشان است.<br />
حال اگر منظور پورپیرار این است که این خط کهن که شکل واحدی و انسجام یافته ای ندارد (به قول ایشان) پس قادر به انتقال مفاهیم نیست! یعنی به نوعی انکار وجود معنوی علم تا قبل از پانصد سال پیش! صرف نظر از اینکه این ادعا مستلزم چه ادعاهای دیگری می شود، در پاسخ آن باید گفت که نبود نقطه و نامتمایز بودن برخی حروف به هیچ وجه به معنای ناخوانا بودن و عدم امکان انتقال مفاهیم نیست. شاید برای خواننده امروزی و نا آشنا این نوشته ها خطوط درهم و بر هم باشد، اما برای کسانی که روی نسخ خطی کار می کنند و خوانندگان آنزمان به هیچ وجه این طور نیست و نبوده. البته نه به سادگی، اما تقریبا همیشه می توان فهمید که این حرف د هست یا ذ. اگر شما کلمه « کر» را ببینید بستگی دارد به اینکه در کدامیک از جمله های «سرش کر است» یا «آب کر است» یا «گوشش کر است» می توانید حدس بزنید اولی «گَر»است، دومی«کُر» و سومی «کَر» است. چنانچه یک کودک کلاس اولی بدون فتحه و کسره قادر نیست کلمات را صحیح بخواند اما آیا شما هم نیاز به فتحه و کسره دارید؟!<br />
همین استدلال هم در مورد چگونگی تمایز بین حروف فارسی و عربی مصداق دارد. تا همین صد سال پیش در بسیاری از کتاب ها پادشاه را بادشاه می نوشتند اما مردم پادشاه می خواندند. چون به طور شنیداری این کلمات را یاد گرفته بودند، اگر کسی متن فارسی از هشتصد سال پیش نشان داد که دارای حرف پ است آنوقت شاید استدلال پورپیرار درست باشد و حال که چنین نیست این بحث ها همه به حاشیه بردن و خلط مبحث است.<br />
پورپیرار اصالت زبان فارسی نشانه رفته، اما با این ادعا هم وجود علم و هم صحت قرآن کریم را زیر سوال می برد. با قسمت دوم کاری ندارم، اما <span style="font-weight: bold;">علم قارچ نیست که یک شبه بیرون بزند. بشر قدم به قدم علم را آموخته و ما قادر نیستیم بدون برخورد با تناقض منطقی، علم پیش از پانصد سال اخیر را نادیده بگیریم </span>و همه را از جعلیات بدانیم اگر فرض کنیم چنانکه ایشان ادعا می کنند که مسیحیان و مسلمانان و یهودیان نوشتن چیزهای دیگر غیر از کتب آسمانی را از ضروریات نمی دانستند. پس کتبی که منتسب به ارسطو و افلاطون و یونان باستان و علم قرون وسطی، همه جعلی اند چون مثل نقاشی روی سنگ هک نشده اند!<br />
پورپیرار به همان روش خود چند عکس مبهم از پاپیروس های کهن از نوشته اسلامی را نشان می دهد که نه دارای تاریخ است و نه اسم و نشانی، و بعد این می شود ادعا که اصلا در آن زمان خط تکامل نیافته است و بعد یکسری بحث حاشیه ای راجع به قلم نی دارد. از همه خوانندگان کنجکاو تنما دارم پیش از تحت تاثیر قرار گرفتن از این همه مغلطه، خود یک تکه چوب بردارند و در چایی یا آب آلبالو فرو ببرند ببینند نمی توانند با آن حروف ح ن ی س ط بنویسند! که احتمال نوشتن این حروف در هزار سال پیش زیر سوال رفته!<br />
قطعا همین خطوط در هم و بر هم استدلالات شگرف افلاطون و ارسطو را وارد دنیای اسلام کرد و با همین خطوط درهم و بر هم فارابی، ابن سینا، ابوریحان و رازی بحث های اصیل خود را ارائه دادند.<br />
حال به عکس زیر توجه کنید: آیا چیزی از این خطوط درهم و بر هم دستگیرتان می شود؟<br />
و حال متن زیر را بخوانید و دوباره به عکس نگاه کنید:<br />
<img src="http://forum.new-philosophy.ir/attachment.php?aid=80" border="0" alt="[تصویر: attachment.php?aid=80]" /><br />
«کل احد و هذا النظام موجود فی العالم، فاذا سبب النظام موجود و من هو سبب النظام فی هذا هو خلیفة الله تعالی فی ارضه اذ بواسطة منتهی الی الخلق الهدائه الی مصالح الدنیا و الاخرة و الّا ما یخلق دون الهدایة الی مصالح الدنیا و الاخرة و الّا ما یخلق دون الهدایة لا یغضی الی الخیر و لذلک قال تعالی قدّر فهدی و قال هل ذکره اعطی کل شئ خلقه ثم هدی فالملک واسطة بین الله و بین النبی و النبی واسطة بین الملک و العلما و العلما وسائط بین النبی و بین العوالم قریب من النبی، النبی قریب من الملک و الملک غریب من الله، ثم متفاوت  درجات الملائکة و الانبیاء و العلما فی مراتب القرب تفاوة ما لایحصی.<br />
فهذا ما اردنا ان یحکمه من علومهم المنطقیة و الهییة و الطبیعیة من غیر استعال یتمیز الغث من السمیر و الحق عن الباطل ولیفتح بعد هذا کتاب التهافة الفلاسفة حتی ینصح فیه برهان مما هو باطل من هذا الجملة والله موفق لدرک الحق منه وجوده<br />
والحمدالله رب العالمین حمد الشاکرین و صلواته علی انبیائه و اولیائه و ملائکته اجمعین خصوصاً علی محمد و آله الطیبین الطاهرین و سلماً تسلیما کثیرا فرغ من کتبابته الفقراء الی الله تعالی فی منتصف ربیع الاخر من سنة اثنی و اربعین و الحمدالله حسبنا من غیر الرحمن»<br />
آیا خطوط درهم و برهم مفهوم نشدند؟! آیا این کلمات کج وکله معنادار نشدند؟!<br />
این تصویر یک صفحه از نسخه خطی به شماره 4228 ممیز1 کتابخانه مجلس است.** با داشتن کارت ملی خود و یک نامه مهر دار از یک مرکز تحقیقاتی می توانید شخصا آن را ببینید، این نسخه خطی متعلق به قرن هفتم هجری قمری است که مجموعه ای است ارزشمند که متاسفانه صفحات بسیاری از آن از دست رفته.  نوشته بالا با توجه به مقارنه های موجود از غزالی است. <br />
البته از نظر آقای پورپیرار این کتاب جعلی است چون در این زمان اصلا حیاتی در ایران نبوده که بخواهد کتابی باشد، اما این عکس برای روشن شدن خوانندگان گرامی است که استدلالات ایشان مغلطه است و نمونه های خطی  منتسب به پیش از 500 سال پیش نه مانند نستعلیق های امروزی نیاز به قلم چنین و چنان داشته و نه آنقدر ناخوانا که قادر به انتقال مفاهیم نباشند اگر چه برخی فاقد نقطه و سرکش و غیره اند. و در صورت امکان عکسی معتبر از یک نمونه قرآنی که متعلق به این دوره زمانی باشد را هم بعد به این مقاله ضمیمه خواهم کرد که نادرستی ادعا ایشان مبنی بر عدم وحدت خطوط در هر دوره زمانی برای خوانندگان روشن گردد.<br />
و در اینجا این سری مقالات را با امید اینکه مفید واقع شده باشند به پایان می رسانم.<br />
<br />
پی نوشت ها: <br />
<br />
*که البته من نمی دانم چنین ادعایی صحت دارد یا نه، با توجه به دیگر ادعای ایشان مبنی بر نبود هیچ آثار معماری قبل ازصفویه که ادعایی نادرست است، حدس می زنم که این حرف دیمی و بدون تحقیق است.<br />
**گزارش کارشناسی ثبت شده در فهرست کتابخانه مجلس، پس از آزمایشات و کارشناسی های مربوطه: این نسخه به خط شکسته نستعلیق کاتب محمد بن محمد فارسی به تاریخ نیمه ع 1 / 642 است. رساله اول از صفحه 1-80 از جنس کاغذ سمرقندی سطر20- 10*6.5  صورت. بین دو برگ 2 و 4 افتاده و یک برگ در میان کتاب نو نویس است و دارای شنگرف (کلیشه) است.<br />
 <br />
بر خود واجب می دانم که از آقای خندابی مسئول بخش نسخ خطی کتابخانه مجلس که نهایت همکاری را با اینجانب داشتند و از آقای قلندری همکار گرامی که مرا در خواندن بخش هایی از نسخه یاری فرمودند تشکر بنمایم.<br /><!-- start: postbit_attachments_attachment -->
<br /><img src="images/attachtypes/image.gif" border="0" alt=".jpg" />&nbsp;&nbsp;<a href="attachment.php?aid=80" target="_blank">scan000850.jpg</a> (اندازه: 31.47 KB / دانلودها: 28)
<!-- end: postbit_attachments_attachment -->]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پورپیرار1]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=896</link>
			<pubDate>Tue, 15 May 2012 19:39:23 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=896</guid>
			<description><![CDATA[کم و بیش ممکن است که با نام پوپیرار آشنا باشید و در جریان باشید که نظریات ایشان در میان قشر جوان که عمدتا نسبت به تاریخ غیر حرفه ای می باشند طرفداران زیادی پیدا کرده است. متاسفانه هیچ یک از اساتید در شان خود ندانسته که پاسخی به ایشان بدهد که به نظر من از اهم وظایف صاحبنظران می باشد. شخص خود من هیچ تخصصی در تاریخ ایران باستان ندارم اما به عنوان کسی که چند سالی در حوزه تاریخ فلسفه و علم دوره اسلامی کار کرده ام و تصحیح نسخ خطی از وظایفم بوده و یعنی حوزه ای ایشان به کلی منکر وجود آنها هستند، وظیفه خودم می دانستم پاسخی در حد سرمایه ام به ایشان دهم. و در پی درخواست و جستجوی مکرر افرادی، سلسله مقالات <a href="http://neyestan-fa.persianblog.ir/tag/%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%&#8203;DB%8C" target="_blank">بنیادهای تاریخی</a> که سال گذشته در وبلاگ خودم منتشر نموده ام را فکر کردم که بد نباشد که اینجا هم قرار دهم. متاسفانه عکس ها از دسترس خارج شده اند که آنها را در اولین فرصت قرار می دهم.<br />
<a href="http://neyestan-fa.persianblog.ir/post/61/" target="_blank"><span style="font-weight: bold;"><br />
بنیادهای تاریخی 4، بنیان اندیشی پورپیرار</span></a><br />
از بحث تاریخ زدگی  جمعی رسیدیم به گرایش باستانگرایی و اغراق ها و هویت پوچی که در حال سست کردن ارکان جامعه ماست. این پدیده مدتهاست که دغدغه محافل فکری جامعه ما شده و از همین جا از زحمات محققان دلسوز تقدیر و تشکر می کنم اما آنچه که مد نظر من بوده نوعی واکنش غلط به این پدیده است، غلط از آن جهت که در ماهیت غیر علمی درست بمانند همان باستان گرایان عمل می کنند و به عبارتی روی دیگر همان سکه تاریخ زدگی است. یعنی افرادی به بهانه دفاع از اسلام که در نوک حمله باستانگرایان قرار دارد به بزرگنمایی و جعل تاریخ بعد از اسلام می پردازند. یعنی همان داستان تکراری سو استفاده از مباحث دانشگاهی در راستای باورهای ویژه خودشان! در این بین جریانی که منسوب به بنیان اندیشی به ره-بر-ی ناصر پورپیرار در حال شکلگیری است، سعی دارد هر نوع اثر ایرانیت را درتمدن اسلامی کمرنگ و یا حتی بزداید و کار به جایی رسیده که منکر بخش اعظمی از تاریخ ایران شود.<br />
البته به شخصه معتقدم که این گروه در موقعیت ضعیفتری نسبت به باستانگرایان در وضعیت حال جامعه مان  قرار دارند.  دیدگاه افراطی متعلق به ناصر پورپیرار در برخورد اول  بسیارنامعقول می نماید و اما با همه نامعقول بودنش برای خود طرفدارانی دست و پا کرده و از آنجا که این دیدگاه آبشخور گروه های تجزیه طلب و پان ترکها و پان عرب بوده حمایتهای اینچنینی هم دریافت می کند.* هنوز هیچیک از بزرگان در شأن خود ندیده که اعتنایی به آن بکند. اما به نظر حقیر باید بزرگان و متخصصان برای رشد تفکر درست در جامعه بیشتر توجه کنند و پاسخ های درخور برای شبهات بوجود آمده پیدا کنند.<br />
اینجانب نه قصد توهین دارم،  نه قصد زیر سوال بردن شخص ایشان را دارم  و نه اینکه ایشان را متهم به دسیسه یا فرقه گرایی کنم، تنها روش شناسی ایشان را تا آنجا مربوط به حوزه کاری خودم می باشد بررسی می کنم و قضاوت را به خوانندگان می سپارم.<br />
آقای پورپیرار پیرو نظریه کشتار جمعی پوریم معتقدند که ایران خالی از سکنه شد برای دوازده قرن و تا قبل از صفویه تمدن درخوری وجود نداشته و اعراب بدون جنگ وارد ایران شدند چراکه در ایران اصلا کسی نبوده که بخواهد با ایشان بجنگد و همه چیزهایی مثل تاریخ، زبان و ادبیات فارسی که معرف و مشخصه ایرانیت ماست جعل و اختراع یهود برای سرپوشی نسل کشی پوریم است. ایشان مدعی اند که هیچ آثاری از دوران  پیش از صفویه وجود ندارد و هر مثالی که شما بیاورید از پیش جعل فرض شده. البته بنده قصد ندارم پاسخ ایشان را بدهم چرا که به قولی افرادی زیادی درگیرند که یک خانه بسازند از مهندس نقشه کش بگیر تا بنا و لوله کش و گچ بر و کاشیکار و...اما کسی که بخواهد خراب کند یک پتک می زند و همه خانه می ریزد پایین. یک مورخ باید سالها زحمت بکشد تا شاید بتواند دورنمایی از واقعیت تاریخی یک دوره را ترسیم کند و آقای پورپیرار به سادگی آمده و گفته همه اینها جعل است! حال باید در مرمت پتک ایشان دهها که چه عرض کنم صدها متخصص باید بیایند و هر یک گوشه ای را درست کند. آن سنگی است که در چاه افتاد و هزار عاقل نتوانستند بیرونش بیاورند! و اینجانب نیز به عنوان کسی که چند سالیست در تاریخ فلسفه مطالعه داشتم و بر روی متون اصلی این بزرگان کار می کنم هم فقط می توانم در حوزه کاری خودم حرف بزنم و برخی نکات عمومی در روش تحقیق ایشان را نقد کنم.<br />
آقای پورپیرار معتقدند که فیلسوفانی چون ابن سینا و فخر رازی و غزالی هرگز وجود خارجی نداشتند و جماعتی بیکار نشسته اند این همه کتاب جعل کرده اند که کسی حواسش نشود که در این دوره آدمی در ایران زندگی نمی کرده که بخواهد فیلسوف شود!<br />
ما فرض می گیریم که امروز هیچ کتاب خطی از ابن سینا در دسترس نیست. آیا این دلیل می شود که این فرد وجود نداشته است... آیا به سادگی می توان منکر فردی که تفکرش در بنای فکری امروز مردم ما جاری است شد. ما درباره منابع معنوی تاریخ سخن گفتیم و گفتیم تفکرات و آداب و سنن امروز همه منابعی هستند برای درک و شناخت گذشته...پس وقتی در عامی ترین مردم این مرز و بوم شما می بینی که به ماست و خیار نعناع می زنند که سردیشان نکند و بعد از کدو خورش، چایی نبات می خورند ** باید ابن سینایی بوده باشد که کتاب قانونش اینگونه در اذهان ایرانی رسوخ کرده باشد!  اگر هم ابن سینا قرن چهارم هجری نبوده پس ابن سینا پریم در قرنی دیگر در گذشته ما می بایست وجود داشته باشد و اگرنه امروز ما می بایست به گونه ای دیگر عمل می کردیم!<br />
منکر شدن واقعه تاریخی با استناد فقدان آثار فیزیکی در امروزه نادیده گرفتن علل و عواملی غیر مادی است که رفتار و تفکر انسانی را شکل می دهند و به طبع آن یک تمدن را شکل می دهند چیزی که در متدولوژی پورپیرار جایی ندارد!<br />
یکی ادله های پورپیرار به این شکل است که یک اثر تاریخی را نشان می دهد و بعد عکسی را از چند سال قبلش با هیئتی متفاوت، پس این می شود مدرک برای که این اثر تاریخی جعلی است و پس حالا که کل تاریخ غلط است پس حرف ما درست است و این ادله ای است که یک فرد خام و ناآشنا به مباحث را به سمت خود می کشاند. حال آنکه به حقیقت بسیاری از آثار تاریخی در همین اواخر یافت شده اند اما این گواهی بر جعلی بودن آنها نیست و این عوامل معنوی هستند که سرنخ بدست مورخان و باستانشناسان می دهد که کجا و چگونه به دنبال آثار تاریخی بگردند. مدفون شدن زیر خاک های کویر و برای معماری خشتی گلی ایران طبیعی ترین امر به شمار می رود.<br />
در منطقه فراهان در نزدیکی روستای فرمهین خرابه هایی بود که شخص این جانب خرابه هایی از آن را در کودکیم دیده بودم و همچنانکه هر بار که به این منطقه سر می زدم آن را ویرانتر می دیدم تا اینکه حدود 6 سال پیش تقریبا هیچ اثری از آن نمی دیدم. این منطقه معروف است به ویرانه های شهر زلف آباد که در منطقه فراهان داستانهای بسیاری از آن در میان مردم محلی نقل می شود از جمله شهر زیر زمینی اش و راهی که تا همدان می رفته است.*** شهری که بر اثر غضب شاه قاجار به توپ بسته شد و مردمش هم در همان شهر زیر زمینی حبس شدند و الی آخر...<br />
امامزاده زلف آباد در آبان 1384 که از شهر زلف آباد هیچ نمانده است 	  	<br />
	<img src="http://forum.new-philosophy.ir/attachment.php?aid=75" border="0" alt="[تصویر: attachment.php?aid=75]" /><br />
دهانه های ورودی راه زیر زمینی زلف آباد در میان ویرانه ها در آبان 1384<br />
<img src="http://forum.new-philosophy.ir/attachment.php?aid=76" border="0" alt="[تصویر: attachment.php?aid=76]" /><br />
<br />
بالاخره با پی گیری جماعتی تحصیل کرده فراهان میراث فرهنگی شروع به کاوش در منطقه کرد و در حال حاضر بخش های کوچکی از این شهر از زیر خاک بیرون آمده  و نشانه هایی هم از معماری دوره ایلخانی پیدا شده و امیدوارم که جزئیات بیشتری نیزمکشوف گردد و حالا این سوال، آیا واقعا کسی که بیاید بگوید این شهر جعلی و تازه ساز است و استناد کند به عکس چند سال پیش که اینجا جالیزار و گندمزار بوده، آیا چنین ادله ای معقول می نماید؟! <br />
امامزاده زلف آباد در تیرماه 1389<br />
<img src="http://forum.new-philosophy.ir/attachment.php?aid=78" border="0" alt="[تصویر: attachment.php?aid=78]" /><br />
بناهایی از شهر زلف آباد که زیر ویرانه ها و گندمزار ها مکشوف گردیده در تیر 1389<br />
<img src="http://forum.new-philosophy.ir/attachment.php?aid=77" border="0" alt="[تصویر: attachment.php?aid=77]" /><br />
و باقی ویرانه ها زیر گندم زار که همت باستان شناسان را می طلبد! تیر1389[/align]<br />
<img src="http://forum.new-philosophy.ir/attachment.php?aid=79" border="0" alt="[تصویر: attachment.php?aid=79]" /><br /><!-- start: postbit_attachments_attachment -->
<br /><img src="images/attachtypes/image.gif" border="0" alt=".jpg" />&nbsp;&nbsp;<a href="attachment.php?aid=76" target="_blank">Picture 0260.jpg</a> (اندازه: 63.19 KB / دانلودها: 114)
<!-- end: postbit_attachments_attachment --><br /><!-- start: postbit_attachments_attachment -->
<br /><img src="images/attachtypes/image.gif" border="0" alt=".jpg" />&nbsp;&nbsp;<a href="attachment.php?aid=75" target="_blank">Picture 0220.jpg</a> (اندازه: 57.23 KB / دانلودها: 114)
<!-- end: postbit_attachments_attachment --><br /><!-- start: postbit_attachments_attachment -->
<br /><img src="images/attachtypes/image.gif" border="0" alt=".jpg" />&nbsp;&nbsp;<a href="attachment.php?aid=77" target="_blank">photo00280.jpg</a> (اندازه: 43.25 KB / دانلودها: 118)
<!-- end: postbit_attachments_attachment --><br /><!-- start: postbit_attachments_attachment -->
<br /><img src="images/attachtypes/image.gif" border="0" alt=".jpg" />&nbsp;&nbsp;<a href="attachment.php?aid=78" target="_blank">photo00520.jpg</a> (اندازه: 58.88 KB / دانلودها: 113)
<!-- end: postbit_attachments_attachment --><br /><!-- start: postbit_attachments_attachment -->
<br /><img src="images/attachtypes/image.gif" border="0" alt=".jpg" />&nbsp;&nbsp;<a href="attachment.php?aid=79" target="_blank">photo00530.jpg</a> (اندازه: 60.09 KB / دانلودها: 125)
<!-- end: postbit_attachments_attachment -->]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[کم و بیش ممکن است که با نام پوپیرار آشنا باشید و در جریان باشید که نظریات ایشان در میان قشر جوان که عمدتا نسبت به تاریخ غیر حرفه ای می باشند طرفداران زیادی پیدا کرده است. متاسفانه هیچ یک از اساتید در شان خود ندانسته که پاسخی به ایشان بدهد که به نظر من از اهم وظایف صاحبنظران می باشد. شخص خود من هیچ تخصصی در تاریخ ایران باستان ندارم اما به عنوان کسی که چند سالی در حوزه تاریخ فلسفه و علم دوره اسلامی کار کرده ام و تصحیح نسخ خطی از وظایفم بوده و یعنی حوزه ای ایشان به کلی منکر وجود آنها هستند، وظیفه خودم می دانستم پاسخی در حد سرمایه ام به ایشان دهم. و در پی درخواست و جستجوی مکرر افرادی، سلسله مقالات <a href="http://neyestan-fa.persianblog.ir/tag/%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%&#8203;DB%8C" target="_blank">بنیادهای تاریخی</a> که سال گذشته در وبلاگ خودم منتشر نموده ام را فکر کردم که بد نباشد که اینجا هم قرار دهم. متاسفانه عکس ها از دسترس خارج شده اند که آنها را در اولین فرصت قرار می دهم.<br />
<a href="http://neyestan-fa.persianblog.ir/post/61/" target="_blank"><span style="font-weight: bold;"><br />
بنیادهای تاریخی 4، بنیان اندیشی پورپیرار</span></a><br />
از بحث تاریخ زدگی  جمعی رسیدیم به گرایش باستانگرایی و اغراق ها و هویت پوچی که در حال سست کردن ارکان جامعه ماست. این پدیده مدتهاست که دغدغه محافل فکری جامعه ما شده و از همین جا از زحمات محققان دلسوز تقدیر و تشکر می کنم اما آنچه که مد نظر من بوده نوعی واکنش غلط به این پدیده است، غلط از آن جهت که در ماهیت غیر علمی درست بمانند همان باستان گرایان عمل می کنند و به عبارتی روی دیگر همان سکه تاریخ زدگی است. یعنی افرادی به بهانه دفاع از اسلام که در نوک حمله باستانگرایان قرار دارد به بزرگنمایی و جعل تاریخ بعد از اسلام می پردازند. یعنی همان داستان تکراری سو استفاده از مباحث دانشگاهی در راستای باورهای ویژه خودشان! در این بین جریانی که منسوب به بنیان اندیشی به ره-بر-ی ناصر پورپیرار در حال شکلگیری است، سعی دارد هر نوع اثر ایرانیت را درتمدن اسلامی کمرنگ و یا حتی بزداید و کار به جایی رسیده که منکر بخش اعظمی از تاریخ ایران شود.<br />
البته به شخصه معتقدم که این گروه در موقعیت ضعیفتری نسبت به باستانگرایان در وضعیت حال جامعه مان  قرار دارند.  دیدگاه افراطی متعلق به ناصر پورپیرار در برخورد اول  بسیارنامعقول می نماید و اما با همه نامعقول بودنش برای خود طرفدارانی دست و پا کرده و از آنجا که این دیدگاه آبشخور گروه های تجزیه طلب و پان ترکها و پان عرب بوده حمایتهای اینچنینی هم دریافت می کند.* هنوز هیچیک از بزرگان در شأن خود ندیده که اعتنایی به آن بکند. اما به نظر حقیر باید بزرگان و متخصصان برای رشد تفکر درست در جامعه بیشتر توجه کنند و پاسخ های درخور برای شبهات بوجود آمده پیدا کنند.<br />
اینجانب نه قصد توهین دارم،  نه قصد زیر سوال بردن شخص ایشان را دارم  و نه اینکه ایشان را متهم به دسیسه یا فرقه گرایی کنم، تنها روش شناسی ایشان را تا آنجا مربوط به حوزه کاری خودم می باشد بررسی می کنم و قضاوت را به خوانندگان می سپارم.<br />
آقای پورپیرار پیرو نظریه کشتار جمعی پوریم معتقدند که ایران خالی از سکنه شد برای دوازده قرن و تا قبل از صفویه تمدن درخوری وجود نداشته و اعراب بدون جنگ وارد ایران شدند چراکه در ایران اصلا کسی نبوده که بخواهد با ایشان بجنگد و همه چیزهایی مثل تاریخ، زبان و ادبیات فارسی که معرف و مشخصه ایرانیت ماست جعل و اختراع یهود برای سرپوشی نسل کشی پوریم است. ایشان مدعی اند که هیچ آثاری از دوران  پیش از صفویه وجود ندارد و هر مثالی که شما بیاورید از پیش جعل فرض شده. البته بنده قصد ندارم پاسخ ایشان را بدهم چرا که به قولی افرادی زیادی درگیرند که یک خانه بسازند از مهندس نقشه کش بگیر تا بنا و لوله کش و گچ بر و کاشیکار و...اما کسی که بخواهد خراب کند یک پتک می زند و همه خانه می ریزد پایین. یک مورخ باید سالها زحمت بکشد تا شاید بتواند دورنمایی از واقعیت تاریخی یک دوره را ترسیم کند و آقای پورپیرار به سادگی آمده و گفته همه اینها جعل است! حال باید در مرمت پتک ایشان دهها که چه عرض کنم صدها متخصص باید بیایند و هر یک گوشه ای را درست کند. آن سنگی است که در چاه افتاد و هزار عاقل نتوانستند بیرونش بیاورند! و اینجانب نیز به عنوان کسی که چند سالیست در تاریخ فلسفه مطالعه داشتم و بر روی متون اصلی این بزرگان کار می کنم هم فقط می توانم در حوزه کاری خودم حرف بزنم و برخی نکات عمومی در روش تحقیق ایشان را نقد کنم.<br />
آقای پورپیرار معتقدند که فیلسوفانی چون ابن سینا و فخر رازی و غزالی هرگز وجود خارجی نداشتند و جماعتی بیکار نشسته اند این همه کتاب جعل کرده اند که کسی حواسش نشود که در این دوره آدمی در ایران زندگی نمی کرده که بخواهد فیلسوف شود!<br />
ما فرض می گیریم که امروز هیچ کتاب خطی از ابن سینا در دسترس نیست. آیا این دلیل می شود که این فرد وجود نداشته است... آیا به سادگی می توان منکر فردی که تفکرش در بنای فکری امروز مردم ما جاری است شد. ما درباره منابع معنوی تاریخ سخن گفتیم و گفتیم تفکرات و آداب و سنن امروز همه منابعی هستند برای درک و شناخت گذشته...پس وقتی در عامی ترین مردم این مرز و بوم شما می بینی که به ماست و خیار نعناع می زنند که سردیشان نکند و بعد از کدو خورش، چایی نبات می خورند ** باید ابن سینایی بوده باشد که کتاب قانونش اینگونه در اذهان ایرانی رسوخ کرده باشد!  اگر هم ابن سینا قرن چهارم هجری نبوده پس ابن سینا پریم در قرنی دیگر در گذشته ما می بایست وجود داشته باشد و اگرنه امروز ما می بایست به گونه ای دیگر عمل می کردیم!<br />
منکر شدن واقعه تاریخی با استناد فقدان آثار فیزیکی در امروزه نادیده گرفتن علل و عواملی غیر مادی است که رفتار و تفکر انسانی را شکل می دهند و به طبع آن یک تمدن را شکل می دهند چیزی که در متدولوژی پورپیرار جایی ندارد!<br />
یکی ادله های پورپیرار به این شکل است که یک اثر تاریخی را نشان می دهد و بعد عکسی را از چند سال قبلش با هیئتی متفاوت، پس این می شود مدرک برای که این اثر تاریخی جعلی است و پس حالا که کل تاریخ غلط است پس حرف ما درست است و این ادله ای است که یک فرد خام و ناآشنا به مباحث را به سمت خود می کشاند. حال آنکه به حقیقت بسیاری از آثار تاریخی در همین اواخر یافت شده اند اما این گواهی بر جعلی بودن آنها نیست و این عوامل معنوی هستند که سرنخ بدست مورخان و باستانشناسان می دهد که کجا و چگونه به دنبال آثار تاریخی بگردند. مدفون شدن زیر خاک های کویر و برای معماری خشتی گلی ایران طبیعی ترین امر به شمار می رود.<br />
در منطقه فراهان در نزدیکی روستای فرمهین خرابه هایی بود که شخص این جانب خرابه هایی از آن را در کودکیم دیده بودم و همچنانکه هر بار که به این منطقه سر می زدم آن را ویرانتر می دیدم تا اینکه حدود 6 سال پیش تقریبا هیچ اثری از آن نمی دیدم. این منطقه معروف است به ویرانه های شهر زلف آباد که در منطقه فراهان داستانهای بسیاری از آن در میان مردم محلی نقل می شود از جمله شهر زیر زمینی اش و راهی که تا همدان می رفته است.*** شهری که بر اثر غضب شاه قاجار به توپ بسته شد و مردمش هم در همان شهر زیر زمینی حبس شدند و الی آخر...<br />
امامزاده زلف آباد در آبان 1384 که از شهر زلف آباد هیچ نمانده است 	  	<br />
	<img src="http://forum.new-philosophy.ir/attachment.php?aid=75" border="0" alt="[تصویر: attachment.php?aid=75]" /><br />
دهانه های ورودی راه زیر زمینی زلف آباد در میان ویرانه ها در آبان 1384<br />
<img src="http://forum.new-philosophy.ir/attachment.php?aid=76" border="0" alt="[تصویر: attachment.php?aid=76]" /><br />
<br />
بالاخره با پی گیری جماعتی تحصیل کرده فراهان میراث فرهنگی شروع به کاوش در منطقه کرد و در حال حاضر بخش های کوچکی از این شهر از زیر خاک بیرون آمده  و نشانه هایی هم از معماری دوره ایلخانی پیدا شده و امیدوارم که جزئیات بیشتری نیزمکشوف گردد و حالا این سوال، آیا واقعا کسی که بیاید بگوید این شهر جعلی و تازه ساز است و استناد کند به عکس چند سال پیش که اینجا جالیزار و گندمزار بوده، آیا چنین ادله ای معقول می نماید؟! <br />
امامزاده زلف آباد در تیرماه 1389<br />
<img src="http://forum.new-philosophy.ir/attachment.php?aid=78" border="0" alt="[تصویر: attachment.php?aid=78]" /><br />
بناهایی از شهر زلف آباد که زیر ویرانه ها و گندمزار ها مکشوف گردیده در تیر 1389<br />
<img src="http://forum.new-philosophy.ir/attachment.php?aid=77" border="0" alt="[تصویر: attachment.php?aid=77]" /><br />
و باقی ویرانه ها زیر گندم زار که همت باستان شناسان را می طلبد! تیر1389[/align]<br />
<img src="http://forum.new-philosophy.ir/attachment.php?aid=79" border="0" alt="[تصویر: attachment.php?aid=79]" /><br /><!-- start: postbit_attachments_attachment -->
<br /><img src="images/attachtypes/image.gif" border="0" alt=".jpg" />&nbsp;&nbsp;<a href="attachment.php?aid=76" target="_blank">Picture 0260.jpg</a> (اندازه: 63.19 KB / دانلودها: 114)
<!-- end: postbit_attachments_attachment --><br /><!-- start: postbit_attachments_attachment -->
<br /><img src="images/attachtypes/image.gif" border="0" alt=".jpg" />&nbsp;&nbsp;<a href="attachment.php?aid=75" target="_blank">Picture 0220.jpg</a> (اندازه: 57.23 KB / دانلودها: 114)
<!-- end: postbit_attachments_attachment --><br /><!-- start: postbit_attachments_attachment -->
<br /><img src="images/attachtypes/image.gif" border="0" alt=".jpg" />&nbsp;&nbsp;<a href="attachment.php?aid=77" target="_blank">photo00280.jpg</a> (اندازه: 43.25 KB / دانلودها: 118)
<!-- end: postbit_attachments_attachment --><br /><!-- start: postbit_attachments_attachment -->
<br /><img src="images/attachtypes/image.gif" border="0" alt=".jpg" />&nbsp;&nbsp;<a href="attachment.php?aid=78" target="_blank">photo00520.jpg</a> (اندازه: 58.88 KB / دانلودها: 113)
<!-- end: postbit_attachments_attachment --><br /><!-- start: postbit_attachments_attachment -->
<br /><img src="images/attachtypes/image.gif" border="0" alt=".jpg" />&nbsp;&nbsp;<a href="attachment.php?aid=79" target="_blank">photo00530.jpg</a> (اندازه: 60.09 KB / دانلودها: 125)
<!-- end: postbit_attachments_attachment -->]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بخشهایی از درسگفتارهای منطق]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=895</link>
			<pubDate>Tue, 15 May 2012 18:36:16 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=895</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;">بخشي از درسگفتارهاي منطق/ سخنراني هاي وين/ تمهيدات<br />
امانوئل كانت/ مترجم: علي نجات غلامي<br />
</span></div>
<br />
<!-- start: postbit_attachments_attachment -->
<br /><img src="images/attachtypes/pdf.gif" border="0" alt=".pdf" />&nbsp;&nbsp;<a href="attachment.php?aid=72" target="_blank">بخشي از درسگفتارهاي منطق.pdf</a> (اندازه: 230.25 KB / دانلودها: 17)
<!-- end: postbit_attachments_attachment -->]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;">بخشي از درسگفتارهاي منطق/ سخنراني هاي وين/ تمهيدات<br />
امانوئل كانت/ مترجم: علي نجات غلامي<br />
</span></div>
<br />
<!-- start: postbit_attachments_attachment -->
<br /><img src="images/attachtypes/pdf.gif" border="0" alt=".pdf" />&nbsp;&nbsp;<a href="attachment.php?aid=72" target="_blank">بخشي از درسگفتارهاي منطق.pdf</a> (اندازه: 230.25 KB / دانلودها: 17)
<!-- end: postbit_attachments_attachment -->]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[زندگی یا حقیقت؟]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=894</link>
			<pubDate>Tue, 15 May 2012 15:21:18 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=894</guid>
			<description><![CDATA[در تقسیم بندی گیرنده های حسی که به پنج بخش تقسیم می شوند و عبارتند از ( 1- مکانورسپتور 2 – ترمو رسپتور 3- نوکیسپتور 4- الکترومگنتیک رسپتور 5 – کمورسپتور ) در تعریف ترمو رسپتور گفته می شود که آنها آشکارگر دما هستند برخی رسپتورها سرما و بقیه گرما را آشکار می کنند.<br />
نکته قابل توجه اینجاست که دما  با آنکه امری پیوسته است و ریشه در حرکت و جنبش مولکولی دارد ، برای ادراک آن چرا و چگونه  در بدن ما دو گونه رسپتور متفاوت یعنی رسپتور سرما و رسپتور گرما  پیدا شده است؟<br />
به نظر میرسد از آنجایی که دمای بدن انسان  دمای مناسبی برای اعمال فیزیولوژیک  سلولهاست  لذا  این دما به عنوان معیار انتخاب طبیعی ، برگزیده شده و طبیعت در ما برای درک دو سوی آن دما ، و مآلا برای برگشت به دمای متناسب ، دو رسپتور مجزا تعبیه کرده است. و رسپتور ها  توسط تغییر دما به سوی سرما و گرما تحریک شده و بلافاصله سازگاری نسبی پیدا می کنند. از آنروست که در حین سازگاری با دمای پایین تر از دمای بدن ، هرگونه تغییر مختصری در جهت افزایش دما ( با اینکه پایینتر از دمای بدن است) بصورت گرما حس می کنند و همچنین در حین سازگاری با دمای بالاتر از دمای بدن  هرگونه تغییر مختصری در جهت کاهش دما را ( با اینکه بالاتر از دمای بدن است ) بصورت سرما حس می کنند. یعنی بدن انسان گاهی دمای بالای سی و هفت درجه سانتیگراد را سرد و دمای پایین تر از سی و هفت درجه سانتیگراد را گرم حس می کند!!. این بدان معناست که این بدن  برای زندگی ساخته و پرداخته شده است  نه برای حقیقت!!!  شاید زندگی معطوف به حقیقت باشد . شاید! اما  دستگاه فیزیولوژیک ما معطوف به زندگی است و در تعارضات بین زندگی و حقیقت ، زندگی را بر گزیده است.آیا فیلسوفان با پای حقیقت در پی زندگیند؟ وقتی ایندو در تعارض قرار میگیرند فیلسوفان چه می کنند؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[در تقسیم بندی گیرنده های حسی که به پنج بخش تقسیم می شوند و عبارتند از ( 1- مکانورسپتور 2 – ترمو رسپتور 3- نوکیسپتور 4- الکترومگنتیک رسپتور 5 – کمورسپتور ) در تعریف ترمو رسپتور گفته می شود که آنها آشکارگر دما هستند برخی رسپتورها سرما و بقیه گرما را آشکار می کنند.<br />
نکته قابل توجه اینجاست که دما  با آنکه امری پیوسته است و ریشه در حرکت و جنبش مولکولی دارد ، برای ادراک آن چرا و چگونه  در بدن ما دو گونه رسپتور متفاوت یعنی رسپتور سرما و رسپتور گرما  پیدا شده است؟<br />
به نظر میرسد از آنجایی که دمای بدن انسان  دمای مناسبی برای اعمال فیزیولوژیک  سلولهاست  لذا  این دما به عنوان معیار انتخاب طبیعی ، برگزیده شده و طبیعت در ما برای درک دو سوی آن دما ، و مآلا برای برگشت به دمای متناسب ، دو رسپتور مجزا تعبیه کرده است. و رسپتور ها  توسط تغییر دما به سوی سرما و گرما تحریک شده و بلافاصله سازگاری نسبی پیدا می کنند. از آنروست که در حین سازگاری با دمای پایین تر از دمای بدن ، هرگونه تغییر مختصری در جهت افزایش دما ( با اینکه پایینتر از دمای بدن است) بصورت گرما حس می کنند و همچنین در حین سازگاری با دمای بالاتر از دمای بدن  هرگونه تغییر مختصری در جهت کاهش دما را ( با اینکه بالاتر از دمای بدن است ) بصورت سرما حس می کنند. یعنی بدن انسان گاهی دمای بالای سی و هفت درجه سانتیگراد را سرد و دمای پایین تر از سی و هفت درجه سانتیگراد را گرم حس می کند!!. این بدان معناست که این بدن  برای زندگی ساخته و پرداخته شده است  نه برای حقیقت!!!  شاید زندگی معطوف به حقیقت باشد . شاید! اما  دستگاه فیزیولوژیک ما معطوف به زندگی است و در تعارضات بین زندگی و حقیقت ، زندگی را بر گزیده است.آیا فیلسوفان با پای حقیقت در پی زندگیند؟ وقتی ایندو در تعارض قرار میگیرند فیلسوفان چه می کنند؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[كتابشناسى موضوعى تعليم و تربيت اسلامى فارسى عربى]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=893</link>
			<pubDate>Tue, 15 May 2012 08:46:51 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=893</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: Times New Roman;">كتابشناسى موضوعى تعليم و تربيت اسلامى فارسى عربى<br />
<br />
به مطلب بسیار خوبی در مجله حوزه و دانشگاه شماره 14و 15 برخورد کردم که احساس کردم در اینجا قرارش بدم تا کسانی که به پژوهش در حوزه تعلیم و تربیت اسلامی علاقه مند هستند بتوانند با کتاب های منتشر شده در این زمینه آشنایی پیدا کنند.<br />
<br />
با توجه به گستردگی کتاب های معرفی شده، از ذکر اسامی آن ها خودداری می شود و دوستان را از طریق این لینک به سایت مربوطه ارجاع می دهم:<br />
<a href="http://al-shia.org/html/far/books/majalat/05/13/11.htm" target="_blank">http://al-shia.org/html/far/books/majalat/05/13/11.htm</a><br />
</span></span></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: Times New Roman;">كتابشناسى موضوعى تعليم و تربيت اسلامى فارسى عربى<br />
<br />
به مطلب بسیار خوبی در مجله حوزه و دانشگاه شماره 14و 15 برخورد کردم که احساس کردم در اینجا قرارش بدم تا کسانی که به پژوهش در حوزه تعلیم و تربیت اسلامی علاقه مند هستند بتوانند با کتاب های منتشر شده در این زمینه آشنایی پیدا کنند.<br />
<br />
با توجه به گستردگی کتاب های معرفی شده، از ذکر اسامی آن ها خودداری می شود و دوستان را از طریق این لینک به سایت مربوطه ارجاع می دهم:<br />
<a href="http://al-shia.org/html/far/books/majalat/05/13/11.htm" target="_blank">http://al-shia.org/html/far/books/majalat/05/13/11.htm</a><br />
</span></span></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پلمپ یکی از واحدهای شهر کتاب بعد از گزارش‌های کیهان]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=892</link>
			<pubDate>Tue, 15 May 2012 08:18:23 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=892</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;"><img src="http://www.chn.ir/Images/News/Smal_Pic/25-2-1391/IMAGE634726028152573027.jpg" border="0" alt="[تصویر: IMAGE634726028152573027.jpg]" /></div>
<br />
<div style="text-align: justify;">خبرگزاری میراث فرهنگی ـ گروه شهری ـ هفته گذشته پلیس، شهرکتاب مرکز خرید بوستان را بست و پرونده آن را به دادگاه فرستاد. این موضوع باعث شد تا بسیاری از شعب دیگر شهر کتاب هم در انتظار برخورد پلیس باشند و کارکنان آن نگران از دست‌دادن شغل خوداند.<br />
 <br />
نگرانی مسئولان و کارکنان مجموعه شهر کتاب از توقیف یکی از شعبه‌های این مجموعه فروشگاه‌ها به سلسله گزارش‌هایی که روزنامه کیهان چند هفته پیش منتشر کرد برمی‌گردد. این روزنامه در گزارشی شهرکتاب را محل فروش «کتاب‌های خاص از افراد روشنفکر خارج نشین ترک‌ وطن کرده با محتوایی مملو از نسخه‌های پیچیده شده برای تغییر و براندازی» دانسته بود و به نوعی خواستار برخورد با این موضوع شده بود.<br />
 <br />
روزنامه کیهان در این گزارش خود مدعی شد «خط‌ مشی موسسه شهر کتاب کاملا مبتنی بر رویکردهای س*کولا*ر و مروج فلسفه سرمایه داری لیبرال» است. کتاب‌هایی در شهر کتاب فروخته می‌شوند همه دارای مجوز وزارت ارشادند. این روزنامه همچنین فروش کتاب‌های دارای مجوز وزارت ارشاد جمهوری اسلامی ایران را فقط یک «خطا» ندانست. پیام فضلی‌نژاد عضو دفتر پژوهش‌های موسسه کیهان در این‌باره به تعبیر حسین شریعتمداری (سردبیر کیهان) استناد می‌کند و معتقد است «اگر به ریشه‌های تاریخی تاسیس شهر کتاب برگردیم، می بینیم که این یک «خطا» نیست، یک «خط» است.»<br />
 <br />
توقیف یکی از شعبه‌های شهر کتاب در حالی انجام می‌شود که یکی از مسئولان این مجموعه در گفتگو با CHN از ماهیت سازمان توقیف‌کننده بی‌اطلاع و در انتظار حضور مدیر فروشگاه پلمپ‌شده در دادگاه بود تا دلیل اصلی بسته‌شدن این فروشگاه مشخص شود.<br />
 <br />
کیهان همچنین مدعی شده بود که فروشگاه‌های شهر کتاب به «تقدیس و ترویج علوم انسانی غرب» می‌پردازند. پیش از این هم وزارت علوم اقدام به بازنگری در درس‌های علوم‌انسانی دانشگاه‌ها کرده بود و حتی در برخی دانشگاه‌ها چند رشته علوم انسانی حذف شد.<br />
 <br />
<br />
هنوز مشخص نیست که بحث توقیف و پلمپ شعب شهر کتاب ادامه خواهد داشت و یا به همان یک شعبه خلاصه خواهد شد اما نزدیکی زمان انتشار گزارش‌های کیهان به توقیف این شعبه شهر کتاب نگرانی از باب برخوردهای بیتشر با این مجموعه فرهنگی را گسترش داده است.<br />
</div>
<a href="http://www.chn.ir/NSite/FullStory/News/?Id=98091&amp;Serv=3&amp;SGr=14" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">منبع</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;"><img src="http://www.chn.ir/Images/News/Smal_Pic/25-2-1391/IMAGE634726028152573027.jpg" border="0" alt="[تصویر: IMAGE634726028152573027.jpg]" /></div>
<br />
<div style="text-align: justify;">خبرگزاری میراث فرهنگی ـ گروه شهری ـ هفته گذشته پلیس، شهرکتاب مرکز خرید بوستان را بست و پرونده آن را به دادگاه فرستاد. این موضوع باعث شد تا بسیاری از شعب دیگر شهر کتاب هم در انتظار برخورد پلیس باشند و کارکنان آن نگران از دست‌دادن شغل خوداند.<br />
 <br />
نگرانی مسئولان و کارکنان مجموعه شهر کتاب از توقیف یکی از شعبه‌های این مجموعه فروشگاه‌ها به سلسله گزارش‌هایی که روزنامه کیهان چند هفته پیش منتشر کرد برمی‌گردد. این روزنامه در گزارشی شهرکتاب را محل فروش «کتاب‌های خاص از افراد روشنفکر خارج نشین ترک‌ وطن کرده با محتوایی مملو از نسخه‌های پیچیده شده برای تغییر و براندازی» دانسته بود و به نوعی خواستار برخورد با این موضوع شده بود.<br />
 <br />
روزنامه کیهان در این گزارش خود مدعی شد «خط‌ مشی موسسه شهر کتاب کاملا مبتنی بر رویکردهای س*کولا*ر و مروج فلسفه سرمایه داری لیبرال» است. کتاب‌هایی در شهر کتاب فروخته می‌شوند همه دارای مجوز وزارت ارشادند. این روزنامه همچنین فروش کتاب‌های دارای مجوز وزارت ارشاد جمهوری اسلامی ایران را فقط یک «خطا» ندانست. پیام فضلی‌نژاد عضو دفتر پژوهش‌های موسسه کیهان در این‌باره به تعبیر حسین شریعتمداری (سردبیر کیهان) استناد می‌کند و معتقد است «اگر به ریشه‌های تاریخی تاسیس شهر کتاب برگردیم، می بینیم که این یک «خطا» نیست، یک «خط» است.»<br />
 <br />
توقیف یکی از شعبه‌های شهر کتاب در حالی انجام می‌شود که یکی از مسئولان این مجموعه در گفتگو با CHN از ماهیت سازمان توقیف‌کننده بی‌اطلاع و در انتظار حضور مدیر فروشگاه پلمپ‌شده در دادگاه بود تا دلیل اصلی بسته‌شدن این فروشگاه مشخص شود.<br />
 <br />
کیهان همچنین مدعی شده بود که فروشگاه‌های شهر کتاب به «تقدیس و ترویج علوم انسانی غرب» می‌پردازند. پیش از این هم وزارت علوم اقدام به بازنگری در درس‌های علوم‌انسانی دانشگاه‌ها کرده بود و حتی در برخی دانشگاه‌ها چند رشته علوم انسانی حذف شد.<br />
 <br />
<br />
هنوز مشخص نیست که بحث توقیف و پلمپ شعب شهر کتاب ادامه خواهد داشت و یا به همان یک شعبه خلاصه خواهد شد اما نزدیکی زمان انتشار گزارش‌های کیهان به توقیف این شعبه شهر کتاب نگرانی از باب برخوردهای بیتشر با این مجموعه فرهنگی را گسترش داده است.<br />
</div>
<a href="http://www.chn.ir/NSite/FullStory/News/?Id=98091&amp;Serv=3&amp;SGr=14" target="_blank"><span style="font-weight: bold;">منبع</span></a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[معادل stake ؟]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=891</link>
			<pubDate>Mon, 14 May 2012 15:10:44 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=891</guid>
			<description><![CDATA[با سلام<br />
دوستان گرامی خیلی لطف می کنید اگر برای لغت stake که به طور کلی به معنی سهام و شرط بندی کردن می باشد لغتی را برای کاربردی خاص به شرح زیر پیشنهاد کنید. <br />
<br />
تصمیم گیری های ما در شرایط یکسان نیست. اغلب باید در شرایطی تصمیم بگیریم که در موقعیتی نیستیم که آگاهی کامل نسبت به شرایط داشته باشیم و باید اغلب به نوعی قمار کنیم. در نظر بگیرید که می خواهید پولتان را به کاری بزنید. گاهی این پول اضافی است. (هر چند که هیچ پولی اضافی نیست <img src="http://forum.new-philosophy.ir/images/smilies/wink.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Wink" title="Wink" /> ) مثلا شما اگر هیچ سودی نکنید به فلاکت نخواهید افتاد (low stake). اما گاهی اوقات شما فرش زیر پایتان و سقف بالای سرتان را دارید هزینه می کنید. (high stake)  یعنی ریسک بالایی دارید می کنید و شرایط تصمیم گیری سختتر و بحرانی تر است. اصطلاحا شرایطی که خیلی حاد نیست را Low stake  شرایطی که خیلی باید احتیاط کرد را High stake می گویند. <br />
ممنون می شوم لغتی خوبی را پیشنهاد بدهید که بهتر است فارسی و ساده و معمولی باشد و یک جمله توضیحی مثل اینکه من گفتم نباشد.<br />
با تشکر پیشاپیش]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[با سلام<br />
دوستان گرامی خیلی لطف می کنید اگر برای لغت stake که به طور کلی به معنی سهام و شرط بندی کردن می باشد لغتی را برای کاربردی خاص به شرح زیر پیشنهاد کنید. <br />
<br />
تصمیم گیری های ما در شرایط یکسان نیست. اغلب باید در شرایطی تصمیم بگیریم که در موقعیتی نیستیم که آگاهی کامل نسبت به شرایط داشته باشیم و باید اغلب به نوعی قمار کنیم. در نظر بگیرید که می خواهید پولتان را به کاری بزنید. گاهی این پول اضافی است. (هر چند که هیچ پولی اضافی نیست <img src="http://forum.new-philosophy.ir/images/smilies/wink.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Wink" title="Wink" /> ) مثلا شما اگر هیچ سودی نکنید به فلاکت نخواهید افتاد (low stake). اما گاهی اوقات شما فرش زیر پایتان و سقف بالای سرتان را دارید هزینه می کنید. (high stake)  یعنی ریسک بالایی دارید می کنید و شرایط تصمیم گیری سختتر و بحرانی تر است. اصطلاحا شرایطی که خیلی حاد نیست را Low stake  شرایطی که خیلی باید احتیاط کرد را High stake می گویند. <br />
ممنون می شوم لغتی خوبی را پیشنهاد بدهید که بهتر است فارسی و ساده و معمولی باشد و یک جمله توضیحی مثل اینکه من گفتم نباشد.<br />
با تشکر پیشاپیش]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خدای زیبا]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=890</link>
			<pubDate>Mon, 14 May 2012 12:07:58 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=890</guid>
			<description><![CDATA[مقاله ی خدای زیبا، نوشته ی استاد خوبم جناب نصرالله حکمت، در شماره پنجم نشریه فلسفه نو به چاپ رسیده است. <br />
<br />
<a href="http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://newphilosophy.persiangig.com/MARYAM/farshad/72-75.pdf" target="_blank"><div style="text-align: center;"><img src="http://wdl.persiangig.com/images/download.gif" border="0" alt="[تصویر: download.gif]" /></div></a><br />
<br />
.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[مقاله ی خدای زیبا، نوشته ی استاد خوبم جناب نصرالله حکمت، در شماره پنجم نشریه فلسفه نو به چاپ رسیده است. <br />
<br />
<a href="http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://newphilosophy.persiangig.com/MARYAM/farshad/72-75.pdf" target="_blank"><div style="text-align: center;"><img src="http://wdl.persiangig.com/images/download.gif" border="0" alt="[تصویر: download.gif]" /></div></a><br />
<br />
.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[لیبرالیسم در مناظره نبویان و زیبا کلام ]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=889</link>
			<pubDate>Sun, 13 May 2012 16:55:59 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=889</guid>
			<description><![CDATA[<img src="http://www.zohur12.ir/wp-content/uploads/2012/05/gfzpoouiswspee0h8pm.jpg" border="0" alt="[تصویر: gfzpoouiswspee0h8pm.jpg]" /><br />
<br />
این مناظره بین دکتر صادق زیبا کلام ( استاد جامعه شناسی) ودکتر محمود نبویان انجام شده است . همینجا از باب دفع دخل مقدر و در پاسخ به این اشکال که مباحث سیاسی خارج از ماهیت خانه فلسفه است ، عرض میکنم ، این مباحثه سیاسی نبوده و در حوزه فلسفه سیاست است . چند نکته هم بعد از شنیدن این مناظره به نظرم رسید که عنوان میکنم:<br />
<br />
1- دکتر زیبا کلام  را تحسین میکنم که  کنش دیالوگ را زنده  نگه داشته و تقویت  میکنند و علیرغم انکه شاید مورد طعن و ذم قرار گیرند ، بر این کار مداومت دارند . پیشفرض بنیادی دیالوگ اینست که هیچ فردی خبث طینت ذاتی  ندارد و میتوان با دیالوگ ، اگر نه بسرعت ، ولی متدرجا موجب تغییر افکار شد . ضمنا جای خوشبختی است که کثیری از اهالی حوزه ، اهل اصطلاح ( بتعبیر خودشان) هستند و مطابق با استاندارهای روشنفکری میتوان انان را روشنفکر محسوب کرد( البته نه  استانداردهای کامل)  . در طیف سنتگرای جامعه( علی الخصوص غیر اجرایی ها)ما کم  ادم با سواد و اهل فن نداریم و میتوان با انان دیالوگ داشت . کمترین حسن دیالوگ و مناظره انست که برای مخاطبین ایجاد پرسش و تفکر و تغییر میکند.<br />
<br />
2- بنظرم در این مناظره خاص دکتر زیبا کلام ضعیف ظاهر میشود و جهت مدلل کردن مدعیاتش ضعف  نشان میدهد . پیام ضمنی من  انست که بهترین اندیشه را اگر نتوانی مدلل کنی کاری از پیش نخواهی برد. پیام ضمنی دیگر من انست که منطق ( منطق قدیم و فلسفه تحلیلی)  و معرفتشناسی و تا حدی هرمنتیک برای غیر فلسفی ها هم لازم است ( اگر اهل مباحثه هستند). <br />
<br />
3- پیام دیگر این مناظره ، بنظر من انست که مشکلات دو تفکر متفاوت ، صرفا از جنس منطق و معرفتشناسی و دلیل و اینها نیست . مسائل فوق الذکر تنها بخشی از مناشی اختلاف هستند و باید ریشه های روانشناختی را نیز استخراج و لحاظ  کرد . مثلا تاکید مداوم جناب نبویان بر فرهنگ جنسی نشان میدهد که مسائل روانشناختی تاثیر زیادی بر موضعگیری فرد در برابر یک عقیده دارد . بنظر من فرهنگ جنسی از ان نقاط حساس و استراتژیک تفکر و روانشناسی یک فرد سنتی است که متاسفانه مغفول واقع شده. <br />
<br />
<a href="http://www.zohur12.ir/%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D9%86%D8%A8%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86/" target="_blank">مناظره محمود نبویان با صادق زیباکلام</a><br />
فایل مناظره صوتی و 23 مگ است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://www.zohur12.ir/wp-content/uploads/2012/05/gfzpoouiswspee0h8pm.jpg" border="0" alt="[تصویر: gfzpoouiswspee0h8pm.jpg]" /><br />
<br />
این مناظره بین دکتر صادق زیبا کلام ( استاد جامعه شناسی) ودکتر محمود نبویان انجام شده است . همینجا از باب دفع دخل مقدر و در پاسخ به این اشکال که مباحث سیاسی خارج از ماهیت خانه فلسفه است ، عرض میکنم ، این مباحثه سیاسی نبوده و در حوزه فلسفه سیاست است . چند نکته هم بعد از شنیدن این مناظره به نظرم رسید که عنوان میکنم:<br />
<br />
1- دکتر زیبا کلام  را تحسین میکنم که  کنش دیالوگ را زنده  نگه داشته و تقویت  میکنند و علیرغم انکه شاید مورد طعن و ذم قرار گیرند ، بر این کار مداومت دارند . پیشفرض بنیادی دیالوگ اینست که هیچ فردی خبث طینت ذاتی  ندارد و میتوان با دیالوگ ، اگر نه بسرعت ، ولی متدرجا موجب تغییر افکار شد . ضمنا جای خوشبختی است که کثیری از اهالی حوزه ، اهل اصطلاح ( بتعبیر خودشان) هستند و مطابق با استاندارهای روشنفکری میتوان انان را روشنفکر محسوب کرد( البته نه  استانداردهای کامل)  . در طیف سنتگرای جامعه( علی الخصوص غیر اجرایی ها)ما کم  ادم با سواد و اهل فن نداریم و میتوان با انان دیالوگ داشت . کمترین حسن دیالوگ و مناظره انست که برای مخاطبین ایجاد پرسش و تفکر و تغییر میکند.<br />
<br />
2- بنظرم در این مناظره خاص دکتر زیبا کلام ضعیف ظاهر میشود و جهت مدلل کردن مدعیاتش ضعف  نشان میدهد . پیام ضمنی من  انست که بهترین اندیشه را اگر نتوانی مدلل کنی کاری از پیش نخواهی برد. پیام ضمنی دیگر من انست که منطق ( منطق قدیم و فلسفه تحلیلی)  و معرفتشناسی و تا حدی هرمنتیک برای غیر فلسفی ها هم لازم است ( اگر اهل مباحثه هستند). <br />
<br />
3- پیام دیگر این مناظره ، بنظر من انست که مشکلات دو تفکر متفاوت ، صرفا از جنس منطق و معرفتشناسی و دلیل و اینها نیست . مسائل فوق الذکر تنها بخشی از مناشی اختلاف هستند و باید ریشه های روانشناختی را نیز استخراج و لحاظ  کرد . مثلا تاکید مداوم جناب نبویان بر فرهنگ جنسی نشان میدهد که مسائل روانشناختی تاثیر زیادی بر موضعگیری فرد در برابر یک عقیده دارد . بنظر من فرهنگ جنسی از ان نقاط حساس و استراتژیک تفکر و روانشناسی یک فرد سنتی است که متاسفانه مغفول واقع شده. <br />
<br />
<a href="http://www.zohur12.ir/%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D9%86%D8%A8%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86/" target="_blank">مناظره محمود نبویان با صادق زیباکلام</a><br />
فایل مناظره صوتی و 23 مگ است.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[علم دینی، بیشتر دغدغه عالِم است تا دغدغه دین]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=888</link>
			<pubDate>Sun, 13 May 2012 00:38:16 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=888</guid>
			<description><![CDATA[علم دینی، بیشتر دغدغه عالِم است تا دغدغه دین <br />
گفتگو با دکتر خسرو باقری<br />
(فصلنامه فرهنگی پژوهشی صدرا، شماره 1)<br />
<br />
دکتر خسرو باقری ،عضو هیات علمی دانشگاه تهران و معاون پژوهشی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی است. او از اولین استادان دانشگاهی است که در بحث ایجاد علم دینی  به ایده پردازی و تالیف کتاب دست زده است. در این گفتگو با ایشان بیشتر در باب امکان  ایجاد علم دینی سخن گفتیم.ایشان اعتقاد دارد که وظیفه اصلی دین، ایجاد علم نیست، بلکه کار ویژه آن رساندن انسان به خداست که ممکن است در جریان ایجاد علم نیز گزاره هایی را ارئه دهد. تمام تلاش ما دراین گفتگو این بود که نظرات ایشان خوب تبیین شود و لذا این گفت و شنود در فضایی کاملا صمیمی صورت گرفته و از سعه صدر ایشان تشکر میکنیم.<br />
<br />
--بامطالعه آثار شما این سوال به ذهن میرسد که بالاخره بار معنایی قید دینی در اصطلاح "هویت علم دینی" به چه معناست؟ چون ما یک علم در عالم اثبات داریم و یک علم در عالم ثبوت؛ علم، گزاره‌های کشف واقع است که هر قدر از این کشف در عالم اثبات واقع شود، حظی از علم را در عالم ثبوت دارد. بنابراین بايد مشخص شود که اگر قیدی در کنار علم می‌گذاریم، چه بار معنایی را به دنبال می آورد وکجا می‌تواند به ما کمک کند؟ اين نکته مهمی است که خیلی از سؤالها را جواب می‌دهد. <br />
<br />
--هنگامي كه قید دینی یا اسلامی را برای چیزی می‌گذاریم، می‌تواند معانی مختلفی داشته باشد. یک معنی این است که وقتی می‌گوییم: عرفان اسلامي يا فلسفۀ اسلامي يا علم اسلامی یا دیني، این سخن كه مي‌تواند علم یا هر چیز ديگري باشد، به نحوی در متون رسمی آن دین موجود است. بنابراين، وقتی آن را از آنجا بيرون می‌آوریم، طبيعي است كه بگوییم منسوب به آنجاست و در نتیجه اسم آنجا را روی آن می‌گذاریم. این، صريح‌ترین و نصی‌ترین تصويري است که مي‌توانيم ارائه کنیم. ولي همیشه به این معنا نیست. <br />
<br />
--پس اگر نصی‌ترین و صريح‌ترين معني، این باشد هر جایی که دین در اين‌باره نصي نداشته باشد، حرف هم ندارد؟<br />
<br />
--خير، چند معنی می‌تواند داشته باشد. بنابراين وقتي ما اين تعبیر را به كار مي‌بريم بايد ببينيم کدام معني مورد نظر ماست. حالت دوم این است که شما در آن متون دینی، نص مستقیم در این رابطه ندارید ولی با این حال، باز هم به طور کلی تعبیر دینی و اسلامی به کار می‌رود مثلا وقتی ما می‌گوییم تمدن اسلامی، تمدن اسلامی چیزی نیست که در متون اسلامی باشد. تمدن اسلامی یک اتفاق در جهان است، پس چرا می‌گوییم اسلامی. مسلماً معنای نص نیست. بلکه معنای تاثیرگذاری مضمون‌های دینی روی این پدیده است. مثلاً وقتی معماری اسلامی را در نظر می‌گیریم، مي‌بينيم كه نگارش در  این معماری اسلامی، دخیل شده است، ولی معماری‌های دیگر اینطور نبودند و نگارش در آنها مهم نبود. ولي در هر جای معماري اسلامي می‌بینیم كه آيات قرآني در آن نقش بسته است و این سبکي را  به وجود آورده است. به دليل تعلقاتی که بین دین و این پدیده برقرار شده، اصطلاح هنر اسلامي را به كار مي‌بريم كه یک اصطلاح جا افتاده است. بنابراين، مي‌خواهم در ابتدا بگویم كه ما بايد بدانيم كه معاني این قید، مختلف است و یک معنای واحد ندارد.<br />
<br />
--اگر بخواهیم  فرمايش شما را دقيق‌تر بيان كنيم، بايد بگوييم علمی که از درون چارچوب دین بیرون می آید و برآمده از مذاق دین و به نقل از دین است ، می‌توان به آن، علم اسلامی گفت. ولی مثال معماری اسلامی که شما مطرح مي‌كنيد، دینی نیست؛ چون براساس سلیقه انسان‌های دیندار است.<br />
<br />
--بالاخره دینداری آنها به آنجا منتقل شده است و یک عنصر از دین، در این دینداری آمده و در آن پدیده نفوذ کرده، این انتقال باعث شده تا اين را یک اسم بامسما بدانیم.<br />
<br />
--در این میان منظور شما از علم دینی چیست؟<br />
<br />
 --منظورم این است که علم را علم تجربی می‌دانم، یعنی علوم انسانی که با تجربه سر و کار دارند نه علم به معنای عام مثل اصول و فقه. لذا معتقدم هنگامی که می‌گوییم علم دینی یا علم اسلامی، نه حالت نصی است و نه حالت تمدنی. با توجه به ساختاری که من از علم قبول دارم و فهم تاکنون ما از علم، بنده به این نتیجه رسیدم که علم یک موجودیت مستقل ازجهان ندارد، بلکه از طریق پیش‌فرض‌ها وارد عالم تجربه می‌شود. یعنی تصور اینکه امروزه بدون پیش‌داوری و پیش‌ذهنیت و بدون زمینه، به صورت خالص سراغ مشاهدات برویم و اینها را ضبط کنیم و به علم  تبدیل کنیم، قابل فهم و قابل قبول نیست. بلکه مدخل پیش‌فرض‌های علم خیلی مهم است. صحبت من این است که اگر این پیش‌فرض‌ها که از جنس متافیزیکی و تقریباً فلسفی هستند، بتوانند از دین به دست بیایند، به سبب تأثیری که این پیش‌فرض‌ها به‌صورت ارگانیک، روی فرضیه‌پردازی دارند و باعث می‌شوند تا  فرضیه‌ها، برآمده و تأثیرپذیرفته از پیش‌فرض‌ها شوند، ما پیش‌فرض‌های دینی خواهیم داشت که اگر مبنای کار ما قرار بگیرند و ما بر اثر آنها شروع  به فرضیه‌پردازی کنیم، فرضیه‌پردازی یک امر دو جانبه می‌شود. منِ عالم و خلاقیتم به‌اضافۀ پیش‌فرض‌ها، یک حالت دورگه‌ای در علم ایجاد می‌کنند که اگر فرضیه‌ای بتواند از بوتۀ تجربه هم بگذرد، دورگه بودنش همچنان محفوظ است. یک رگه به پیش‌فرض‌ها برمی‌گردد و یک رگه به تأییداتی که از عالم تجربه دریافت کرده و به‌اصطلاح، خودش را به نحوی به منصۀ ظهور عالم تجربه رسانده است. این را به اعتبار تأثیر منطقی که پیش‌فرض‌ها روی فرضیه‌ها می‌گذارند، می‌توانیم دینی بنامیم. علت اینکه گفتم متفاوت است، این است که الهام در هنر اسلامی سیال و شناور است ولی اینجا می‌توانیم از یک نوع تأثیر منطقی پیش‌فرض‌ها روی فرضیه‌ها صحبت کنیم؛ چون فرضیه‌های شما با پیش‌فرض‌هایتان یک نسبت خاص دارند. مثلاً نمی‌توان از هر پیش‌فرضی به هر فرضیه‌ای رسید و بالعکس، نمی‌توان هر فرضیه‌ای را به هر پیش‌فرضی نسبت دارد. چنین ارتباطی، می‌تواند نه فقط در دین، بلکه در همه جا تصور شود؛ یعنی اگر پیش‌فرض‌های شما از جنس «الف» بود می‌توانید آن تعبیر را در علمتان به‌کار ببرید. <br />
<br />
--حال اگر در مرحله تجربه و روش‌شناسی تجربی جواب نداد، دیگر علم دینی نیست؟<br />
<br />
--هیچ مشکلی برای دین به وجود نمی‌آید؛ چون دین اصلاً عهده‌دار به وجود آوردن علم دینی نیست. دین بماهو دین کار خودش را انجام می‌دهد و در طول تاریخ نیز انجام داده است. <br />
<br />
 --از نظر شما کار دین چیست؟<br />
<br />
--اینکه انسان‌ها را به خدا وصل کند؛ یعنی مسیحیت و یهودیت و اسلام و ادیان ابراهیمی و از آن طرف نیز بودیسم و سایر ادیان، کارهایشان را کرده‌اند و موفق هم شده‌اند؛ چون پیروانی نيز دارند و هیچ موقع موفقیت اینها متوقف بر توليد علم دینی نبوده است. پيامبران نيز هيچ‌گاه به دنبال توليد علم ديني نبودند. این یکی از آثار جانبی دین است، چنانکه می‌تواند آثار جانبی دیگري نيز داشته باشد. به نظر بنده، علم دینی بیشتر، دغدغه عالِم است تا دغدغه دین. عالم فکر می‌کند كه من مي‌خواهم پایم را در یک جایی محکم کنم و پيش‌فرض‌هاي محكمي داشته باشم و لذا ممکن است به این نتيجه برسد که اين پیش‌فرض‌ها محکم هستند و آنها را انتخاب کند، ولی دین نمي‌گويد كه اگر توانستم علم دینی را ايجاد کنم، آن موقع راست مي‌گويم. هیچ پیغمبری نيز آزمون موفقیت خودش را این مسئله قرار نداده است.<br />
<br />
--بنابراين طبق فرمایش شما می‌توانیم بگوییم دین یک قید فرهنگی براي علم است و دینی قيد معرفتی نیست؛ طبق نظر شما ما به دنبال اين هستيم كه آيا دين در مورد علم، حرفي دارد يا خير؟  اگر حرفي داشت که مطلوب است و اگر حرفي نداشت، نقصي به دین وارد نمی‌شود.<br />
<br />
 --اگر پیش فرضی توانست به لحاظ منطقی روی فرضیه‌هایش تأثیر آفرینی کند، معرفتی می‌شود. اگر هم روزی فرضيه‌ها موفق شدند در عالم تجربه به کرسی بنشینند، آن موقع از پیش‌فرض‌هاي خود حظ معرفتی برده‌اند ولي اگر موفق نشدند كه مسئله منتفي مي‌شود.<br />
<br />
--پس هنگامي كه پيش‌فرض‌هاي آن علم، ديني نبود و با فرضيه نيز رابطۀ منطقي نداشت و لذا مجبور شديم براي گذران معيشت خود، علمي را از غير دين توليد كنيم، بايد دوباره آن علم را با اصل دين تطبيق كنيم و ببينيم كه آيا با چارچوب دين، تطابق كلي دارد يا خير؟ <br />
<br />
--در اينجا کافی است كه با دين تعارضي نداشته باشد و لزومي به تطابق با دين نیست.اگرسؤال شما درباره این است که اگر علم دینی از طریقي که بنده می‌گویم پدید آمد، رابطه معرفتی با دین دارد یا ندارد كه در جواب می‌گوییم رابطه دارد.البته لزومی ندارد تا هر علمی که ما داریم، رابطه معرفتی با دین داشته باشد. بلكه مي‌تواند رابطه تواردي داشته باشد.<br />
 به نظر برخی، اصلاً علم، دینی یا غیر دینی ندارد.<br />
<br />
--کدام علم؟<br />
<br />
--علم بما هو علم و گزاره‌هاي كشف واقع.<br />
<br />
--ما علم به اين معنا نداریم. الان انسان به چه چيزي علم می‌گوید؟ آیا انسان به علم بما هو علم دسترسی پیدا کرده است که شما می‌گویید هیچی نیست و خنثی است؟ هيچ كس چنين ادعايي ندارد. ما داريم در یک تاریکخانه‌اي به نام جهان، کورمال کورمال کارهايی انجام مي‌دهيم و نام يافته‌هاي خودمان را علم مي‌گذاريم.<br />
<br />
 --به همين دليل علم را به ثبوتي و اثباتي تقسيم می‌کنیم.<br />
<br />
--هيچ كس جز خدا به عالم ثبوت راه ندارد.<br />
<br />
--آنان اعتقاد دارند علم ثبوتي ، ديني و غيرديني ندارد.<br />
<br />
--اما علمي كه در عالم اثبات موجود است، دینی و غیردینی دارد. چون پیش‌فرض‌ها کار می‌کنند. اصلاً بايد علم عالم ثبوت را کان لم یکن فرض كنيم؛ چون ما به آن دسترسی نداریم. فقط خدا می‌داند علم چیست. بنابراین بحثي که آيت‌الله جوادي مطرح کرده كه بگوییم علم، علم است و با هم تفاوتي نمي‌كنند، از نظر من حرف درستي نيست. آن علم كجاست؟ انسان امروزه به آن علم دسترسی ندارد. انسان یک حدس و خطاهایی انجام می‌دهد و سپس قرائنی پیدا می‌کند و به آن، علم می‌گوید. در اينجا، علم دینی و غیردینی داریم و ما داريم راجع به اينجا صحبت مي‌كنيم. ولي اگر  شما راجع به آخرالزمان و عالم مثال صحبت می‌کنید، ما به آن راهی نداریم و نمي‌توانيم راجع به آن بحث كنيم.<br />
<br />
--حرف آنها  این است که اين علم اثباتي كه در عالم واقع است نيز دینی و غیردینی ندارد؛ چون تمام اینها علم است. علوم اجتماعی، علم است. علوم روانشناسي، علم است. یعنی گزاره‌هایی که واقع را کشف کرده است.<br />
<br />
--خير، از کجا معلوم كه کشف کرده است.<br />
<br />
 --چون آن مقداری كه به یقین رسیده را کشف کرده است.<br />
<br />
--خير، مسئله همین است که چون الان ما به واقعیت دسترسی نداریم، هر کسی از ظن خود، شد یار من. هر کس، چيزهايي را به عنوان پایه‌های کارش می‌چیند و بالا مي‌آيد. به دليل آن پایه‌ها و تأثیری که روی فرضیه‌ها دارد، ما روي آن اسم می‌گذاریم و اين معنادار است. يعني شما الان می‌توانید واقعاً از يك علم انسانی لیبرال صحبت کنید؛ زيرا پيش‌فرض‌هاي آن فرد، لیبرالیستی است و آن یکی پراگماتیستی است و ديگري ماركسيستي است. مسئلۀ نسبيت نيز بحث ديگري است كه من قبلاً به آن جواب داده‌ام، ولی قبل از اینکه به آن بپردازیم بايد بگوييم كه چون امروزه انسان‌ها بر اساس پیش‌فرض‌هایشان نظریه‌پردازی می‌کنند و کسی هم ادعا نمي‌كند كه من به عالم ثبوت رسیدم ، این جهت‌گیری‌ها كاملاً معنی‌دار است. در نتيجه، علم دینی و غیر دینی داريم. البته بدون اینکه گرفتار معنای ایدئولوژیک علم دینی بشویم که باید از آن، پرهیز کرد. علم، ایدئولوژی نیست. علم با ایدئولوژی فرق می‌کند چه ایدئولوژی الهی و چه غیرالهی. کار وحشتناكي که در شوروی سابق اتفاق افتاد، اين بود كه مارکسیسم می‌گوید نمی‌توانیم علم ژنتیک داشته باشیم، چون سرمایه‌داری و بورژوازی است. اینطوری نمی‌توانیم در علم کار کنیم؛ يعني ایدئولوژی، نمی‌تواند علم محسوب شود. اینکه می‌گویم فرضیه‌های علمی از پیش‌فرض‌ها تأثیر می‌پذیرند، فقط یک طرف سکه است. علم‌های ایدئولوژیک مي‌خواهند دوطرف سكه را از آن خودشان بكنند؛ يعني می‌گویند ما هم تأثیر می‌گذاریم و هم می‌گوییم چه چيزي واقعي است. درصورتي كه علم، دو جنبه دارد. یک رویش به سمت پیش‌فرض‌هايش است و یک رویش نيز به سمت واقعیت و تجربه است. این دو مرتبه با هم کار می‌کنند. لذاست که علم، علم می‌شود. اهمیت علم در این است که با عالم تجربه ارتباط داشته باشد. ولي اگر چشممان را به روي تجربه ببندیم و بگوییم قرآن می‌گوید كه زمین صاف است. از آيۀ «والارض مددناها» استنباط کنیم كه زمین صاف است و همان بلایی که سر گالیله آوردیم، سر بقيه در آوريم و بگوییم ایدئولوژی ما این را می‌گوید. اين علم نيست، بلكه يك سم است. علم ایدئولوژیک به هر معنای ديني و غيرديني كه باشد، خطرناک است؛ چون علم را از ماهیت تجربی خودش خالی می‌کند. ولی در عین حال، اگر با حفظ این دو جنبگی، یک طرف را در نظر داشته باشیم، چون تلاش‌های علمي امروز انسان در حوزه علوم انسانی، وجه تعلقی به پیش‌فرض‌هایشان دارند، می‌توان آنها را نامگذاری کرد و تا آنجایی که ما با علم سر و کار داریم، برای علم بودن علم، اشکالی ایجاد نمی‌کند. <br />
<br />
--شما چه تفكيكي بين علوم انساني و علوم اسلامي قائل هستيد و هنگامي كه از علوم انسانی و تحول علوم انسانی به سمت اسلامی‌سازی علوم انساني صحبت مي‌كنيد، منظورتان چیست و چرا علوم اسلامي به معناي فقه و اصول را در اين، داخل نمي‌دانيد؟<br />
<br />
--علوم اسلامي به معناي فقه و اصول، موضوع بحث من نیستند به اين معنا که نه تخصصش را دارم و نه كار من است. من در حیطه کار خودم صحبت می‌کنم. اینکه فقه و اصول چه ماهیتی دارند، بحث‌هايي است كه بايد در جاي خودشان انجام شود. من درباره علم تجربی اسلامی صحبت می‌کنم و اينکه آیا چنین چیزی معنی دارد یا ندارد؟ ممکن است یا ممكن نیست؟<br />
<br />
--آيا علومي مثل فلسفه و فقه را جزو علوم انسانی می‌دانید يا خير؟<br />
<br />
--بله، چون به معنای علوم انسانی هستند ولی علوم انسانی تجربی نیستند. <br />
<br />
--بنابراين چه تفكيكي بين علوم انسانی غیرتجربی با علوم اسلامي قائل هستيد؟<br />
<br />
--آنها هم نسبت‌هایی دارند. آنها بايد برحسب ویژگی‌های آن علوم بررسی شوند. مثلاً اينكه ببينيم فلسفه چگونه پیدا می‌شود و  دین با نحوه پیدایش و تکوین فلسفه چه نسبتی دارد. آیا می‌تواند در اينجا مشارکت کند یا نمی‌تواند؟ كه آن هم بحث ديگري است كه بايد انجام شود.<br />
<br />
--طبق مبنای شما حتي اگر دین هم نتوانست ارتباطي با اینها پیدا کند به معنای تعطیلی فلسفه یا دین نیست.<br />
<br />
--درست است.<br />
<br />
--براي اينكه بتوانيم پيش‌فرض‌هاي ديني توليد كنيم، منابع و روشهايي كه باعث می شوند تا پيش‌فرض‌ها در مسير توليد علم ديني قرار گيرند را از كجا بايد به دست آوريم و حجيت وابستگي اينها به دين را چگونه كشف كنيم؟<br />
<br />
--شما می‌توانید از آموزه‌های خود دین برای پیش‌فرض‌ها استفاده کنید. مثلاً مي‌توانيم به اين سؤال كه انسان در متون اسلامی چگونه ترسیم شده است، پاسخ دهيم؛ چون در منظومه خاص اهداف دین، به این می‌پردازند. يعني چون دین می‌خواهد انسان را به خداوند وصل کند، به اقتضای هدف خود دین، خیلی راجع به انسان حرف می‌زند. مانند اينکه چه هستی؟ که هستی؟ برای چه آمدی و ماهیت آدمی چیست؟ منبع اينها متون دینی هستند و بايد کسی بتواند نشان دهد كه با استناد به کدام آیات و روایات در اسلام می‌شود گفت که این تصویر از انسان در اسلام وجود دارد. مانند اينكه آیا انسان ذاتاً گناهکار است یا نیست. فطرت دارد یا ندارد. اینها را می‌توان با حفظ ویژگی‌های اختلافی تفسیری از آموزه‌های دینی به‌دست آورد. اگر چنین چیزی از منابع دینی به دست بیاید و در جهت مقاصد خود دین هم باشد و به درد پیش‌فرض‌های علم هم بخورد، یعنی دو منظورگی در آن وجود داشته باشد، آن موقع به درد  ما هم خواهد خورد. ولي اين پیش‌فرض‌ها باید به لحاظ منبع، مستخرج از منابعی باشند که بتوان به دین منسوب کرد. همانطوری که اگر مي‌گوييم فلان روانشناس، پراگماتیست است باید بگوییم پیش‌فرض‌های این آدم از متون رسمی و مقبول پراگماتیزم استخراج شده است. باید نشان داد كه دیوئی در فلان جا این را گفته است و لذا اين، یک حرف پراگماتیستی است. وقتی این مطلب با آن درجه نوسانی که در تفسیر است، محرز شد، منبعش نيز مشخص می‌شود.<br />
<br />
--آيا بايد براي توليد علم ديني، در سیستم روش تجربي هم تغییر ایجاد کرد؟<br />
<br />
--ماهیت علم تجربی این است که بايد خودش را  با جهان خارج چک کند و روش خاص اين كار نيز مشخص است. البته امروزه آمار برای کشف مسئله چیزهایی را به ما فهمانده است. ولي قبلاً كه آمار وجود نداشت، مشاهده‌های خام انجام می‌شد. به هر حال همۀ اینها در جهت دقیق‌تر کردن روش تجربی عمل می‌کنند. یعنی ما روش علم تجربی را به آن نمي‌دهيم، بلكه  به‌اصطلاح روی پیشانی علم تجربي نوشته شده که با تجربه کار می‌کند.<br />
<br />
--روش علم دیني نيز منحصر در این روش است؟<br />
<br />
--از آنجا که علم دینی، نوعي از علم است باید با این روش همراه باشد.<br />
<br />
--خود دین هم قبول دارد که منحصر در این روش باشد؟<br />
<br />
--مهم نيست كه دین قبول داشته باشد یا قبول نداشته باشد؛ چون ما  اعتبار علم را از دین نمی‌گیریم، بلكه خود علم، مشخص می‌کند كه معتبر هست یا نیست والا اگر بخواهيم همه چيز را از دين بپرسيم، دچار دور مي‌شويم.<br />
<br />
--این دور فلسفی نسیت که باطل باشد؛شما علم دینی را تولید می‌کنید؛ علمی که باید ثابت کنید حجیت دارد.<br />
<br />
--چیزی که وجه تسمیه دینی بودن را مشخص می‌کند، تأثیر پیش‌فرض‌هاست و همین کافی است. نه اینکه بگوییم اول ببینیم قرآن چطور علم را تعریف می‌کند و چه روش‌شناسی برایش می‌خواهد؟ آیا باید همۀ اینها را از دین در بیاوریم تا بتوانیم نام علم دینی را بر آن بگذاریم؟ من برای دینی بودن یک علم همین را کافی می‌دانم که بتواند در پیش‌فرض‌های یک علم تجربی دخالت مؤثر بکند. ولی روش علم تجربی مشخص است و قرار نیست آن را از دین بپرسیم تا به ما بگوید که این روش تجربی علم معتبر است یا خیر؟ چطوری می‌تواند جواب دهد؟سوال شما این بود که دینی بودن علم، ایجاب می‌کند که همه‌ چیزش، حتی روش‌شناسی آن، دینی باشد. من می‌گویم روش‌شناسی علم را دین تعیین نمی‌کند، بلکه خود علم تعیین می‌کند؛ یعنی هنگامی که ما راجع به جهان خارج صحبت می‌کنیم، شواهد خارجی می‌توانند صحبت ما را پشتیبانی کنند. در اینجا روش عقلانی هم سهم خودش را دارد. ولی تفاوت فلسفه و علم این است که کفه تجربه در علم سنگین‌تر است اما یک پشتیبانی عقلی هم است. در حالی‌که در فلسفه بر عکس است. در فلسفه آنچه که محور است عقل است ولی نمی‌تواند بریده از مشاهدات هم باشد. بنابراین، اینها در نقاط مختلف یک طیف قرار می‌گیرند؛ یعنی در دو قطب مشاهده و تعقل به صورت طیفی قرار می‌گیرند. ولی با همدیگر تفاوت دارند. به این ترتیب نه اینکه بگوییم عقل را در علم راه نمی‌دهیم، ولی روش علم تجربی تجربه است، هرچند پشتیبانی‌هایی نیز با عقل دارد.<br />
<br />
--بنابراین اعتقاد دارید که قید دین در علم دینی، یک قید معرفتی است و چون از گزاره‌های واقعی حرف می‌زنیم، روشی که در اینجا استفاده می‌کنیم نیز روش تجربی است. اما اگر روش‌های دیگری مانند روش عقلی بتوانند در حوزه تولید علم به ما کمک کنند، می‌توانیم به اقتضای هر موضوعی از آن روش‌ها نیز استفاده کنیم. همچنین دین الزاماًً نباید حرفی از علم برای ما داشته باشد؛ چون کارکرد دین، چیز دیگری است. ولی اگر در حوزه علم هم حرفی داشت ما از آن استفاده می‌کنیم و این، همان علم دینی است.<br />
<br />
--البته این حرف آخر شما که اگر دین در زمینه علم حرفی داشت، مبهم است. من این حرف را از جنس پیش‌فرض‌ها می‌دانم، نه از جنس فرضیه‌ها و یافته‌ها؛ چون هنگامی که دین راجع به مسائل علمی صحبت می‌کند، خیلی مجمل و متشابه، صحبت می‌کند.<br />
<br />
--بنابراین شما از افتادن به دام متشابهات، ترس دارید.<br />
<br />
--بله، وقتی قرآن راجع به خلقت انسان صحبت می‌کند، اینقدر مجمل است که معلوم نیست داروین درست می‌گوید یا خیر؟ ما نمی‌توانیم به صورت قطعی بگوییم که قرآن ضدداروین است. ما نباید انتظار داشته باشیم که قرآن کتاب زیست‌شناسی باشد. بعضی‌ها معتقدند که ما باید فرضیه‌هایمان را از قرآن بگیریم، ولی من اصلاً این حرف را قبول ندارم؛ چون قرآن کتاب فرضیه‌های علمی نیست. قرآن کتاب دینی است و نسبتش با علم در قسمت پیش‌فرض‌ها تداخل پیدا می‌کند. بنابراین نگوییم که اگر حرف‌های دین به درد علم خورد، علم دینی می‌شود. این سخن خیلی مبهم است و این خطر را دارد که می‌تواند ما را به سمتی بکشاند که قرآن را بخوانیم و از آن، فکت‌های علمی بگیریم.<br />
<br />
--یعنی تا جایی که بتواند پیش‌فرض‌هایی را برای ما تعیین کند و با فرضیه‌های ما رابطۀ منطقی برقرار کند.<br />
<br />
--بله، اینجا یک منطقۀ استحفاظی خوبی است. یعنی جایی است که ما می‌توانیم مطمئن شویم در کار علم دینی، به دین آسیب نمی‌زنیم. چون این کار را انجام داده‌اند و ما نباید آن را تکرار کنیم. یعنی ما نباید کار علم دینی را طوری انجام بدهیم که دین یا علم بسوزد. این کار در جهان اتفاق افتاده و دین و علم را سوزانده‌اند، ولی ما باید نقطه بهینه را پیدا کنیم. بنابراین باید نقطۀ بهینۀ تأثیرگذاری، جایی باشد که به نفع علم و دین باشد یا حداقل به ضررشان نباشد. والا اگر بگوییم خدا قرآن را فرستاده است. قرآن نیز جامع است و همه چیز در آن وجود دارد، پس باید علوم را از آن بیرون بکشیم، نتیجه‌بخش نیست و بلکه برای دین مضر است. <br />
<br />
--در مورد اینکه فرمودید شأن دین نیست تا گزاره‌های علمی را ایجاد کند، اگر ما قبول کنیم که دین تنها راه رسیدن به حق و برای نیل به کمال نهایی انسان است، باید بپذیریم که دین بیشترین بهره را از حقیقت دارد. <br />
<br />
 --یعنی آیا دین حاوی همه علوم است؟<br />
<br />
--بله، چون خالق این را طراحی کرده است.<br />
<br />
--ولی اینگونه طراحی نکرده است که به جای همه حق‌ها حرف بزند. قرار نیست قرآن فیزیک باشد و بنابراین، نباید وجه فیزیک جهان در آن باشد.<br />
<br />
--این هم یک بخش از مغالطه است که تا درباره این موضوع حرف بزنیم شما مثال فیزیک را می‌زنید.<br />
<br />
--حتی به نظر من لازم نیست که دین راجع به انسان هم تمام حقایق را بیان کند.<br />
<br />
--باید تمام حقیقت در دین باشد تا بتواند انسان را به خدا برساند.<br />
<br />
--نه، این حرف مغالطه‌آمیز است؛ چون الان حقایقی راجع به بومیان استرالیا وجود دارد که نمی‌توان از هیچ کجای منابع اسلامی استخراج کرد؛ چون وجود ندارد. پس هنگامی که شما می‌گویید، دین  همۀ حق است؛ یعنی منشور چند پهلوی همۀ حقایق جهان در دین وجود دارد. در صورتی که اینگونه نیست. یعنی قرآن و دین نمی‌خواهد تمام حقایق جهان را در خودش به ما عرضه کند ولی ستون فقراتی از حقیقت جهان را به ما عرضه می‌کند. نه دست و پا و چشم و گوش. پس بنابراین شما نمی‌توانید بگویید چون دین، همۀ حق است، پس همۀ حقایق به نحوی در آن وجود دارند. در حالی که به هیچ وجه اینگونه نیست.<br />
<br />
--دین مانند عضو رئیسی بدن است.<br />
<br />
 --مغز هم که باشد، دیگر چشم و گوش نیست.<br />
<br />
--ولی چشم را مدیریت می‌کند.<br />
<br />
--نه، مدیریت نمی‌کند. اگر اینطور است شما ویژگیهای انسان بومی استرالیا را بگویید. این فکت کجاست.<br />
<br />
--اگر یک آدمی که مذاق دین را کاملاً درک و فهم کرده باشد. یعنی یک مجتهد دین‌شناس بین انسان‌های بومی استرالیا برود، می‌تواند اینها را مدیریت کند.<br />
<br />
--به چه دلیل می‌تواند؟<br />
<br />
--همانطور که پیامبر توانست انسان‌های جامعۀ عرب آن زمان را هدایت کند، حالا هم یک مجتهد می‌تواند چنین کاری را انجام بدهد.<br />
<br />
--هدایت، غیر از اداره کردن جامعه است.<br />
<br />
--پیامبر، با ارائۀ دین ، تمام نیاز این آدم را برطرف کرد.<br />
<br />
--نه، همۀ نیازها را برطرف نکرد. فقط هدایتشان کرد. چون آن موقع برای مردم هواپیما نیاورد.<br />
<br />
--این فرمایش شما مغالطه است چرا که اقتضای آن روز دنیا آوردن هواپیما نبود<br />
<br />
--مغالطۀ شما در این است که می‌گویید: چون دین همه حقیقت است پس باید تمام وجوه حقیقت در آن موجود باشد، ولی این حرف اشتباه است؛ زیرا انسانی که می‌خواست تا شهر مجاورش برود باید یک ماه راه می‌رفت ولی اگر هواپیما را می‌شناخت در ظرف چند ساعت می‌رفت.<br />
<br />
--این فرمایش شما به بحث ما ربطی ندارد؛ چون علوم بشری روز به روز تقویت شده است.<br />
<br />
--بنابراین پیامبر عهده‌دار این نبود. <br />
<br />
--اما دین معرفت انسانی را به‌طور کامل گفته است.<br />
<br />
--بنابراین، حقیقت دین مشتمل بر همه حقایق جهان نیست.<br />
<br />
--این استدلال شما بر پایه یک مغالطه استوار است که وقتی از علم حرف می‌زنیم، منظورمان علم تجربی انسانی است.دین مشتمل بر تمام حقایقی است که انسان را به کمال مطلق واصل می‌کند. یعنی اگر به این نتیجه رسیدیم که انسان باید به کمال برسد و بهترین نقطۀ کمال، کمال مطلق، یعنی خداست. دین نیز آمده تا ما را به خداوند که کمال مطلق است، وصل کند. بنابراین، دین باید مشتمل بر تمام حقایقی باشد که من را به خدا می‌رساند.<br />
<br />
--یعنی فقط همان حقایق، نه همۀ حقایق.<br />
<br />
--آن حقایق نیز به معنای حقایق انسانی است.<br />
<br />
--بنابراین منظورتان همه حقایق نیست؟ و لذا دین مشتمل بر تمام حقیقت‌های جهان نیست و فقط شامل حقیقت‌هایی است که برای دین اساسی هستند و ما را به کمال مطلق واصل می‌کنند. لذا نباید از دین انتظار داشته باشید که همۀ فکتها را به شما بدهد، بلکه فقط آنهایی که در مسیر دین هستند را به ما می‌دهد.<br />
<br />
--دین باید در زمینۀ علوم اجتماعی حرف داشته باشد.<br />
<br />
--باید چقدر حرف داشته باشد؟<br />
<br />
--باید تمام مبانی و کلیات را بیان بکند؛ زیرا در غیر این صورت ما به حقایق لازم برای سیر الی الله نمی‌رسیم. ولو اینکه تجربه زیادی هم داشته باشیم.<br />
<br />
--یعنی چون ابوذر با جامعه‌شناسی آشنا نبود، ایمانش هم ناقص بود؟ <br />
<br />
--لازم نیست به صورت تفصیلی با این علوم آشنا باشد.<br />
<br />
--بنابراین ما انتظار نداریم که دین، علوم اجتماعی را در خودش داشته باشد.<br />
<br />
--دقیقاً علوم اجتماعی را درون خودش داشته است.<br />
<br />
--آیا در عین اینکه ابوذر انسان کاملی بوده ولی چون با علوم اجتماعی آشنا نبوده، ایمانش ناقص بوده است؟ <br />
<br />
--درست است که علوم اجتماعی را نمی‌دانسته ولی زندگی اجتماعی می‌کرده است.<br />
<br />
--زندگی اجتماعی با دانش اجتماعی فرق دارد.<br />
<br />
--برخی معتقدند که دانش اجتماعی که بر ساخته از عالم است و دنیای مدرن، آن را به وجود آورده است.<br />
<br />
--یعنی با اینکه ابوذر اسلام را می‌دانسته ولی جامعه شناسی نمی‌دانسته است.<br />
<br />
--بزرگانی معتقدند که علت پیداش علوم مدرن از جمله جامعه شناسی این بوده که کار کرد دین را داشته باشد ودین را کنار بگذارند.<br />
<br />
--این همان تصور ایدئولوژیک راجع به علم است که من با آن مخالفم.<br />
<br />
--آنها می‌گویند دین در این زمینه حرف ندارد و لذا فقط عقل فعال انسانی می‌تواند در این زمینه حرف بزند.<br />
<br />
--این تصور ایدئولوژیک از علوم انسانی است. ولی تصور صحیح این است که جامعه‌شناسی، نهاد دین را هم مطالعه می‌کند.<br />
<br />
--نهاد دین را به عنوان یکی از گزاره‌های نهادی اجتماعی مطالعه می‌کند، اما نه به عنوان اینکه دین در رأس هرم اجتماع قرار بگیرد و عهده‌دار امور اجتماعی شود.<br />
<br />
--شما علوم انسانی را در تقابل با دین می‌بینید. در حالی که جامعه شناسی با هر گونه پیش‌فرضی، جامعه شناسی است. یعنی حتی می‌توانید جامعه شناسی اسلامی هم داشته باشید. اینکه بگویید دوران مدرن برای مقابله با دین به‌وجود آمد و هر چه که در این دوران مدرن تولید شد نیز مخالف با دین است، نوعی مغالطه است. <br />
<br />
--یکی از علل به‌وجود آمدن دنیای مدرن و علم مدرن، تقابل با دین بود. اما هر چیزی که ثمره دنیای مدرن است مخالف دین نیست.<br />
<br />
--بنابراین، قرآن فقط مبانی و مبادی کلی علوم را دارد و مشتمل بر فکت‌ها نیست. لذا قرآن حاوی علوم اجتماعی نیست؛ چون علوم اجتماعی یعنی فکت‌ها.<br />
<br />
--ولی احتمال خطای گزاره‌ای که از اینجا نشأت نگیرد، زیاد است.<br />
<br />
--این در پیش‌فرض‌هاست. یعنی شما می‌گویید اگر بتوانیم پیش‌فرض‌های مناسبی در علوم انسانی از اسلام به دست بیاوریم آن علم استوارتر خواهد بود و من هم این را قبول دارم.<br />
<br />
--یعنی اگر بخواهیم علم اسلامی را تولید کنیم، باید تمام مبادی و مبانی را از اسلام استخراج کنیم.<br />
<br />
--بله، البته این جزو پیش‌فرض‌هاست.<br />
<br />
--آیا اسلام چنین توانی دارد که برای تمام علوم انسانی مبادی، مبانی یا همان پیش‌فرض‌ها را ارائه کند؟ طبق حرفی که الان گفتیم، باید داشته باشد وگرنه، دین محدود است. البته با دقت به فرمایش شما که نیاز نیست تمام گزاره‌های علمی در دین باشد؛ چون انسان و عالم در حال صیرورت است. بنابراین مبادی و مبانی هستند و این گزاره‌های جدید هم هستند. گزاره‌های جدید را به دین تحویل می‌بریم و اگر عین گزاره‌ها و پیش‌فرض‌ها دقیقاً با فرضیه‌ها ارتباط منطقی ایجاد کرد به آن علم دینی می‌گوییم.<br />
<br />
--نه، شما وجه عالم تجربه را چکار می‌کنید؟ ما نمی‌توانیم اين وجه را کاهش بدهیم. شما چگونه می‌خواهید بفهمید که قرآن، فلان فکت جامعه‌شناسی را تأیید می‌کند یا خير؟ فقط پيش‌فرض كافي نيست و بايد از شواهد و تجربيات نيز استفاده كرد. بنابراين، نباید تحويل کنید. یعنی کاستن علوم به پیش‌فرض‌ها خطاست، چون اینها مساوی پیش‌فرض‌ها نیست. این، فقط  خاستگاه آن فرضیه‌هاست اما قابل فروکاهش نیست؛ چون رویش اين در ارتباط با تجربه نيز هست.<br />
<br />
--تجربه هم یکی از روش‌های مورد تأیید دین است.<br />
<br />
--قرارمان اين بود كه به هيچ وجه وارد بحث روش‌شناسی نشویم؛ چون لزومي ندارد كه دين، تأييد روش تجربي را به ما بدهد. ولی ما نمی‌توانیم بنای یک علم را به پيش‌فرض‌ها کاهش بدهیم چون این در داد و ستد با عالم تجربه روییده است. در واقع شما فقط یک راه دارید و آن اينكه باید پیش‌فرض‌هایی را که فکر می‌کنید در متن دینی وجود دارد، استخراج کرده و مسیر تکوین یک علم را طی کنید. نه اینکه علوم موجود را کاهش دهید؛ چون این واقعاً مساوی نیست.<br />
<br />
--بنابراين،  اسلامی كردن علوم که در حال انجام است، كار خطايي است؟<br />
<br />
--بله، اسلامی سازی خطاست؛ چون اين افراد مي‌خواهند بدون داشتن پل ارتباطی بین فکت‌ها و پیش‌فرض‌ها، فكت‌هايي كه متناسب با اسلام است را قبول كنند و بقيه را دور بريزند. در حالي كه اين كار اشتباه است؛ زيرا یک طرف قضیه كه همان برقراري ارتباط است، باقي مانده و ما آن را در نظر نمی‌گیریم.بنابراين، راه چاره این است که در ارتباط با علوم تجربی امروز، راه تکوین یک علم را طی کنیم. يعني به تعبير بنده، رویکرد تأسیسی داشته باشيم. البته در اینجا داد و ستد با علوم هم براي ما کاملاً مفید و ضروري است و نبايد حذفشان کنیم. بگذاریم تا كار ما در بازار علم پيش برود و ساختمان خودمان را درست کنيم. کافی است تا هنگامي كه ساختمان را درست کردیم، نشان دهیم ساختمان ما استوارتر است. به خدا قسم، آنها نيز عاقل و فهیم هستند و علم تجربی، یعنی همین. علم تجربی، شواهدی را در اختیار قرار می‌دهد که هر انسان منصفي آن را قبول می‌کند، مگر اینکه مغرض باشد. امروزه اگر به دانشمندان جهان یک فرضیه را نشان بدهید و بگویید این هم شواهدش است، آن را قبول می‌کنند، مگر اینکه مریض باشند. بنابراين، ما فقط همین کار را می‌توانیم انجام دهيم والا اگر بگوییم اسلام حق است و قبولش کنید و علومتان نيز بايد توسط اسلام ارائه شود، هیچ کس اين را قبول نمي‌كند. ما یک راه طولانی در پیش داریم. راه آساني نیست که بتوانيم با کنار زدن بقيه، آن را فتح کنيم. ما نمی‌توانیم راهی را که غرب در طول سیصد سال طی کرده، سی ساله انجام دهیم. شما هم باید این راه پر سنگلاخ را هموار کنید و ساختمانتان را بسازید و آن موقع نشانش دهيد تا عاقلان در مورد آن، قضاوت کنند.<br />
<br />
--از این بحث گذر کنیم .سی سال است که ما انقلاب کردیم و قرار بود در دانشگاه‌ها انقلاب فرهنگی صورت بگیرد و علوم انسانی نیز متحول شود و علم دینی به‌وجود بیاید یا حداقل اینکه علوم انسانی ما با اسلام  ناسازگاری نداشته باشد. ولی این کار هنوز صورت نگرفته است. علت این مسئله چیست و شما این سی سال را چگونه آسیب‌شناسی می‌کنید؟<br />
<br />
--علتش این است که متأسفانه هنوز در جامعۀ ما تصور روشنی از علوم انسانی وجود ندارد. نگاه ما به علوم انسانی، یک نگاه ایدئولوژیک است و همانطور که اشاره کردم، این نگاه خطرناکی است. یعنی وقتی می‌خواهیم راجع به علوم انسانی غربی صحبت کنیم، ایدئولوژیک نگاه می‌کنیم و می‌گوییم اینها غربی است و غرب هم بد است پس این علوم هم بد هستند. این استدلال خیلی غلط است. هیچ علم تجربی، بی‌بهره از تجربه نیست والا اسمش علم تجربی نمی‌شود، لذا نمی‌تواند کاملاً ایدئولوژیک باشد و اگر باشد، اصلاٌ علم نیست.این تصور که چون غرب بد است، علم انسانی تولید شده در غرب نیز بد است و باید آن را دور ریخت، تصور غلطی است که متأسفانه هنوز هم وجود دارد و ناشی از این است که علم را با ایدئولوژی اشتباه گرفته‌اند؛ چون نمی‌توان کار دانشمندی که با تجربه کار می‌کند و با این دانشجو مصاحبه می‌کند و تست می‌سازد را ایدئولوژی نامید. ایدئولوژی اینقدر قدرت ندارد که تجربه را به نفع خودش مصادره کند. به تعبیر آیه قرآن اگر حقیقت را به آدم‌ها نشان بدهیم می‌گویند چشم‌های ما گیج و منگ شده است. یعنی اگر قرار باشد علمی ایدئولوژیک باشد، اینگونه خواهد شد. در صورتی که باید برای هر علم تجربی یک راه ارتباط با تجربه وجود داشته باشد. در نتیجه باید گفت که علوم انسانی بر حسب قوت و ضعف پیش‌فرض‌هایشان حدود دارند. ما نمی‌توانیم علوم انسانی را طرد کنیم و در دریا بریزیم. علوم انسانی باید باشند و در دانشگاه‌های ما خوانده شوند. همه این تلاش‌ها بیهوده است که مواظب کتابخانه‌هایمان باشیم تا کتاب بد وارد آنها نشود. ما نمی‌توانیم علوم انسانی را دور بریزیم؛ چون اینها علوم تجربی هستند. بنابراین، فقط می‌شود اینها را نقد کرد. یعنی سهم آنها را از ارتباط با تجربه مشخص کنیم. یعنی وزن و عیارش را مشخص کنیم که مثلاً این نظریه 20 درصد و آن نظریه 40 درصد از علم سهم دارد. این کاری منطقی است و هر دانشجویی هم می‌فهمد و هر دانشمندی هم قبولش می‌کند. ما در حال وارد شدن به راهی هستیم که بن‌بست است. ولی اگر شما حرف معقول بزنید، آدم‌های دانشمند معنای آن را می‌فهمند. بنابراین، اولاً تصور ما از علوم انسانی مخدوش است. ثانیاً تصور ما از علوم اسلامی نیز مخدوش است. دانشگاه اسلامی به چه معناست؟ اگر منظور ما از دانشگاه اسلامی، آداب اجتماعی است که مثلاً چگونه لباس بپوشید که یک بحث فرهنگی است. فرهنگ نیز قدرت‌هایی دارد ولی باعث اسلامی‌شدن دانشگاه نمی‌شود. ما نباید فکر کنیم که دانشگاه اسلامی  به کار فرهنگی یا یک امر ایدئولوژیک تقلیل پیدا می‌کند. یعنی چیزهایی درست می‌کنیم که فقط خودمان قبولش داریم. علم مال کسی نیست و باید بتوانیم آن را در همه جا عرضه کنیم. مگر علم اسلامی مال مسلمان‌ها است؟ مسلمان‌ها این علم را به‌وجود آوردند ولی این علم متعلق به همۀ انسانهاست. مثلاً علم رفتارگرایی را آمریکایی‌ها درست کردند ولی فقط برای آمریکایی‌ها نیست و ما هم می‌توانیم از آن استفاده کنیم. یعنی به اندازه‌ای که علوم انسانی تجربی از تجربه برخوردار هستند، قیمتشان در بازار علم فرق می‌کند. هر چند همۀ آنها در نهایت به فروش می‌رسند. بنابراین باید همه علوم در بازار علم وجود داشته باشند و این، خیلی مهم است؛ چون رقابتی که در بازار وجود دارد، بازار را سر پا نگه می‌دارد. شما نمی‌توانید همه را مرخص کنید و بگویید فقط ما می‌فروشیم؛ زیرا این به معنای تعطیل بازار است. بنابراین، ما نباید دانشگاه‌هایمان را با بیرون راندن علوم انسانی معاصر، فقیر کنیم. این به ضرر علم و اندیشیدن است. من موقعی می‌توانم به نفع فرهنگ خودم بیندیشم که بدانم فرهنگ دیگری هم وجود دارد وکاری کرده و لذا برانگیخته می‌شوم تا من هم عرض اندام کنم. <br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
این مصاحبه از آن حیث مهم است که تمام نکات طیفی از علم دینی که به دائره المعارفی معروف هستند توسط مصاحبه کننده مطرح شده است و دکتر باقری تناقض های این نگرش را آشکار می کنند. به نظرم دائره المعارفی ها نیاز مبرمی به آشنایی با فلسفه علم دارند و صرف استفاده از واژگانی چون پارادایم نمی توان درباره علم دینی یا فلسفه علم سخن گفت. مخالفان علم دینی نیز می توانند دریابند که مقصود دکتر باقری از علم  دینی نه ایدئولوژیک کردن، قیچی کردن، و غیره نیست بلکه تنها عناصر دینی را می توان به عنوان پیش فرض در فرآیند نظریه پردازی به کار گرفت، و این علم هم مانند همه ی علوم ابطال پذیر و تجربی است، و پیش فرض دینی آن هیچ نوع قطعیت یا عینیت به ارمغان نمی آورد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[علم دینی، بیشتر دغدغه عالِم است تا دغدغه دین <br />
گفتگو با دکتر خسرو باقری<br />
(فصلنامه فرهنگی پژوهشی صدرا، شماره 1)<br />
<br />
دکتر خسرو باقری ،عضو هیات علمی دانشگاه تهران و معاون پژوهشی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی است. او از اولین استادان دانشگاهی است که در بحث ایجاد علم دینی  به ایده پردازی و تالیف کتاب دست زده است. در این گفتگو با ایشان بیشتر در باب امکان  ایجاد علم دینی سخن گفتیم.ایشان اعتقاد دارد که وظیفه اصلی دین، ایجاد علم نیست، بلکه کار ویژه آن رساندن انسان به خداست که ممکن است در جریان ایجاد علم نیز گزاره هایی را ارئه دهد. تمام تلاش ما دراین گفتگو این بود که نظرات ایشان خوب تبیین شود و لذا این گفت و شنود در فضایی کاملا صمیمی صورت گرفته و از سعه صدر ایشان تشکر میکنیم.<br />
<br />
--بامطالعه آثار شما این سوال به ذهن میرسد که بالاخره بار معنایی قید دینی در اصطلاح "هویت علم دینی" به چه معناست؟ چون ما یک علم در عالم اثبات داریم و یک علم در عالم ثبوت؛ علم، گزاره‌های کشف واقع است که هر قدر از این کشف در عالم اثبات واقع شود، حظی از علم را در عالم ثبوت دارد. بنابراین بايد مشخص شود که اگر قیدی در کنار علم می‌گذاریم، چه بار معنایی را به دنبال می آورد وکجا می‌تواند به ما کمک کند؟ اين نکته مهمی است که خیلی از سؤالها را جواب می‌دهد. <br />
<br />
--هنگامي كه قید دینی یا اسلامی را برای چیزی می‌گذاریم، می‌تواند معانی مختلفی داشته باشد. یک معنی این است که وقتی می‌گوییم: عرفان اسلامي يا فلسفۀ اسلامي يا علم اسلامی یا دیني، این سخن كه مي‌تواند علم یا هر چیز ديگري باشد، به نحوی در متون رسمی آن دین موجود است. بنابراين، وقتی آن را از آنجا بيرون می‌آوریم، طبيعي است كه بگوییم منسوب به آنجاست و در نتیجه اسم آنجا را روی آن می‌گذاریم. این، صريح‌ترین و نصی‌ترین تصويري است که مي‌توانيم ارائه کنیم. ولي همیشه به این معنا نیست. <br />
<br />
--پس اگر نصی‌ترین و صريح‌ترين معني، این باشد هر جایی که دین در اين‌باره نصي نداشته باشد، حرف هم ندارد؟<br />
<br />
--خير، چند معنی می‌تواند داشته باشد. بنابراين وقتي ما اين تعبیر را به كار مي‌بريم بايد ببينيم کدام معني مورد نظر ماست. حالت دوم این است که شما در آن متون دینی، نص مستقیم در این رابطه ندارید ولی با این حال، باز هم به طور کلی تعبیر دینی و اسلامی به کار می‌رود مثلا وقتی ما می‌گوییم تمدن اسلامی، تمدن اسلامی چیزی نیست که در متون اسلامی باشد. تمدن اسلامی یک اتفاق در جهان است، پس چرا می‌گوییم اسلامی. مسلماً معنای نص نیست. بلکه معنای تاثیرگذاری مضمون‌های دینی روی این پدیده است. مثلاً وقتی معماری اسلامی را در نظر می‌گیریم، مي‌بينيم كه نگارش در  این معماری اسلامی، دخیل شده است، ولی معماری‌های دیگر اینطور نبودند و نگارش در آنها مهم نبود. ولي در هر جای معماري اسلامي می‌بینیم كه آيات قرآني در آن نقش بسته است و این سبکي را  به وجود آورده است. به دليل تعلقاتی که بین دین و این پدیده برقرار شده، اصطلاح هنر اسلامي را به كار مي‌بريم كه یک اصطلاح جا افتاده است. بنابراين، مي‌خواهم در ابتدا بگویم كه ما بايد بدانيم كه معاني این قید، مختلف است و یک معنای واحد ندارد.<br />
<br />
--اگر بخواهیم  فرمايش شما را دقيق‌تر بيان كنيم، بايد بگوييم علمی که از درون چارچوب دین بیرون می آید و برآمده از مذاق دین و به نقل از دین است ، می‌توان به آن، علم اسلامی گفت. ولی مثال معماری اسلامی که شما مطرح مي‌كنيد، دینی نیست؛ چون براساس سلیقه انسان‌های دیندار است.<br />
<br />
--بالاخره دینداری آنها به آنجا منتقل شده است و یک عنصر از دین، در این دینداری آمده و در آن پدیده نفوذ کرده، این انتقال باعث شده تا اين را یک اسم بامسما بدانیم.<br />
<br />
--در این میان منظور شما از علم دینی چیست؟<br />
<br />
 --منظورم این است که علم را علم تجربی می‌دانم، یعنی علوم انسانی که با تجربه سر و کار دارند نه علم به معنای عام مثل اصول و فقه. لذا معتقدم هنگامی که می‌گوییم علم دینی یا علم اسلامی، نه حالت نصی است و نه حالت تمدنی. با توجه به ساختاری که من از علم قبول دارم و فهم تاکنون ما از علم، بنده به این نتیجه رسیدم که علم یک موجودیت مستقل ازجهان ندارد، بلکه از طریق پیش‌فرض‌ها وارد عالم تجربه می‌شود. یعنی تصور اینکه امروزه بدون پیش‌داوری و پیش‌ذهنیت و بدون زمینه، به صورت خالص سراغ مشاهدات برویم و اینها را ضبط کنیم و به علم  تبدیل کنیم، قابل فهم و قابل قبول نیست. بلکه مدخل پیش‌فرض‌های علم خیلی مهم است. صحبت من این است که اگر این پیش‌فرض‌ها که از جنس متافیزیکی و تقریباً فلسفی هستند، بتوانند از دین به دست بیایند، به سبب تأثیری که این پیش‌فرض‌ها به‌صورت ارگانیک، روی فرضیه‌پردازی دارند و باعث می‌شوند تا  فرضیه‌ها، برآمده و تأثیرپذیرفته از پیش‌فرض‌ها شوند، ما پیش‌فرض‌های دینی خواهیم داشت که اگر مبنای کار ما قرار بگیرند و ما بر اثر آنها شروع  به فرضیه‌پردازی کنیم، فرضیه‌پردازی یک امر دو جانبه می‌شود. منِ عالم و خلاقیتم به‌اضافۀ پیش‌فرض‌ها، یک حالت دورگه‌ای در علم ایجاد می‌کنند که اگر فرضیه‌ای بتواند از بوتۀ تجربه هم بگذرد، دورگه بودنش همچنان محفوظ است. یک رگه به پیش‌فرض‌ها برمی‌گردد و یک رگه به تأییداتی که از عالم تجربه دریافت کرده و به‌اصطلاح، خودش را به نحوی به منصۀ ظهور عالم تجربه رسانده است. این را به اعتبار تأثیر منطقی که پیش‌فرض‌ها روی فرضیه‌ها می‌گذارند، می‌توانیم دینی بنامیم. علت اینکه گفتم متفاوت است، این است که الهام در هنر اسلامی سیال و شناور است ولی اینجا می‌توانیم از یک نوع تأثیر منطقی پیش‌فرض‌ها روی فرضیه‌ها صحبت کنیم؛ چون فرضیه‌های شما با پیش‌فرض‌هایتان یک نسبت خاص دارند. مثلاً نمی‌توان از هر پیش‌فرضی به هر فرضیه‌ای رسید و بالعکس، نمی‌توان هر فرضیه‌ای را به هر پیش‌فرضی نسبت دارد. چنین ارتباطی، می‌تواند نه فقط در دین، بلکه در همه جا تصور شود؛ یعنی اگر پیش‌فرض‌های شما از جنس «الف» بود می‌توانید آن تعبیر را در علمتان به‌کار ببرید. <br />
<br />
--حال اگر در مرحله تجربه و روش‌شناسی تجربی جواب نداد، دیگر علم دینی نیست؟<br />
<br />
--هیچ مشکلی برای دین به وجود نمی‌آید؛ چون دین اصلاً عهده‌دار به وجود آوردن علم دینی نیست. دین بماهو دین کار خودش را انجام می‌دهد و در طول تاریخ نیز انجام داده است. <br />
<br />
 --از نظر شما کار دین چیست؟<br />
<br />
--اینکه انسان‌ها را به خدا وصل کند؛ یعنی مسیحیت و یهودیت و اسلام و ادیان ابراهیمی و از آن طرف نیز بودیسم و سایر ادیان، کارهایشان را کرده‌اند و موفق هم شده‌اند؛ چون پیروانی نيز دارند و هیچ موقع موفقیت اینها متوقف بر توليد علم دینی نبوده است. پيامبران نيز هيچ‌گاه به دنبال توليد علم ديني نبودند. این یکی از آثار جانبی دین است، چنانکه می‌تواند آثار جانبی دیگري نيز داشته باشد. به نظر بنده، علم دینی بیشتر، دغدغه عالِم است تا دغدغه دین. عالم فکر می‌کند كه من مي‌خواهم پایم را در یک جایی محکم کنم و پيش‌فرض‌هاي محكمي داشته باشم و لذا ممکن است به این نتيجه برسد که اين پیش‌فرض‌ها محکم هستند و آنها را انتخاب کند، ولی دین نمي‌گويد كه اگر توانستم علم دینی را ايجاد کنم، آن موقع راست مي‌گويم. هیچ پیغمبری نيز آزمون موفقیت خودش را این مسئله قرار نداده است.<br />
<br />
--بنابراين طبق فرمایش شما می‌توانیم بگوییم دین یک قید فرهنگی براي علم است و دینی قيد معرفتی نیست؛ طبق نظر شما ما به دنبال اين هستيم كه آيا دين در مورد علم، حرفي دارد يا خير؟  اگر حرفي داشت که مطلوب است و اگر حرفي نداشت، نقصي به دین وارد نمی‌شود.<br />
<br />
 --اگر پیش فرضی توانست به لحاظ منطقی روی فرضیه‌هایش تأثیر آفرینی کند، معرفتی می‌شود. اگر هم روزی فرضيه‌ها موفق شدند در عالم تجربه به کرسی بنشینند، آن موقع از پیش‌فرض‌هاي خود حظ معرفتی برده‌اند ولي اگر موفق نشدند كه مسئله منتفي مي‌شود.<br />
<br />
--پس هنگامي كه پيش‌فرض‌هاي آن علم، ديني نبود و با فرضيه نيز رابطۀ منطقي نداشت و لذا مجبور شديم براي گذران معيشت خود، علمي را از غير دين توليد كنيم، بايد دوباره آن علم را با اصل دين تطبيق كنيم و ببينيم كه آيا با چارچوب دين، تطابق كلي دارد يا خير؟ <br />
<br />
--در اينجا کافی است كه با دين تعارضي نداشته باشد و لزومي به تطابق با دين نیست.اگرسؤال شما درباره این است که اگر علم دینی از طریقي که بنده می‌گویم پدید آمد، رابطه معرفتی با دین دارد یا ندارد كه در جواب می‌گوییم رابطه دارد.البته لزومی ندارد تا هر علمی که ما داریم، رابطه معرفتی با دین داشته باشد. بلكه مي‌تواند رابطه تواردي داشته باشد.<br />
 به نظر برخی، اصلاً علم، دینی یا غیر دینی ندارد.<br />
<br />
--کدام علم؟<br />
<br />
--علم بما هو علم و گزاره‌هاي كشف واقع.<br />
<br />
--ما علم به اين معنا نداریم. الان انسان به چه چيزي علم می‌گوید؟ آیا انسان به علم بما هو علم دسترسی پیدا کرده است که شما می‌گویید هیچی نیست و خنثی است؟ هيچ كس چنين ادعايي ندارد. ما داريم در یک تاریکخانه‌اي به نام جهان، کورمال کورمال کارهايی انجام مي‌دهيم و نام يافته‌هاي خودمان را علم مي‌گذاريم.<br />
<br />
 --به همين دليل علم را به ثبوتي و اثباتي تقسيم می‌کنیم.<br />
<br />
--هيچ كس جز خدا به عالم ثبوت راه ندارد.<br />
<br />
--آنان اعتقاد دارند علم ثبوتي ، ديني و غيرديني ندارد.<br />
<br />
--اما علمي كه در عالم اثبات موجود است، دینی و غیردینی دارد. چون پیش‌فرض‌ها کار می‌کنند. اصلاً بايد علم عالم ثبوت را کان لم یکن فرض كنيم؛ چون ما به آن دسترسی نداریم. فقط خدا می‌داند علم چیست. بنابراین بحثي که آيت‌الله جوادي مطرح کرده كه بگوییم علم، علم است و با هم تفاوتي نمي‌كنند، از نظر من حرف درستي نيست. آن علم كجاست؟ انسان امروزه به آن علم دسترسی ندارد. انسان یک حدس و خطاهایی انجام می‌دهد و سپس قرائنی پیدا می‌کند و به آن، علم می‌گوید. در اينجا، علم دینی و غیردینی داریم و ما داريم راجع به اينجا صحبت مي‌كنيم. ولي اگر  شما راجع به آخرالزمان و عالم مثال صحبت می‌کنید، ما به آن راهی نداریم و نمي‌توانيم راجع به آن بحث كنيم.<br />
<br />
--حرف آنها  این است که اين علم اثباتي كه در عالم واقع است نيز دینی و غیردینی ندارد؛ چون تمام اینها علم است. علوم اجتماعی، علم است. علوم روانشناسي، علم است. یعنی گزاره‌هایی که واقع را کشف کرده است.<br />
<br />
--خير، از کجا معلوم كه کشف کرده است.<br />
<br />
 --چون آن مقداری كه به یقین رسیده را کشف کرده است.<br />
<br />
--خير، مسئله همین است که چون الان ما به واقعیت دسترسی نداریم، هر کسی از ظن خود، شد یار من. هر کس، چيزهايي را به عنوان پایه‌های کارش می‌چیند و بالا مي‌آيد. به دليل آن پایه‌ها و تأثیری که روی فرضیه‌ها دارد، ما روي آن اسم می‌گذاریم و اين معنادار است. يعني شما الان می‌توانید واقعاً از يك علم انسانی لیبرال صحبت کنید؛ زيرا پيش‌فرض‌هاي آن فرد، لیبرالیستی است و آن یکی پراگماتیستی است و ديگري ماركسيستي است. مسئلۀ نسبيت نيز بحث ديگري است كه من قبلاً به آن جواب داده‌ام، ولی قبل از اینکه به آن بپردازیم بايد بگوييم كه چون امروزه انسان‌ها بر اساس پیش‌فرض‌هایشان نظریه‌پردازی می‌کنند و کسی هم ادعا نمي‌كند كه من به عالم ثبوت رسیدم ، این جهت‌گیری‌ها كاملاً معنی‌دار است. در نتيجه، علم دینی و غیر دینی داريم. البته بدون اینکه گرفتار معنای ایدئولوژیک علم دینی بشویم که باید از آن، پرهیز کرد. علم، ایدئولوژی نیست. علم با ایدئولوژی فرق می‌کند چه ایدئولوژی الهی و چه غیرالهی. کار وحشتناكي که در شوروی سابق اتفاق افتاد، اين بود كه مارکسیسم می‌گوید نمی‌توانیم علم ژنتیک داشته باشیم، چون سرمایه‌داری و بورژوازی است. اینطوری نمی‌توانیم در علم کار کنیم؛ يعني ایدئولوژی، نمی‌تواند علم محسوب شود. اینکه می‌گویم فرضیه‌های علمی از پیش‌فرض‌ها تأثیر می‌پذیرند، فقط یک طرف سکه است. علم‌های ایدئولوژیک مي‌خواهند دوطرف سكه را از آن خودشان بكنند؛ يعني می‌گویند ما هم تأثیر می‌گذاریم و هم می‌گوییم چه چيزي واقعي است. درصورتي كه علم، دو جنبه دارد. یک رویش به سمت پیش‌فرض‌هايش است و یک رویش نيز به سمت واقعیت و تجربه است. این دو مرتبه با هم کار می‌کنند. لذاست که علم، علم می‌شود. اهمیت علم در این است که با عالم تجربه ارتباط داشته باشد. ولي اگر چشممان را به روي تجربه ببندیم و بگوییم قرآن می‌گوید كه زمین صاف است. از آيۀ «والارض مددناها» استنباط کنیم كه زمین صاف است و همان بلایی که سر گالیله آوردیم، سر بقيه در آوريم و بگوییم ایدئولوژی ما این را می‌گوید. اين علم نيست، بلكه يك سم است. علم ایدئولوژیک به هر معنای ديني و غيرديني كه باشد، خطرناک است؛ چون علم را از ماهیت تجربی خودش خالی می‌کند. ولی در عین حال، اگر با حفظ این دو جنبگی، یک طرف را در نظر داشته باشیم، چون تلاش‌های علمي امروز انسان در حوزه علوم انسانی، وجه تعلقی به پیش‌فرض‌هایشان دارند، می‌توان آنها را نامگذاری کرد و تا آنجایی که ما با علم سر و کار داریم، برای علم بودن علم، اشکالی ایجاد نمی‌کند. <br />
<br />
--شما چه تفكيكي بين علوم انساني و علوم اسلامي قائل هستيد و هنگامي كه از علوم انسانی و تحول علوم انسانی به سمت اسلامی‌سازی علوم انساني صحبت مي‌كنيد، منظورتان چیست و چرا علوم اسلامي به معناي فقه و اصول را در اين، داخل نمي‌دانيد؟<br />
<br />
--علوم اسلامي به معناي فقه و اصول، موضوع بحث من نیستند به اين معنا که نه تخصصش را دارم و نه كار من است. من در حیطه کار خودم صحبت می‌کنم. اینکه فقه و اصول چه ماهیتی دارند، بحث‌هايي است كه بايد در جاي خودشان انجام شود. من درباره علم تجربی اسلامی صحبت می‌کنم و اينکه آیا چنین چیزی معنی دارد یا ندارد؟ ممکن است یا ممكن نیست؟<br />
<br />
--آيا علومي مثل فلسفه و فقه را جزو علوم انسانی می‌دانید يا خير؟<br />
<br />
--بله، چون به معنای علوم انسانی هستند ولی علوم انسانی تجربی نیستند. <br />
<br />
--بنابراين چه تفكيكي بين علوم انسانی غیرتجربی با علوم اسلامي قائل هستيد؟<br />
<br />
--آنها هم نسبت‌هایی دارند. آنها بايد برحسب ویژگی‌های آن علوم بررسی شوند. مثلاً اينكه ببينيم فلسفه چگونه پیدا می‌شود و  دین با نحوه پیدایش و تکوین فلسفه چه نسبتی دارد. آیا می‌تواند در اينجا مشارکت کند یا نمی‌تواند؟ كه آن هم بحث ديگري است كه بايد انجام شود.<br />
<br />
--طبق مبنای شما حتي اگر دین هم نتوانست ارتباطي با اینها پیدا کند به معنای تعطیلی فلسفه یا دین نیست.<br />
<br />
--درست است.<br />
<br />
--براي اينكه بتوانيم پيش‌فرض‌هاي ديني توليد كنيم، منابع و روشهايي كه باعث می شوند تا پيش‌فرض‌ها در مسير توليد علم ديني قرار گيرند را از كجا بايد به دست آوريم و حجيت وابستگي اينها به دين را چگونه كشف كنيم؟<br />
<br />
--شما می‌توانید از آموزه‌های خود دین برای پیش‌فرض‌ها استفاده کنید. مثلاً مي‌توانيم به اين سؤال كه انسان در متون اسلامی چگونه ترسیم شده است، پاسخ دهيم؛ چون در منظومه خاص اهداف دین، به این می‌پردازند. يعني چون دین می‌خواهد انسان را به خداوند وصل کند، به اقتضای هدف خود دین، خیلی راجع به انسان حرف می‌زند. مانند اينکه چه هستی؟ که هستی؟ برای چه آمدی و ماهیت آدمی چیست؟ منبع اينها متون دینی هستند و بايد کسی بتواند نشان دهد كه با استناد به کدام آیات و روایات در اسلام می‌شود گفت که این تصویر از انسان در اسلام وجود دارد. مانند اينكه آیا انسان ذاتاً گناهکار است یا نیست. فطرت دارد یا ندارد. اینها را می‌توان با حفظ ویژگی‌های اختلافی تفسیری از آموزه‌های دینی به‌دست آورد. اگر چنین چیزی از منابع دینی به دست بیاید و در جهت مقاصد خود دین هم باشد و به درد پیش‌فرض‌های علم هم بخورد، یعنی دو منظورگی در آن وجود داشته باشد، آن موقع به درد  ما هم خواهد خورد. ولي اين پیش‌فرض‌ها باید به لحاظ منبع، مستخرج از منابعی باشند که بتوان به دین منسوب کرد. همانطوری که اگر مي‌گوييم فلان روانشناس، پراگماتیست است باید بگوییم پیش‌فرض‌های این آدم از متون رسمی و مقبول پراگماتیزم استخراج شده است. باید نشان داد كه دیوئی در فلان جا این را گفته است و لذا اين، یک حرف پراگماتیستی است. وقتی این مطلب با آن درجه نوسانی که در تفسیر است، محرز شد، منبعش نيز مشخص می‌شود.<br />
<br />
--آيا بايد براي توليد علم ديني، در سیستم روش تجربي هم تغییر ایجاد کرد؟<br />
<br />
--ماهیت علم تجربی این است که بايد خودش را  با جهان خارج چک کند و روش خاص اين كار نيز مشخص است. البته امروزه آمار برای کشف مسئله چیزهایی را به ما فهمانده است. ولي قبلاً كه آمار وجود نداشت، مشاهده‌های خام انجام می‌شد. به هر حال همۀ اینها در جهت دقیق‌تر کردن روش تجربی عمل می‌کنند. یعنی ما روش علم تجربی را به آن نمي‌دهيم، بلكه  به‌اصطلاح روی پیشانی علم تجربي نوشته شده که با تجربه کار می‌کند.<br />
<br />
--روش علم دیني نيز منحصر در این روش است؟<br />
<br />
--از آنجا که علم دینی، نوعي از علم است باید با این روش همراه باشد.<br />
<br />
--خود دین هم قبول دارد که منحصر در این روش باشد؟<br />
<br />
--مهم نيست كه دین قبول داشته باشد یا قبول نداشته باشد؛ چون ما  اعتبار علم را از دین نمی‌گیریم، بلكه خود علم، مشخص می‌کند كه معتبر هست یا نیست والا اگر بخواهيم همه چيز را از دين بپرسيم، دچار دور مي‌شويم.<br />
<br />
--این دور فلسفی نسیت که باطل باشد؛شما علم دینی را تولید می‌کنید؛ علمی که باید ثابت کنید حجیت دارد.<br />
<br />
--چیزی که وجه تسمیه دینی بودن را مشخص می‌کند، تأثیر پیش‌فرض‌هاست و همین کافی است. نه اینکه بگوییم اول ببینیم قرآن چطور علم را تعریف می‌کند و چه روش‌شناسی برایش می‌خواهد؟ آیا باید همۀ اینها را از دین در بیاوریم تا بتوانیم نام علم دینی را بر آن بگذاریم؟ من برای دینی بودن یک علم همین را کافی می‌دانم که بتواند در پیش‌فرض‌های یک علم تجربی دخالت مؤثر بکند. ولی روش علم تجربی مشخص است و قرار نیست آن را از دین بپرسیم تا به ما بگوید که این روش تجربی علم معتبر است یا خیر؟ چطوری می‌تواند جواب دهد؟سوال شما این بود که دینی بودن علم، ایجاب می‌کند که همه‌ چیزش، حتی روش‌شناسی آن، دینی باشد. من می‌گویم روش‌شناسی علم را دین تعیین نمی‌کند، بلکه خود علم تعیین می‌کند؛ یعنی هنگامی که ما راجع به جهان خارج صحبت می‌کنیم، شواهد خارجی می‌توانند صحبت ما را پشتیبانی کنند. در اینجا روش عقلانی هم سهم خودش را دارد. ولی تفاوت فلسفه و علم این است که کفه تجربه در علم سنگین‌تر است اما یک پشتیبانی عقلی هم است. در حالی‌که در فلسفه بر عکس است. در فلسفه آنچه که محور است عقل است ولی نمی‌تواند بریده از مشاهدات هم باشد. بنابراین، اینها در نقاط مختلف یک طیف قرار می‌گیرند؛ یعنی در دو قطب مشاهده و تعقل به صورت طیفی قرار می‌گیرند. ولی با همدیگر تفاوت دارند. به این ترتیب نه اینکه بگوییم عقل را در علم راه نمی‌دهیم، ولی روش علم تجربی تجربه است، هرچند پشتیبانی‌هایی نیز با عقل دارد.<br />
<br />
--بنابراین اعتقاد دارید که قید دین در علم دینی، یک قید معرفتی است و چون از گزاره‌های واقعی حرف می‌زنیم، روشی که در اینجا استفاده می‌کنیم نیز روش تجربی است. اما اگر روش‌های دیگری مانند روش عقلی بتوانند در حوزه تولید علم به ما کمک کنند، می‌توانیم به اقتضای هر موضوعی از آن روش‌ها نیز استفاده کنیم. همچنین دین الزاماًً نباید حرفی از علم برای ما داشته باشد؛ چون کارکرد دین، چیز دیگری است. ولی اگر در حوزه علم هم حرفی داشت ما از آن استفاده می‌کنیم و این، همان علم دینی است.<br />
<br />
--البته این حرف آخر شما که اگر دین در زمینه علم حرفی داشت، مبهم است. من این حرف را از جنس پیش‌فرض‌ها می‌دانم، نه از جنس فرضیه‌ها و یافته‌ها؛ چون هنگامی که دین راجع به مسائل علمی صحبت می‌کند، خیلی مجمل و متشابه، صحبت می‌کند.<br />
<br />
--بنابراین شما از افتادن به دام متشابهات، ترس دارید.<br />
<br />
--بله، وقتی قرآن راجع به خلقت انسان صحبت می‌کند، اینقدر مجمل است که معلوم نیست داروین درست می‌گوید یا خیر؟ ما نمی‌توانیم به صورت قطعی بگوییم که قرآن ضدداروین است. ما نباید انتظار داشته باشیم که قرآن کتاب زیست‌شناسی باشد. بعضی‌ها معتقدند که ما باید فرضیه‌هایمان را از قرآن بگیریم، ولی من اصلاً این حرف را قبول ندارم؛ چون قرآن کتاب فرضیه‌های علمی نیست. قرآن کتاب دینی است و نسبتش با علم در قسمت پیش‌فرض‌ها تداخل پیدا می‌کند. بنابراین نگوییم که اگر حرف‌های دین به درد علم خورد، علم دینی می‌شود. این سخن خیلی مبهم است و این خطر را دارد که می‌تواند ما را به سمتی بکشاند که قرآن را بخوانیم و از آن، فکت‌های علمی بگیریم.<br />
<br />
--یعنی تا جایی که بتواند پیش‌فرض‌هایی را برای ما تعیین کند و با فرضیه‌های ما رابطۀ منطقی برقرار کند.<br />
<br />
--بله، اینجا یک منطقۀ استحفاظی خوبی است. یعنی جایی است که ما می‌توانیم مطمئن شویم در کار علم دینی، به دین آسیب نمی‌زنیم. چون این کار را انجام داده‌اند و ما نباید آن را تکرار کنیم. یعنی ما نباید کار علم دینی را طوری انجام بدهیم که دین یا علم بسوزد. این کار در جهان اتفاق افتاده و دین و علم را سوزانده‌اند، ولی ما باید نقطه بهینه را پیدا کنیم. بنابراین باید نقطۀ بهینۀ تأثیرگذاری، جایی باشد که به نفع علم و دین باشد یا حداقل به ضررشان نباشد. والا اگر بگوییم خدا قرآن را فرستاده است. قرآن نیز جامع است و همه چیز در آن وجود دارد، پس باید علوم را از آن بیرون بکشیم، نتیجه‌بخش نیست و بلکه برای دین مضر است. <br />
<br />
--در مورد اینکه فرمودید شأن دین نیست تا گزاره‌های علمی را ایجاد کند، اگر ما قبول کنیم که دین تنها راه رسیدن به حق و برای نیل به کمال نهایی انسان است، باید بپذیریم که دین بیشترین بهره را از حقیقت دارد. <br />
<br />
 --یعنی آیا دین حاوی همه علوم است؟<br />
<br />
--بله، چون خالق این را طراحی کرده است.<br />
<br />
--ولی اینگونه طراحی نکرده است که به جای همه حق‌ها حرف بزند. قرار نیست قرآن فیزیک باشد و بنابراین، نباید وجه فیزیک جهان در آن باشد.<br />
<br />
--این هم یک بخش از مغالطه است که تا درباره این موضوع حرف بزنیم شما مثال فیزیک را می‌زنید.<br />
<br />
--حتی به نظر من لازم نیست که دین راجع به انسان هم تمام حقایق را بیان کند.<br />
<br />
--باید تمام حقیقت در دین باشد تا بتواند انسان را به خدا برساند.<br />
<br />
--نه، این حرف مغالطه‌آمیز است؛ چون الان حقایقی راجع به بومیان استرالیا وجود دارد که نمی‌توان از هیچ کجای منابع اسلامی استخراج کرد؛ چون وجود ندارد. پس هنگامی که شما می‌گویید، دین  همۀ حق است؛ یعنی منشور چند پهلوی همۀ حقایق جهان در دین وجود دارد. در صورتی که اینگونه نیست. یعنی قرآن و دین نمی‌خواهد تمام حقایق جهان را در خودش به ما عرضه کند ولی ستون فقراتی از حقیقت جهان را به ما عرضه می‌کند. نه دست و پا و چشم و گوش. پس بنابراین شما نمی‌توانید بگویید چون دین، همۀ حق است، پس همۀ حقایق به نحوی در آن وجود دارند. در حالی که به هیچ وجه اینگونه نیست.<br />
<br />
--دین مانند عضو رئیسی بدن است.<br />
<br />
 --مغز هم که باشد، دیگر چشم و گوش نیست.<br />
<br />
--ولی چشم را مدیریت می‌کند.<br />
<br />
--نه، مدیریت نمی‌کند. اگر اینطور است شما ویژگیهای انسان بومی استرالیا را بگویید. این فکت کجاست.<br />
<br />
--اگر یک آدمی که مذاق دین را کاملاً درک و فهم کرده باشد. یعنی یک مجتهد دین‌شناس بین انسان‌های بومی استرالیا برود، می‌تواند اینها را مدیریت کند.<br />
<br />
--به چه دلیل می‌تواند؟<br />
<br />
--همانطور که پیامبر توانست انسان‌های جامعۀ عرب آن زمان را هدایت کند، حالا هم یک مجتهد می‌تواند چنین کاری را انجام بدهد.<br />
<br />
--هدایت، غیر از اداره کردن جامعه است.<br />
<br />
--پیامبر، با ارائۀ دین ، تمام نیاز این آدم را برطرف کرد.<br />
<br />
--نه، همۀ نیازها را برطرف نکرد. فقط هدایتشان کرد. چون آن موقع برای مردم هواپیما نیاورد.<br />
<br />
--این فرمایش شما مغالطه است چرا که اقتضای آن روز دنیا آوردن هواپیما نبود<br />
<br />
--مغالطۀ شما در این است که می‌گویید: چون دین همه حقیقت است پس باید تمام وجوه حقیقت در آن موجود باشد، ولی این حرف اشتباه است؛ زیرا انسانی که می‌خواست تا شهر مجاورش برود باید یک ماه راه می‌رفت ولی اگر هواپیما را می‌شناخت در ظرف چند ساعت می‌رفت.<br />
<br />
--این فرمایش شما به بحث ما ربطی ندارد؛ چون علوم بشری روز به روز تقویت شده است.<br />
<br />
--بنابراین پیامبر عهده‌دار این نبود. <br />
<br />
--اما دین معرفت انسانی را به‌طور کامل گفته است.<br />
<br />
--بنابراین، حقیقت دین مشتمل بر همه حقایق جهان نیست.<br />
<br />
--این استدلال شما بر پایه یک مغالطه استوار است که وقتی از علم حرف می‌زنیم، منظورمان علم تجربی انسانی است.دین مشتمل بر تمام حقایقی است که انسان را به کمال مطلق واصل می‌کند. یعنی اگر به این نتیجه رسیدیم که انسان باید به کمال برسد و بهترین نقطۀ کمال، کمال مطلق، یعنی خداست. دین نیز آمده تا ما را به خداوند که کمال مطلق است، وصل کند. بنابراین، دین باید مشتمل بر تمام حقایقی باشد که من را به خدا می‌رساند.<br />
<br />
--یعنی فقط همان حقایق، نه همۀ حقایق.<br />
<br />
--آن حقایق نیز به معنای حقایق انسانی است.<br />
<br />
--بنابراین منظورتان همه حقایق نیست؟ و لذا دین مشتمل بر تمام حقیقت‌های جهان نیست و فقط شامل حقیقت‌هایی است که برای دین اساسی هستند و ما را به کمال مطلق واصل می‌کنند. لذا نباید از دین انتظار داشته باشید که همۀ فکتها را به شما بدهد، بلکه فقط آنهایی که در مسیر دین هستند را به ما می‌دهد.<br />
<br />
--دین باید در زمینۀ علوم اجتماعی حرف داشته باشد.<br />
<br />
--باید چقدر حرف داشته باشد؟<br />
<br />
--باید تمام مبانی و کلیات را بیان بکند؛ زیرا در غیر این صورت ما به حقایق لازم برای سیر الی الله نمی‌رسیم. ولو اینکه تجربه زیادی هم داشته باشیم.<br />
<br />
--یعنی چون ابوذر با جامعه‌شناسی آشنا نبود، ایمانش هم ناقص بود؟ <br />
<br />
--لازم نیست به صورت تفصیلی با این علوم آشنا باشد.<br />
<br />
--بنابراین ما انتظار نداریم که دین، علوم اجتماعی را در خودش داشته باشد.<br />
<br />
--دقیقاً علوم اجتماعی را درون خودش داشته است.<br />
<br />
--آیا در عین اینکه ابوذر انسان کاملی بوده ولی چون با علوم اجتماعی آشنا نبوده، ایمانش ناقص بوده است؟ <br />
<br />
--درست است که علوم اجتماعی را نمی‌دانسته ولی زندگی اجتماعی می‌کرده است.<br />
<br />
--زندگی اجتماعی با دانش اجتماعی فرق دارد.<br />
<br />
--برخی معتقدند که دانش اجتماعی که بر ساخته از عالم است و دنیای مدرن، آن را به وجود آورده است.<br />
<br />
--یعنی با اینکه ابوذر اسلام را می‌دانسته ولی جامعه شناسی نمی‌دانسته است.<br />
<br />
--بزرگانی معتقدند که علت پیداش علوم مدرن از جمله جامعه شناسی این بوده که کار کرد دین را داشته باشد ودین را کنار بگذارند.<br />
<br />
--این همان تصور ایدئولوژیک راجع به علم است که من با آن مخالفم.<br />
<br />
--آنها می‌گویند دین در این زمینه حرف ندارد و لذا فقط عقل فعال انسانی می‌تواند در این زمینه حرف بزند.<br />
<br />
--این تصور ایدئولوژیک از علوم انسانی است. ولی تصور صحیح این است که جامعه‌شناسی، نهاد دین را هم مطالعه می‌کند.<br />
<br />
--نهاد دین را به عنوان یکی از گزاره‌های نهادی اجتماعی مطالعه می‌کند، اما نه به عنوان اینکه دین در رأس هرم اجتماع قرار بگیرد و عهده‌دار امور اجتماعی شود.<br />
<br />
--شما علوم انسانی را در تقابل با دین می‌بینید. در حالی که جامعه شناسی با هر گونه پیش‌فرضی، جامعه شناسی است. یعنی حتی می‌توانید جامعه شناسی اسلامی هم داشته باشید. اینکه بگویید دوران مدرن برای مقابله با دین به‌وجود آمد و هر چه که در این دوران مدرن تولید شد نیز مخالف با دین است، نوعی مغالطه است. <br />
<br />
--یکی از علل به‌وجود آمدن دنیای مدرن و علم مدرن، تقابل با دین بود. اما هر چیزی که ثمره دنیای مدرن است مخالف دین نیست.<br />
<br />
--بنابراین، قرآن فقط مبانی و مبادی کلی علوم را دارد و مشتمل بر فکت‌ها نیست. لذا قرآن حاوی علوم اجتماعی نیست؛ چون علوم اجتماعی یعنی فکت‌ها.<br />
<br />
--ولی احتمال خطای گزاره‌ای که از اینجا نشأت نگیرد، زیاد است.<br />
<br />
--این در پیش‌فرض‌هاست. یعنی شما می‌گویید اگر بتوانیم پیش‌فرض‌های مناسبی در علوم انسانی از اسلام به دست بیاوریم آن علم استوارتر خواهد بود و من هم این را قبول دارم.<br />
<br />
--یعنی اگر بخواهیم علم اسلامی را تولید کنیم، باید تمام مبادی و مبانی را از اسلام استخراج کنیم.<br />
<br />
--بله، البته این جزو پیش‌فرض‌هاست.<br />
<br />
--آیا اسلام چنین توانی دارد که برای تمام علوم انسانی مبادی، مبانی یا همان پیش‌فرض‌ها را ارائه کند؟ طبق حرفی که الان گفتیم، باید داشته باشد وگرنه، دین محدود است. البته با دقت به فرمایش شما که نیاز نیست تمام گزاره‌های علمی در دین باشد؛ چون انسان و عالم در حال صیرورت است. بنابراین مبادی و مبانی هستند و این گزاره‌های جدید هم هستند. گزاره‌های جدید را به دین تحویل می‌بریم و اگر عین گزاره‌ها و پیش‌فرض‌ها دقیقاً با فرضیه‌ها ارتباط منطقی ایجاد کرد به آن علم دینی می‌گوییم.<br />
<br />
--نه، شما وجه عالم تجربه را چکار می‌کنید؟ ما نمی‌توانیم اين وجه را کاهش بدهیم. شما چگونه می‌خواهید بفهمید که قرآن، فلان فکت جامعه‌شناسی را تأیید می‌کند یا خير؟ فقط پيش‌فرض كافي نيست و بايد از شواهد و تجربيات نيز استفاده كرد. بنابراين، نباید تحويل کنید. یعنی کاستن علوم به پیش‌فرض‌ها خطاست، چون اینها مساوی پیش‌فرض‌ها نیست. این، فقط  خاستگاه آن فرضیه‌هاست اما قابل فروکاهش نیست؛ چون رویش اين در ارتباط با تجربه نيز هست.<br />
<br />
--تجربه هم یکی از روش‌های مورد تأیید دین است.<br />
<br />
--قرارمان اين بود كه به هيچ وجه وارد بحث روش‌شناسی نشویم؛ چون لزومي ندارد كه دين، تأييد روش تجربي را به ما بدهد. ولی ما نمی‌توانیم بنای یک علم را به پيش‌فرض‌ها کاهش بدهیم چون این در داد و ستد با عالم تجربه روییده است. در واقع شما فقط یک راه دارید و آن اينكه باید پیش‌فرض‌هایی را که فکر می‌کنید در متن دینی وجود دارد، استخراج کرده و مسیر تکوین یک علم را طی کنید. نه اینکه علوم موجود را کاهش دهید؛ چون این واقعاً مساوی نیست.<br />
<br />
--بنابراين،  اسلامی كردن علوم که در حال انجام است، كار خطايي است؟<br />
<br />
--بله، اسلامی سازی خطاست؛ چون اين افراد مي‌خواهند بدون داشتن پل ارتباطی بین فکت‌ها و پیش‌فرض‌ها، فكت‌هايي كه متناسب با اسلام است را قبول كنند و بقيه را دور بريزند. در حالي كه اين كار اشتباه است؛ زيرا یک طرف قضیه كه همان برقراري ارتباط است، باقي مانده و ما آن را در نظر نمی‌گیریم.بنابراين، راه چاره این است که در ارتباط با علوم تجربی امروز، راه تکوین یک علم را طی کنیم. يعني به تعبير بنده، رویکرد تأسیسی داشته باشيم. البته در اینجا داد و ستد با علوم هم براي ما کاملاً مفید و ضروري است و نبايد حذفشان کنیم. بگذاریم تا كار ما در بازار علم پيش برود و ساختمان خودمان را درست کنيم. کافی است تا هنگامي كه ساختمان را درست کردیم، نشان دهیم ساختمان ما استوارتر است. به خدا قسم، آنها نيز عاقل و فهیم هستند و علم تجربی، یعنی همین. علم تجربی، شواهدی را در اختیار قرار می‌دهد که هر انسان منصفي آن را قبول می‌کند، مگر اینکه مغرض باشد. امروزه اگر به دانشمندان جهان یک فرضیه را نشان بدهید و بگویید این هم شواهدش است، آن را قبول می‌کنند، مگر اینکه مریض باشند. بنابراين، ما فقط همین کار را می‌توانیم انجام دهيم والا اگر بگوییم اسلام حق است و قبولش کنید و علومتان نيز بايد توسط اسلام ارائه شود، هیچ کس اين را قبول نمي‌كند. ما یک راه طولانی در پیش داریم. راه آساني نیست که بتوانيم با کنار زدن بقيه، آن را فتح کنيم. ما نمی‌توانیم راهی را که غرب در طول سیصد سال طی کرده، سی ساله انجام دهیم. شما هم باید این راه پر سنگلاخ را هموار کنید و ساختمانتان را بسازید و آن موقع نشانش دهيد تا عاقلان در مورد آن، قضاوت کنند.<br />
<br />
--از این بحث گذر کنیم .سی سال است که ما انقلاب کردیم و قرار بود در دانشگاه‌ها انقلاب فرهنگی صورت بگیرد و علوم انسانی نیز متحول شود و علم دینی به‌وجود بیاید یا حداقل اینکه علوم انسانی ما با اسلام  ناسازگاری نداشته باشد. ولی این کار هنوز صورت نگرفته است. علت این مسئله چیست و شما این سی سال را چگونه آسیب‌شناسی می‌کنید؟<br />
<br />
--علتش این است که متأسفانه هنوز در جامعۀ ما تصور روشنی از علوم انسانی وجود ندارد. نگاه ما به علوم انسانی، یک نگاه ایدئولوژیک است و همانطور که اشاره کردم، این نگاه خطرناکی است. یعنی وقتی می‌خواهیم راجع به علوم انسانی غربی صحبت کنیم، ایدئولوژیک نگاه می‌کنیم و می‌گوییم اینها غربی است و غرب هم بد است پس این علوم هم بد هستند. این استدلال خیلی غلط است. هیچ علم تجربی، بی‌بهره از تجربه نیست والا اسمش علم تجربی نمی‌شود، لذا نمی‌تواند کاملاً ایدئولوژیک باشد و اگر باشد، اصلاٌ علم نیست.این تصور که چون غرب بد است، علم انسانی تولید شده در غرب نیز بد است و باید آن را دور ریخت، تصور غلطی است که متأسفانه هنوز هم وجود دارد و ناشی از این است که علم را با ایدئولوژی اشتباه گرفته‌اند؛ چون نمی‌توان کار دانشمندی که با تجربه کار می‌کند و با این دانشجو مصاحبه می‌کند و تست می‌سازد را ایدئولوژی نامید. ایدئولوژی اینقدر قدرت ندارد که تجربه را به نفع خودش مصادره کند. به تعبیر آیه قرآن اگر حقیقت را به آدم‌ها نشان بدهیم می‌گویند چشم‌های ما گیج و منگ شده است. یعنی اگر قرار باشد علمی ایدئولوژیک باشد، اینگونه خواهد شد. در صورتی که باید برای هر علم تجربی یک راه ارتباط با تجربه وجود داشته باشد. در نتیجه باید گفت که علوم انسانی بر حسب قوت و ضعف پیش‌فرض‌هایشان حدود دارند. ما نمی‌توانیم علوم انسانی را طرد کنیم و در دریا بریزیم. علوم انسانی باید باشند و در دانشگاه‌های ما خوانده شوند. همه این تلاش‌ها بیهوده است که مواظب کتابخانه‌هایمان باشیم تا کتاب بد وارد آنها نشود. ما نمی‌توانیم علوم انسانی را دور بریزیم؛ چون اینها علوم تجربی هستند. بنابراین، فقط می‌شود اینها را نقد کرد. یعنی سهم آنها را از ارتباط با تجربه مشخص کنیم. یعنی وزن و عیارش را مشخص کنیم که مثلاً این نظریه 20 درصد و آن نظریه 40 درصد از علم سهم دارد. این کاری منطقی است و هر دانشجویی هم می‌فهمد و هر دانشمندی هم قبولش می‌کند. ما در حال وارد شدن به راهی هستیم که بن‌بست است. ولی اگر شما حرف معقول بزنید، آدم‌های دانشمند معنای آن را می‌فهمند. بنابراین، اولاً تصور ما از علوم انسانی مخدوش است. ثانیاً تصور ما از علوم اسلامی نیز مخدوش است. دانشگاه اسلامی به چه معناست؟ اگر منظور ما از دانشگاه اسلامی، آداب اجتماعی است که مثلاً چگونه لباس بپوشید که یک بحث فرهنگی است. فرهنگ نیز قدرت‌هایی دارد ولی باعث اسلامی‌شدن دانشگاه نمی‌شود. ما نباید فکر کنیم که دانشگاه اسلامی  به کار فرهنگی یا یک امر ایدئولوژیک تقلیل پیدا می‌کند. یعنی چیزهایی درست می‌کنیم که فقط خودمان قبولش داریم. علم مال کسی نیست و باید بتوانیم آن را در همه جا عرضه کنیم. مگر علم اسلامی مال مسلمان‌ها است؟ مسلمان‌ها این علم را به‌وجود آوردند ولی این علم متعلق به همۀ انسانهاست. مثلاً علم رفتارگرایی را آمریکایی‌ها درست کردند ولی فقط برای آمریکایی‌ها نیست و ما هم می‌توانیم از آن استفاده کنیم. یعنی به اندازه‌ای که علوم انسانی تجربی از تجربه برخوردار هستند، قیمتشان در بازار علم فرق می‌کند. هر چند همۀ آنها در نهایت به فروش می‌رسند. بنابراین باید همه علوم در بازار علم وجود داشته باشند و این، خیلی مهم است؛ چون رقابتی که در بازار وجود دارد، بازار را سر پا نگه می‌دارد. شما نمی‌توانید همه را مرخص کنید و بگویید فقط ما می‌فروشیم؛ زیرا این به معنای تعطیل بازار است. بنابراین، ما نباید دانشگاه‌هایمان را با بیرون راندن علوم انسانی معاصر، فقیر کنیم. این به ضرر علم و اندیشیدن است. من موقعی می‌توانم به نفع فرهنگ خودم بیندیشم که بدانم فرهنگ دیگری هم وجود دارد وکاری کرده و لذا برانگیخته می‌شوم تا من هم عرض اندام کنم. <br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
این مصاحبه از آن حیث مهم است که تمام نکات طیفی از علم دینی که به دائره المعارفی معروف هستند توسط مصاحبه کننده مطرح شده است و دکتر باقری تناقض های این نگرش را آشکار می کنند. به نظرم دائره المعارفی ها نیاز مبرمی به آشنایی با فلسفه علم دارند و صرف استفاده از واژگانی چون پارادایم نمی توان درباره علم دینی یا فلسفه علم سخن گفت. مخالفان علم دینی نیز می توانند دریابند که مقصود دکتر باقری از علم  دینی نه ایدئولوژیک کردن، قیچی کردن، و غیره نیست بلکه تنها عناصر دینی را می توان به عنوان پیش فرض در فرآیند نظریه پردازی به کار گرفت، و این علم هم مانند همه ی علوم ابطال پذیر و تجربی است، و پیش فرض دینی آن هیچ نوع قطعیت یا عینیت به ارمغان نمی آورد.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[راهنمای مطالعه ی فلسفه تحلیلی]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=886</link>
			<pubDate>Sat, 12 May 2012 16:02:09 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=886</guid>
			<description><![CDATA[در این بخش قصد دارم توضیحاتی در مورد آنچه تجربه ی شخصی من از مطالعه ی فلسفه ی تحلیلی است، ارائه کنم، امید است افراد علاقمندی که می خواهند در این حوزه مطالعاتی داشته باشند، از آن بهره ببرند.<br />
فلسفه تحلیلی در ابتدا به حوزه ای اطلاق می شد که از راه تحلیل زبانی می کوشد به بحث های فلسفی بپردازد. آغاز این جنبش، با شکل گیری نحله ی منطق گرایی همراه بود. به همین علت، یعنی جنبه ی تحلیل دقیق منطقی و زبانی، بر آن نام فلسفه تحلیلی گذاشتند. به مرور زمان در عین اینکه این رویکرد در جهان انگلیسی زبان بسیار پرطرفدار گشت، فیلسوفان بسیاری که به حوز ای مختلفی در فلسفه مشغول بودند، خود را شایسته ی این عنوان دانستند، و این عنوان به طور کلی به «فلسفه روز انگلیسی زبان» اطلاق شد. امروزه می توان گفت آنچه «فلسفه تحلیلی» خوانده می شود مجوعه ی متنوعی از رهیافت ها در شاخه های مختلف فلسفه است. در نهایت هیچ خصلتی یگانه ای نمی توان یافتکه بتوان فلسفه تحلیلی را بر حسب آن تعریف دقیق کرد.<br />
اما اگر پیش زمینه ای در این نوع فلسفه ورزی نداشته ایم و قصد داریم با آن آشنا شویم، باید چه کار کنیم؟ توجه به دو نکته در این بحث ضروری است:<br />
1) همان طور که گفتم فلسفه تحلیلی در حوزه ی فلسفه زبان شکل گرفت، اما در آن متوقف نماند و به زمینه های بسیار متنوع دیگر هم تسری پیدا کرد. اما این تغییر، تاریخچه دارد و نامنظم نیست. فیلسوفان تحلیلی در تاملاتشان در فلسفه از زبان به مثابه ابزار فلسفه ورزی آغاز کردند و در امتداد این پژوهش ها، به حوزه های معرفت شناسی، فلسفه علم، فلسفه ذهن و ... کشیده شدند. با تقریب خوبی می توانم ادعا کنم دست کم در فلسفه زبان، نطفه ی کل فلسفه تحلیلی در آثار فرگه نهفته است. آثار فرگه پتانسیل پرورده شدن در قالب پوزیتیویسم منطقی و اتمیسم منطقی از یک سو، کل گرایی و هرمنیوتیک از سوی دیگر را در خود دارد. از طرفی مان طور که گفتم فلسف تحلیلی تاریخچه دارد و این تاریخچه از تاملات زبانی آغاز شده است و به همین علت ریشه در آن دارد. بنابراین نتیجه می گیریم فهم دقیق فرگه سنگ بنا و مهم ترین مقدمه در فلسفه تحلیلی است.<br />
2) دامت در کتاب «خاستگاه های فلسفه تحلیلی» که به زودی توسط انتشارات حکمت منتشر خواهد شد در جستجوی سرمنشا فلسفه تحلیلی به درستی به کانت می رسد. او می کوشد نشان دهد رهیافت فلسفه تحلیلی که از فرگه آغاز می شود و پدیدارشناسی که از هوسرل آغاز می شود هر دو در امتداد پروژه ی کانت هستند. خود کانت هم ملغمه ای از کل دغدغه ای دوره ی مدرن محسوب می شود. در واقع برای فمیدن کانت هم باید جنبش خردگرایی را به خوبی فهمید و هم جنبش تجربه گرایی را. <br />
<br />
از این دو مقدمه نتیجه می گیرم که فلسفه تحلیلی هم مانند هر مکتب یا رهیافت دیگری خاستگاهی دارد و برای فهم دقیق آن باید با سرمنشا هایش دست و پنجه نرم کرد. فارغ از مطالعه ی کانت و اسلاف تاثیرگذار او، باید در نظر داشته باشیم که تحلیل منطقی از جهتی در تقابل با رویکرد ذات پندارانه ی افلاطون و ارسطو و از سوی دیگر در تقابل با کل گرایی و دیالکتیک هگلی شکل گرفته است. بنابراین قبلاز هر چیز کسی که می خواهد فلسفه تحلیل بخواند، باید با تاریخ فلسفه آشنایی مختصری پیدا کند. اما این آشنایی مستلزم شناخت دقیق و موشکافانه نیست. آنچه <span style="font-weight: bold;">نقطه ی قوت اصلی فلسفه تحلیلی می باشد، دقت و وضوح است. </span> و همین باعث می شود که تا حد زیادی از پیشینیان مستقل باشد. یعنی برخلاف پدیدارشناسی که مطالعه ی آن مستلزم ارجاع مرتب به افلاطون، هگل، کانت و ... است، در فلسفه تحلیلی نیازی به رویکرد تاریخی به طور جدی نداریم، اما آشنایی مختصر با تاریخ فلسفه لازم است. در این زمینه کتاب های بسیاری با درجات متفاوت تفصیل و دقت وجود دارند و نیازی به معرفی منبع نمی بینم.<br />
اما مواردی وجود دارند که از دیگران مهم ترند. برای مثال مطالعه ی <span style="font-weight: bold;">هیوم</span>، <span style="font-weight: bold;">کانت</span> و <span style="font-weight: bold;">ارسطو</span> از سایرین مهم تر است. برای آشنایی با فلسفه تحلیلی شناخت هگل چندان نیازی نیست، اما شناخت کانت لازم است. بدون مطالعه ی منطق ارسطویی ارزش و توان منطق جدید روشن نمی شود.<br />
<br />
پس از آشنایی با تاریخ فلسفه، لازم است مستقیم به سراغ فرگه رفته شود. کتاب هایی که در این زمینه توصیه می کنم خوانده شوند به ترتیب زیر است:<br />
1) گوتلوب فرگه، انتشارات علمی فرهنگی، (توسط نشر نی با عنوان فلسفه فرگه منتشر شده است.)<br />
2) فلسفه فرگه، انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی.<br />
3) مقالات فارسی تالیفی درباره ی فرگه مانند مقاله ی پرمحتوای آقای ضیاء موحد.<br />
4) مقالات ترجمه شده فرگه مانند «درباب معنی و مصداق»، «اندیشه ها» و ... (در صورتی که انگلیسی می دانید به مقاله ی مهم «نکته هایی در مورد «درباره ی معنا و مصداق»» که متاسفانه هنوز ترجمه نشده است و از آخرین نوشته های فرگه می باشد، هم رجوع کنید. عنوان انگلیسی را به خاطر نمی آورم. اما در مقاله آقای موحد به آن اشاره شده است.)<br />
تا اینجا فرد با کلیات فلسفه فرگه به خوبی آشنا شده است. برای آشنایی تخصصی بیشتر آثار بهترین مفسر او «مایکل دامت» دربار ی فرگه توصیه می شود. شرح های دامت بر فرگه در عین دقت و تفصیل، انتقادهای دامت را هم در بردارند و از این جهت بسیار مفیدند.<br />
<br />
بعد از فرگه مطالعه ی راسل را از راه کتاب «اتمیسم منطقی» او که توسط آقای جلال پی کانی ترجمه شده است، پیگیری کنید. هر چند کتاب سه جلدی مبانی ریاضیات او بسیار مهم است و پایه ی منطق جدید شناخته شده است، اما برای مطالعه ی فلسفه زبان و منطق او دست کم در مرجله ی آشنایی لازم نیست. پس از اتمیسم منطقی به گمان من بهتر است به «فلسفه تحلیلی در قرن بیستم» که به فارسی هم ترجمه شده است مراجعه کنید که فلسفه تحلیلی زبان را از رهگذر تاریخی بررسی می کند.<br />
بعد از راسل باید به سراغ ویتگنشتاین اول بروید. ابتدا درس گفتارهای دکتر سروش دباغ با عنوان «سکوت و معنا» توصیه می شود (یا کتاب های مشابه) و پس از آن کتاب «مقدمه ای بر تراکتاتوس ویتگنشتاین» نوشته ی خانم انسکوم. حالا می توانید به سراغ خود تراکتاتوس با ترجمه ی آقای ادیب سلطانی بروید.<br />
در اینجا با ویتگنشتاین اول به خوبی آشنا شده اید. بهتر است به سراغ پوزیتیویس منطقی بروید. در این زمینه کتاب های بسیاری وجود دارند. سعی کنید آثار خود اعضای حلقه را مطالعه کنید. کتاب <span style="font-weight: bold;">«فلسفه و نحو منطقی»</span> کارناپ توسط نشر مرکز منتشر شده است، کتاب <span style="font-weight: bold;">«زبان، حقیقت و منطق»</span> آیر، با ترجمه بزرگمهر، و بعد از آن «فلسفه علم» کارناپ هم مفید هستند. مقالات و کتب دیگری هم در مورد این نحله منتشر شده است که مفید هستند و با مقداری جستجو می توانید آنها را بیابید.<br />
پس از آن باید به سراغ کتابهای آبی و قهوه ای ویتگنشتاین بروید تا با ویتگنشتاین دوران گذار آشنا شوید. پس از آن مستقیما به سراغ «پژوهش های فلسفی» او بروید. بیان ساده ی ویتگشتاین به گمان من خواننده را تا حد زیادی از شرح های تخصصی بی نیاز می کند.<br />
فردی که این مراحل که گفتم را طی کند با فلسفه تحلیلی زبان آشنایی کلی حاصل کرده است. نیمه ی دوم قرن بیستم در حیطه فلسفه زبان بسط اندیشه های مطرح شده در نیمه ی اول است.<br />
<br />
تا اینجا شما با فلسفه تحلیلی در نیمه اول قرن بیستم آشنا شده اید. نیمه ی دوم قرن بیستم، دوره ی انفجار تعداد فیلسوفان تحلیلی و شاخه های متعدد فکری و موضوعی است. در اینجا فرد باید ببیند که می خواهد مطالعاتش را در کدام زمینه به طور تخصصی ادامه دهد. چرا که هر کدام از شاخه ها و رویکردها، به قدر کافی گسترده و پیچیده هستند.<br />
اما قبل از انجام این کار هنوز یک فیلسوف وجود دارد که نمی توان آن را نادیده گرفت: کواین!<br />
فردی که بخواهد کواین را به طور تخصصی بخواند باید با منطق ریاضی و به خصوص کتاب «مبانی ریاضیات» راسل و وایتهد به خوبی آشنا باشد. همین طور باید با تاریخ علم هم آشنایی داشته باشد. به علاوه کواین به دلیل تاثیر عظیمی که بر فلسفه تحلیلی نیمه ی دوم قرن بیستم قابل نادیده گرفتن نیست. <br />
ابتدا کتاب «معنا و معرفت در فلسفه کواین» خانم سایه میثمی را بخوانید. سپس کتاب «باورها»ی کواین را که توسط نشر اشاره منتشر شده است، اگر پیدا کردید بخوانید. به مقالات ترجمه شده کواین که در بخش کتاب شناسی فلاسفه ذکر کرده ام، مراجعه کنید و همه را به دقت بخوانید. بعد از آن کتاب «از ادراک حسی تا دانش» کواین که توسط انتشارات حکمت انتشار یافته، را بخوانید. پس از آن بهتر است هنوز به کتاب های تخصصی کواین رجوع نکنید! ابتدا کتاب آخر کواین با عنوان «در پی حقیقت» که هنوز ترجمه نشده است را بخوانید. پس از آن به شرط آشنایی با مواردی که گفتم (منطق، معرفت شناسی کلاسیک و تاریخ علم) می توانید به سراغ کتاب های تخصصی کواین بروید که برای مطالعه ی ادامه ی فلسفه تحلیلی ضروری نیست اما بسیار مفید است.<br />
<br />
حال باید انتخاب کنید! اگر می خواهید فلسفه زبان را ادامه دهید مستقیم به سراغ دامت، استراسون، پاتنم، کریپکی، دیویدسون و دیگران بروید و آثار آنها را بخوانید.<br />
اگر فلسفه علم را انتخاب کرده اید، در نظر داشته باشید که تعدادی از آثار مهم به فارسی ترجمه شده اند و می توانید ابتدا آنها را بخوانید و بعد به سراغ آثار ترجمه نشده بروید. «فلسفه علم» کارناپ، «جهان بینی علمی» راسل، «منطق اکتشاف علمی» پوپر و کتاب رایشنباخ که توسط انتشارات علمی فرهنگی چاپ شده مقدمه کار شما هستند. همچنین کتاب های آموزشی و کلی تر بسیاری در بازار هست که کلیات مکاتب و رویکردهای فلسفه علم را ترسیم می کنند، و می توانید ابتدا به انها رجوع کنید.<br />
اگر معرفت شناسی را انتخاب کرده اید، ابتدا باید تسلطتان بر دکارت، هیوم و کانت را کامل کنید. کتاب «نظریه ای امروزی شناخت» که توسط انتشارات بوستان کتاب قم منتشر شده است، بهترین کتاب در این مرحله است. در این کتاب مکاتب معرفت شناسی که در پاسخ به چالش گتیه شکل گرفته اند به خوبی معرفی می شوند. پس از آن می توانید به سراغ آثار تخصصی زبان اصلی بروید. به یاد داشته باشید در هر زمینه ای تعدادی از مقالات مهم به فارسی ترجمه شده اند که عمدتا از سایت «نورمگز» قابل دانلود هستند.<br />
اگر فلسفه ذهن را انتخاب کرده اید، کتاب های مقدماتی بسیاری در بازار هست که نظریه های اصلی را معرفی می کنند. به زودی آثار بسیار خوبی هم توسط جناب پوراسماعیل در حال ترجمه هستند که فعلا دوتای اول آنها را در بخش معرفی کتاب، در بخش «فلسفه ذهن» معرفی کرده ام. برای مطالعه ی فلسفه ذهن هم نیاز به تسلط بر دکارت، لاک، لایب نیتس، هیوم، کانت، برکلی و ... دارید.<br />
در زمینه های دیگر مانند فلسفه اخلاق، فلسفه سیاسی، زیبایی شناسی و ... هم برنامه ی دقیقی نمی شناسم. فیلسوفان و کتاب های پراکنده ای در این زمینه وجود دارند. مانند جان رالز در فلسفه سیاسی و کالینگوود در زیبایی شناسی.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[در این بخش قصد دارم توضیحاتی در مورد آنچه تجربه ی شخصی من از مطالعه ی فلسفه ی تحلیلی است، ارائه کنم، امید است افراد علاقمندی که می خواهند در این حوزه مطالعاتی داشته باشند، از آن بهره ببرند.<br />
فلسفه تحلیلی در ابتدا به حوزه ای اطلاق می شد که از راه تحلیل زبانی می کوشد به بحث های فلسفی بپردازد. آغاز این جنبش، با شکل گیری نحله ی منطق گرایی همراه بود. به همین علت، یعنی جنبه ی تحلیل دقیق منطقی و زبانی، بر آن نام فلسفه تحلیلی گذاشتند. به مرور زمان در عین اینکه این رویکرد در جهان انگلیسی زبان بسیار پرطرفدار گشت، فیلسوفان بسیاری که به حوز ای مختلفی در فلسفه مشغول بودند، خود را شایسته ی این عنوان دانستند، و این عنوان به طور کلی به «فلسفه روز انگلیسی زبان» اطلاق شد. امروزه می توان گفت آنچه «فلسفه تحلیلی» خوانده می شود مجوعه ی متنوعی از رهیافت ها در شاخه های مختلف فلسفه است. در نهایت هیچ خصلتی یگانه ای نمی توان یافتکه بتوان فلسفه تحلیلی را بر حسب آن تعریف دقیق کرد.<br />
اما اگر پیش زمینه ای در این نوع فلسفه ورزی نداشته ایم و قصد داریم با آن آشنا شویم، باید چه کار کنیم؟ توجه به دو نکته در این بحث ضروری است:<br />
1) همان طور که گفتم فلسفه تحلیلی در حوزه ی فلسفه زبان شکل گرفت، اما در آن متوقف نماند و به زمینه های بسیار متنوع دیگر هم تسری پیدا کرد. اما این تغییر، تاریخچه دارد و نامنظم نیست. فیلسوفان تحلیلی در تاملاتشان در فلسفه از زبان به مثابه ابزار فلسفه ورزی آغاز کردند و در امتداد این پژوهش ها، به حوزه های معرفت شناسی، فلسفه علم، فلسفه ذهن و ... کشیده شدند. با تقریب خوبی می توانم ادعا کنم دست کم در فلسفه زبان، نطفه ی کل فلسفه تحلیلی در آثار فرگه نهفته است. آثار فرگه پتانسیل پرورده شدن در قالب پوزیتیویسم منطقی و اتمیسم منطقی از یک سو، کل گرایی و هرمنیوتیک از سوی دیگر را در خود دارد. از طرفی مان طور که گفتم فلسف تحلیلی تاریخچه دارد و این تاریخچه از تاملات زبانی آغاز شده است و به همین علت ریشه در آن دارد. بنابراین نتیجه می گیریم فهم دقیق فرگه سنگ بنا و مهم ترین مقدمه در فلسفه تحلیلی است.<br />
2) دامت در کتاب «خاستگاه های فلسفه تحلیلی» که به زودی توسط انتشارات حکمت منتشر خواهد شد در جستجوی سرمنشا فلسفه تحلیلی به درستی به کانت می رسد. او می کوشد نشان دهد رهیافت فلسفه تحلیلی که از فرگه آغاز می شود و پدیدارشناسی که از هوسرل آغاز می شود هر دو در امتداد پروژه ی کانت هستند. خود کانت هم ملغمه ای از کل دغدغه ای دوره ی مدرن محسوب می شود. در واقع برای فمیدن کانت هم باید جنبش خردگرایی را به خوبی فهمید و هم جنبش تجربه گرایی را. <br />
<br />
از این دو مقدمه نتیجه می گیرم که فلسفه تحلیلی هم مانند هر مکتب یا رهیافت دیگری خاستگاهی دارد و برای فهم دقیق آن باید با سرمنشا هایش دست و پنجه نرم کرد. فارغ از مطالعه ی کانت و اسلاف تاثیرگذار او، باید در نظر داشته باشیم که تحلیل منطقی از جهتی در تقابل با رویکرد ذات پندارانه ی افلاطون و ارسطو و از سوی دیگر در تقابل با کل گرایی و دیالکتیک هگلی شکل گرفته است. بنابراین قبلاز هر چیز کسی که می خواهد فلسفه تحلیل بخواند، باید با تاریخ فلسفه آشنایی مختصری پیدا کند. اما این آشنایی مستلزم شناخت دقیق و موشکافانه نیست. آنچه <span style="font-weight: bold;">نقطه ی قوت اصلی فلسفه تحلیلی می باشد، دقت و وضوح است. </span> و همین باعث می شود که تا حد زیادی از پیشینیان مستقل باشد. یعنی برخلاف پدیدارشناسی که مطالعه ی آن مستلزم ارجاع مرتب به افلاطون، هگل، کانت و ... است، در فلسفه تحلیلی نیازی به رویکرد تاریخی به طور جدی نداریم، اما آشنایی مختصر با تاریخ فلسفه لازم است. در این زمینه کتاب های بسیاری با درجات متفاوت تفصیل و دقت وجود دارند و نیازی به معرفی منبع نمی بینم.<br />
اما مواردی وجود دارند که از دیگران مهم ترند. برای مثال مطالعه ی <span style="font-weight: bold;">هیوم</span>، <span style="font-weight: bold;">کانت</span> و <span style="font-weight: bold;">ارسطو</span> از سایرین مهم تر است. برای آشنایی با فلسفه تحلیلی شناخت هگل چندان نیازی نیست، اما شناخت کانت لازم است. بدون مطالعه ی منطق ارسطویی ارزش و توان منطق جدید روشن نمی شود.<br />
<br />
پس از آشنایی با تاریخ فلسفه، لازم است مستقیم به سراغ فرگه رفته شود. کتاب هایی که در این زمینه توصیه می کنم خوانده شوند به ترتیب زیر است:<br />
1) گوتلوب فرگه، انتشارات علمی فرهنگی، (توسط نشر نی با عنوان فلسفه فرگه منتشر شده است.)<br />
2) فلسفه فرگه، انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی.<br />
3) مقالات فارسی تالیفی درباره ی فرگه مانند مقاله ی پرمحتوای آقای ضیاء موحد.<br />
4) مقالات ترجمه شده فرگه مانند «درباب معنی و مصداق»، «اندیشه ها» و ... (در صورتی که انگلیسی می دانید به مقاله ی مهم «نکته هایی در مورد «درباره ی معنا و مصداق»» که متاسفانه هنوز ترجمه نشده است و از آخرین نوشته های فرگه می باشد، هم رجوع کنید. عنوان انگلیسی را به خاطر نمی آورم. اما در مقاله آقای موحد به آن اشاره شده است.)<br />
تا اینجا فرد با کلیات فلسفه فرگه به خوبی آشنا شده است. برای آشنایی تخصصی بیشتر آثار بهترین مفسر او «مایکل دامت» دربار ی فرگه توصیه می شود. شرح های دامت بر فرگه در عین دقت و تفصیل، انتقادهای دامت را هم در بردارند و از این جهت بسیار مفیدند.<br />
<br />
بعد از فرگه مطالعه ی راسل را از راه کتاب «اتمیسم منطقی» او که توسط آقای جلال پی کانی ترجمه شده است، پیگیری کنید. هر چند کتاب سه جلدی مبانی ریاضیات او بسیار مهم است و پایه ی منطق جدید شناخته شده است، اما برای مطالعه ی فلسفه زبان و منطق او دست کم در مرجله ی آشنایی لازم نیست. پس از اتمیسم منطقی به گمان من بهتر است به «فلسفه تحلیلی در قرن بیستم» که به فارسی هم ترجمه شده است مراجعه کنید که فلسفه تحلیلی زبان را از رهگذر تاریخی بررسی می کند.<br />
بعد از راسل باید به سراغ ویتگنشتاین اول بروید. ابتدا درس گفتارهای دکتر سروش دباغ با عنوان «سکوت و معنا» توصیه می شود (یا کتاب های مشابه) و پس از آن کتاب «مقدمه ای بر تراکتاتوس ویتگنشتاین» نوشته ی خانم انسکوم. حالا می توانید به سراغ خود تراکتاتوس با ترجمه ی آقای ادیب سلطانی بروید.<br />
در اینجا با ویتگنشتاین اول به خوبی آشنا شده اید. بهتر است به سراغ پوزیتیویس منطقی بروید. در این زمینه کتاب های بسیاری وجود دارند. سعی کنید آثار خود اعضای حلقه را مطالعه کنید. کتاب <span style="font-weight: bold;">«فلسفه و نحو منطقی»</span> کارناپ توسط نشر مرکز منتشر شده است، کتاب <span style="font-weight: bold;">«زبان، حقیقت و منطق»</span> آیر، با ترجمه بزرگمهر، و بعد از آن «فلسفه علم» کارناپ هم مفید هستند. مقالات و کتب دیگری هم در مورد این نحله منتشر شده است که مفید هستند و با مقداری جستجو می توانید آنها را بیابید.<br />
پس از آن باید به سراغ کتابهای آبی و قهوه ای ویتگنشتاین بروید تا با ویتگنشتاین دوران گذار آشنا شوید. پس از آن مستقیما به سراغ «پژوهش های فلسفی» او بروید. بیان ساده ی ویتگشتاین به گمان من خواننده را تا حد زیادی از شرح های تخصصی بی نیاز می کند.<br />
فردی که این مراحل که گفتم را طی کند با فلسفه تحلیلی زبان آشنایی کلی حاصل کرده است. نیمه ی دوم قرن بیستم در حیطه فلسفه زبان بسط اندیشه های مطرح شده در نیمه ی اول است.<br />
<br />
تا اینجا شما با فلسفه تحلیلی در نیمه اول قرن بیستم آشنا شده اید. نیمه ی دوم قرن بیستم، دوره ی انفجار تعداد فیلسوفان تحلیلی و شاخه های متعدد فکری و موضوعی است. در اینجا فرد باید ببیند که می خواهد مطالعاتش را در کدام زمینه به طور تخصصی ادامه دهد. چرا که هر کدام از شاخه ها و رویکردها، به قدر کافی گسترده و پیچیده هستند.<br />
اما قبل از انجام این کار هنوز یک فیلسوف وجود دارد که نمی توان آن را نادیده گرفت: کواین!<br />
فردی که بخواهد کواین را به طور تخصصی بخواند باید با منطق ریاضی و به خصوص کتاب «مبانی ریاضیات» راسل و وایتهد به خوبی آشنا باشد. همین طور باید با تاریخ علم هم آشنایی داشته باشد. به علاوه کواین به دلیل تاثیر عظیمی که بر فلسفه تحلیلی نیمه ی دوم قرن بیستم قابل نادیده گرفتن نیست. <br />
ابتدا کتاب «معنا و معرفت در فلسفه کواین» خانم سایه میثمی را بخوانید. سپس کتاب «باورها»ی کواین را که توسط نشر اشاره منتشر شده است، اگر پیدا کردید بخوانید. به مقالات ترجمه شده کواین که در بخش کتاب شناسی فلاسفه ذکر کرده ام، مراجعه کنید و همه را به دقت بخوانید. بعد از آن کتاب «از ادراک حسی تا دانش» کواین که توسط انتشارات حکمت انتشار یافته، را بخوانید. پس از آن بهتر است هنوز به کتاب های تخصصی کواین رجوع نکنید! ابتدا کتاب آخر کواین با عنوان «در پی حقیقت» که هنوز ترجمه نشده است را بخوانید. پس از آن به شرط آشنایی با مواردی که گفتم (منطق، معرفت شناسی کلاسیک و تاریخ علم) می توانید به سراغ کتاب های تخصصی کواین بروید که برای مطالعه ی ادامه ی فلسفه تحلیلی ضروری نیست اما بسیار مفید است.<br />
<br />
حال باید انتخاب کنید! اگر می خواهید فلسفه زبان را ادامه دهید مستقیم به سراغ دامت، استراسون، پاتنم، کریپکی، دیویدسون و دیگران بروید و آثار آنها را بخوانید.<br />
اگر فلسفه علم را انتخاب کرده اید، در نظر داشته باشید که تعدادی از آثار مهم به فارسی ترجمه شده اند و می توانید ابتدا آنها را بخوانید و بعد به سراغ آثار ترجمه نشده بروید. «فلسفه علم» کارناپ، «جهان بینی علمی» راسل، «منطق اکتشاف علمی» پوپر و کتاب رایشنباخ که توسط انتشارات علمی فرهنگی چاپ شده مقدمه کار شما هستند. همچنین کتاب های آموزشی و کلی تر بسیاری در بازار هست که کلیات مکاتب و رویکردهای فلسفه علم را ترسیم می کنند، و می توانید ابتدا به انها رجوع کنید.<br />
اگر معرفت شناسی را انتخاب کرده اید، ابتدا باید تسلطتان بر دکارت، هیوم و کانت را کامل کنید. کتاب «نظریه ای امروزی شناخت» که توسط انتشارات بوستان کتاب قم منتشر شده است، بهترین کتاب در این مرحله است. در این کتاب مکاتب معرفت شناسی که در پاسخ به چالش گتیه شکل گرفته اند به خوبی معرفی می شوند. پس از آن می توانید به سراغ آثار تخصصی زبان اصلی بروید. به یاد داشته باشید در هر زمینه ای تعدادی از مقالات مهم به فارسی ترجمه شده اند که عمدتا از سایت «نورمگز» قابل دانلود هستند.<br />
اگر فلسفه ذهن را انتخاب کرده اید، کتاب های مقدماتی بسیاری در بازار هست که نظریه های اصلی را معرفی می کنند. به زودی آثار بسیار خوبی هم توسط جناب پوراسماعیل در حال ترجمه هستند که فعلا دوتای اول آنها را در بخش معرفی کتاب، در بخش «فلسفه ذهن» معرفی کرده ام. برای مطالعه ی فلسفه ذهن هم نیاز به تسلط بر دکارت، لاک، لایب نیتس، هیوم، کانت، برکلی و ... دارید.<br />
در زمینه های دیگر مانند فلسفه اخلاق، فلسفه سیاسی، زیبایی شناسی و ... هم برنامه ی دقیقی نمی شناسم. فیلسوفان و کتاب های پراکنده ای در این زمینه وجود دارند. مانند جان رالز در فلسفه سیاسی و کالینگوود در زیبایی شناسی.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[مجموعه درسگفتارهای کانت]]></title>
			<link>http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=885</link>
			<pubDate>Sat, 12 May 2012 12:37:29 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=885</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">انتشارات نقش و نگار:</span><br />
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://www.naghshonegar.org/Pic/jontnhy34l3oogqr0dynsg5533333.jpg" border="0" alt="[تصویر: jontnhy34l3oogqr0dynsg5533333.jpg]" /></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">دین در محدوده عقل تنها </span><br />
<br />
	<br />
<div style="text-align: justify;">انقلاب كپرنيكي كانت در كتاب دين در محدوده عقل تنها ، حاوي اين پيام است : دين براي زندگي كردن است نه زندگي براي دين داشتن ، و ديني كه نتواند جوابگوي نيازهاي زندگي زمان خود باشد ، حق طبيعي آن حذف از صحنه زندگي است . در نظر كانت ، اخلاق تعيين كننده ي شأن دين است . عقل انسان با استقلالي كه در عمل اخلاقي دارد ، مرجع تعيين ارزش ها و باورهاي ديني است . از اينجا مرجعيت و حجيت هر نوع دين تجربي مبتني بر وحي (اديان تاريخي) زايل مي شود ؛ زيرا اتكاي اخلاق بر اديان تاريخي موجب نسبيت اخلاق و سلب حاكميت عقل و اطلاق اصول كلي آن مي گردد . اخلاق متكي بر دين ، موجب شقاق و عدم تجانس در ارزش هاي اخلاقي مي گردد و وحدت و همدلي نوع انسان را به خطر مي اندازد.</div>
<br />
	نویسنده 	: 	ایمانوئل کانت 	 <br />
  	مترجم 	: 	منوچهر صانعی دره بیدی <br />
<br />
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://www.naghshonegar.org/Pic/jnq1npiczvrlv5jcgmq2ht3v3.jpg" border="0" alt="[تصویر: jnq1npiczvrlv5jcgmq2ht3v3.jpg]" /></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">فلسفه فضیلت </span><br />
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;">کانت بعد از نقد عقل محض که در حکم منطق و روش تفکر اوست ، 6 جلد کتاب در حکمت عملی نوشته و در آنها آرای خود را در باب اخلاق ، حقوق ، سیاست ، دین و سایر مباحث فرهنگی بیان کرده است. کتاب حاضر یکی از آنهاست . از نظر كانت فضيلت عبارت است از اداي تكليف يا فعل مطابق تكليف . اما صرف مطابقت با تكليف براي تحقق فضيلت كافي نيست ، بلكه نسبت فاعل بايد فقط اداي تكليف باشد وهيچ عامل و انگيزه ديگري درآن دخالت نداشته باشد . نقد كانت بر آراي سه گانه كلامي و رواقي و ارسطويي مفصل است ، اما خلاصه نظر او اين است كه قانون مندي ، شرط اساسي اخلاق و وجه امتياز آن از سنت هاي اجتماعي است و براي حفظ قانون مندي اخلاق چاره اي نيست جز اينكه بگوييم عمل اخلاقي يا فضيلت عبارت است از عمل مطابق تكليف ؛ زيرا تكليف توسط قانون عقل تعيين مي شود</div>
<br />
	نویسنده 	: 	ایمانوئل کانت 	 <br />
  	مترجم 	: 	منوچهر صانعی دره بیدی <br />
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://www.naghshonegar.org/Pic/jnq1npiczvrlv5jcgmq2ht3v1-1.jpg" border="0" alt="[تصویر: jnq1npiczvrlv5jcgmq2ht3v1-1.jpg]" /></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">درسهای فلسفه اخلاق </span><br />
<br />
<div style="text-align: justify;">کانت بعد از نقد عقل محض که در حکم منطق و روش تفکر اوست ، 6 جلد کتاب در حکمت عملی نوشته و در آنها آرای خود را در باب اخلاق ، حقوق ، سیاست ، دین و سایر مباحث فرهنگی بیان کرده است. کتاب حاضر یکی از آنهاست</div>
<br />
	نویسنده 	: 	ایمانوئل کانت 	 <br />
  	مترجم 	: 	منوچهر صانعی دره بیدی <br />
<br />
<br />
<div style="text-align: center;">[img]www.naghshonegar.org/Pic/jnq1npiczvrlv5jcgmq2ht3v2.jpg[/img]</div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">فلسفه حقوق </span><br />
<br />
<div style="text-align: justify;">کانت بعد از نقد عقل محض که در حکم منطق و روش تفکر اوست ، 6 جلد کتاب در حکمت عملی نوشته و در آن ها آرای خود را در باب اخلاق ، حقوق ، سیاست ، دین و سایر مباحث فرهنگی بیان کرده است. از این مجموعه کتابها ی فلسفه فصیلت ، فلسفه حقوق ، درسهای فلسفه اخلاق و دین در محدوده عقل ، تنها توسط انتشارات نقش و نگار به چاپ رسیده است</div>
<br />
	نویسنده 	: 	ایمانوئل کانت 	 <br />
 	نوبت چاپ 	: 	سوم 1388<br />
  	مترجم 	: 	منوچهر صانعی دره بیدی <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><a href="http://www.naghshonegar.org" target="_blank">سایت انتشارات نقش و نگار</a></span><br />
تلفن تماس جهت تهیه کتب: 66496249 - 021 و 66950725 - 021<br />
آدرس: تهران-میدان انقلاب-خیابان 12 فروردین-کوچه شهدای ژاندارمری - پلاک 118]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">انتشارات نقش و نگار:</span><br />
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://www.naghshonegar.org/Pic/jontnhy34l3oogqr0dynsg5533333.jpg" border="0" alt="[تصویر: jontnhy34l3oogqr0dynsg5533333.jpg]" /></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">دین در محدوده عقل تنها </span><br />
<br />
	<br />
<div style="text-align: justify;">انقلاب كپرنيكي كانت در كتاب دين در محدوده عقل تنها ، حاوي اين پيام است : دين براي زندگي كردن است نه زندگي براي دين داشتن ، و ديني كه نتواند جوابگوي نيازهاي زندگي زمان خود باشد ، حق طبيعي آن حذف از صحنه زندگي است . در نظر كانت ، اخلاق تعيين كننده ي شأن دين است . عقل انسان با استقلالي كه در عمل اخلاقي دارد ، مرجع تعيين ارزش ها و باورهاي ديني است . از اينجا مرجعيت و حجيت هر نوع دين تجربي مبتني بر وحي (اديان تاريخي) زايل مي شود ؛ زيرا اتكاي اخلاق بر اديان تاريخي موجب نسبيت اخلاق و سلب حاكميت عقل و اطلاق اصول كلي آن مي گردد . اخلاق متكي بر دين ، موجب شقاق و عدم تجانس در ارزش هاي اخلاقي مي گردد و وحدت و همدلي نوع انسان را به خطر مي اندازد.</div>
<br />
	نویسنده 	: 	ایمانوئل کانت 	 <br />
  	مترجم 	: 	منوچهر صانعی دره بیدی <br />
<br />
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://www.naghshonegar.org/Pic/jnq1npiczvrlv5jcgmq2ht3v3.jpg" border="0" alt="[تصویر: jnq1npiczvrlv5jcgmq2ht3v3.jpg]" /></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">فلسفه فضیلت </span><br />
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;">کانت بعد از نقد عقل محض که در حکم منطق و روش تفکر اوست ، 6 جلد کتاب در حکمت عملی نوشته و در آنها آرای خود را در باب اخلاق ، حقوق ، سیاست ، دین و سایر مباحث فرهنگی بیان کرده است. کتاب حاضر یکی از آنهاست . از نظر كانت فضيلت عبارت است از اداي تكليف يا فعل مطابق تكليف . اما صرف مطابقت با تكليف براي تحقق فضيلت كافي نيست ، بلكه نسبت فاعل بايد فقط اداي تكليف باشد وهيچ عامل و انگيزه ديگري درآن دخالت نداشته باشد . نقد كانت بر آراي سه گانه كلامي و رواقي و ارسطويي مفصل است ، اما خلاصه نظر او اين است كه قانون مندي ، شرط اساسي اخلاق و وجه امتياز آن از سنت هاي اجتماعي است و براي حفظ قانون مندي اخلاق چاره اي نيست جز اينكه بگوييم عمل اخلاقي يا فضيلت عبارت است از عمل مطابق تكليف ؛ زيرا تكليف توسط قانون عقل تعيين مي شود</div>
<br />
	نویسنده 	: 	ایمانوئل کانت 	 <br />
  	مترجم 	: 	منوچهر صانعی دره بیدی <br />
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://www.naghshonegar.org/Pic/jnq1npiczvrlv5jcgmq2ht3v1-1.jpg" border="0" alt="[تصویر: jnq1npiczvrlv5jcgmq2ht3v1-1.jpg]" /></div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">درسهای فلسفه اخلاق </span><br />
<br />
<div style="text-align: justify;">کانت بعد از نقد عقل محض که در حکم منطق و روش تفکر اوست ، 6 جلد کتاب در حکمت عملی نوشته و در آنها آرای خود را در باب اخلاق ، حقوق ، سیاست ، دین و سایر مباحث فرهنگی بیان کرده است. کتاب حاضر یکی از آنهاست</div>
<br />
	نویسنده 	: 	ایمانوئل کانت 	 <br />
  	مترجم 	: 	منوچهر صانعی دره بیدی <br />
<br />
<br />
<div style="text-align: center;">[img]www.naghshonegar.org/Pic/jnq1npiczvrlv5jcgmq2ht3v2.jpg[/img]</div>
<br />
<span style="font-weight: bold;">فلسفه حقوق </span><br />
<br />
<div style="text-align: justify;">کانت بعد از نقد عقل محض که در حکم منطق و روش تفکر اوست ، 6 جلد کتاب در حکمت عملی نوشته و در آن ها آرای خود را در باب اخلاق ، حقوق ، سیاست ، دین و سایر مباحث فرهنگی بیان کرده است. از این مجموعه کتابها ی فلسفه فصیلت ، فلسفه حقوق ، درسهای فلسفه اخلاق و دین در محدوده عقل ، تنها توسط انتشارات نقش و نگار به چاپ رسیده است</div>
<br />
	نویسنده 	: 	ایمانوئل کانت 	 <br />
 	نوبت چاپ 	: 	سوم 1388<br />
  	مترجم 	: 	منوچهر صانعی دره بیدی <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><a href="http://www.naghshonegar.org" target="_blank">سایت انتشارات نقش و نگار</a></span><br />
تلفن تماس جهت تهیه کتب: 66496249 - 021 و 66950725 - 021<br />
آدرس: تهران-میدان انقلاب-خیابان 12 فروردین-کوچه شهدای ژاندارمری - پلاک 118]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>
