زمان جاری: 12-20-2014، 06:45 PM خوش آمدید مهمان گرامی! (ورودعضویت)



نیچه


ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رتبه موضوع:
 
نیچه
نویسنده پیام
حامد بابایی
عضو فعال
***

ارسال‌ها: 176
تاریخ عضویت: Apr 2012
رتبه: 6
سپاس ها 329
سپاس شده 208 بار در 120 ارسال
ارسال: #1
نیچه
درباره ی نیچه این فیلسوف شهیر و پرآوازه می توان گفت او توانست پیش بینی تا حد درستی در خصوص ظهور نیهیلیسم در قرن بیستم بنماید . اینکه معیارها و ملاک های داوری ارزشها اکنون دیگر پایه و اساسی را که سابق بر این در فلسفه ی کلاسیک و مدرن داشتند ندارند و در حال حاضر باید بر بازارزش گذاری ارزشها بر اساس اراده ی معطوف به قدرت تمرکز کرد . از اینرو او به نیهیلیسم با نگاهی مثبت می نگرد و موافق با نیست انگاری مطلق و منفی نیست که هر هدف و آرمانی را پوچ و بی معنی می داند . نیچه معتقد است زمان آن رسیده که ارزشهای پیشین را که بر مبنای فرهنگ و دین و مذهب بنا نهاده شده فرونهاده و ارزشهای تازه ای به بار آوریم که فلسفه ی اخلاق را به نوعی دیگر به بشریت بفهماند . با اینصوف فلسفه ی او حول محور قدرت می چرخید و این مفهوم بیش از آنکه در حوزه ی متافیزیک قابل تامل باشد در حوزه ی فلسفه ی سیاسی می توان تفسیرش کرد . کما اینکه فلسفه ی نیچه به حق بیشتر در زمینه ی مسائل سیاسی ظهور و بروز زیادی داشت چه آنکه حزب ناسیونال دموکرات و فاشیسم و بسیاری دیگر از نظام ها توتالیتر بر مبنای همین فلسفه توجیهات عوام فریبانه ای برای دستهای آلوده ی خود فراهم آوردند . و مخصوصاً اینکه اساساً معنای ابرمرد چه می تواند باشد و چرا باید انسانها را به دو دسته ی قوی و ضعیف تقسیم بندی کرد و بعد برای اینها تعیین وظیفه نمود خود سوال هایی است که هنوز در نقدهایی که بر نیچه نوشته شده خودنمایی می کند . به همین ترتیب درباره ی ارزیابی ارزشها و دوباره سازی فلسفه ی اخلاق می توان هم گفت آنچه به عنوان ظهور ابرمرد مطمح نظر ایشان بوده خود یک نوع اخلاق محوری است که نه چونان اخلاق مسیحیت که بر مهربانی و عطوفت و بخشش تاکید می کرد بلکه اینجا بر قدرت و زوال ضعف و شکست انگشت گذاشته شد . البته نیچه به هیچ روی بر ظلم و بیداد نظر نداشت چنانکه بسیاری از دیکتاتورها و فیلسوفان سیاسی قدرت باور بر آن صحه گذاشتند اما فلسفه ی او با تعریف مرد برتر راهی جز اینهم نداشت که در اعم و اهم موارد تنها نظام سلطنت مطلقه را به ذهن متبادر سازد . خود این مساله ی قشربندی بین طبقه ی قوی و ضعیف بدون ریشه یابی اینکه اساساً چرا ضعفا ضعیف شدند ، خود دارای تبعات بسیار بدی بوده که در تاریخ بشری نمونه های بیشماری از خونریزی ها و خفقان ها و جنایت ها را که زیر لوای همین بینش و دیدگاه قد الم کردند شاهد بودیم . البته ناگفته نماند که بن مایه ی یک اندیشه ای یک چیز است و اینکه بعدها آن اندیشه چگونه تفسیر می شود چیزی دیگر . این چشم انداز باوری که یکی از اصول پست مدرنیسم است هم درباره ی تفکر نیچه صادق است . نه تنها درباره ی فلسفه ی او بلکه درباره ی همه ی اندیشه های دیگر هم بعدها تفسیرهای دیگری شد تا جایی که آنچه به حق خود آن متفکران مد نظر داشتند یا وارونه شد و یا تغییر ماهیت داد . نیچه البته گذشته از اینکه خود طلایه دار پست مدرنیسم بود و با نظریه ی ارزیابی ارزشها از مطلق گرایی و جزم اندیشی فلسفه مدرن تبری جست در نوع دیگر خود اگزیستانسیالیسم هم بود . البته اگزیستانسیالیسم او بیش از آنکه بر هستی متافیزیکی انسان توجه داشته باشد بر هستی باشنده ی او در زمان حال نظر داشت . او به کشف معتقد نبود بر خلاف هگل ، بلکه بر قوه ی خلاقیت انسان تاکید داشت . به عقیده ی او انسان حقیقت را کشف نمی کند بلکه می آفریند . این نحو نگرش او به آگاهی انسان سبب می شود که ما به یاد انسانگرایی و اومانیسم بیافتیم . اینکه اساساً جهان بی معنی و بی مفهوم است و انسان است که بدان معنا و مفهوم و جهت می دهد . و مساله ی نهیلیسم مطلق و منفی در همین جاست که اگر انسان را از جهان برداریم جهان پوک و بی معنی می شود و فی الواقع جهان ذاتاً بی معنی است مگر آنکه ذهنی پویا بدان معنی بدهد . که البته نهیلیسم منفی چنین چیزی را قبول ندارد و معتقد است که جهان چه با انسان و چه بی انسان بی معنی است و هیچ هدف و غایت و ارزشی نمی تواند جهان باشنده فعلی یا جهان های قبلی و بعدی را توجیه کند . پس اساساً نه تنها موجود بلکه خود وجود امری پوچ است .
به هرحال نیچه با همه ی نقدهایی که بدو وارد شده باید تاکید کنیم که همچنان چونان پیامبری بزرگ می درخشد و قرن بیستم بخشی از مفهوم خود را توانست از این اندیشه ی عمیق دریافت کند .

نباید مثل یه سایه زیر پاها زنده باشیم
مثل چتر خورشید باید روی برج دنیا باشیم ..
(آخرین تغییر در این ارسال: 06-08-2012 12:11 AM توسط حامد بابایی.)
04-25-2012 06:03 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
حامد بابایی
عضو فعال
***

ارسال‌ها: 176
تاریخ عضویت: Apr 2012
رتبه: 6
سپاس ها 329
سپاس شده 208 بار در 120 ارسال
ارسال: #2
نیچه
پدر او كشيش بود، اجداد پدري و مادري او نيز تا چند پشت كشيش بودند، خود او نيز تا پايان عمر واعظ و مبلغ ماند. براي آن به مسيحيت حمله مي‌كرد كه ريشه اخلاق و رفتار او در مسيحيت بود. فلسفه او مي‌خواست با مخالفت شديد اين ميل وافر به مهرباني و ملايمت و آشتي را، كه در سرنوشت او بود، اصلاح و تعديل كند؛ مگر اين بالاترين دشنام و ناسزا نيست كه مردم خوب جنووا به او «مقدس و ولي» خطاب كنند؟ مادر او مانند ايمانوئل كانت زني سخت پارسا و پابند به تمام اصول و آداب ديني بود، فقط يك فرق در ميان بود و آن اينكه نيچه به رغم حملات سخت خويش به پارسايي و تقوا و تدين، تا آخر عم پارسا و متدين ماند و مانند مجسمه‌اي خجول و كم‌رو بود. اين پارساي سرسخت چقدر مايل بود كه يك جنايتكار شود!
در 15 اكتبر 1844 در شهر روكن واقع در پروس متولد شد. اين روز مصادف با روز تولد فردريك ويلهلم چهارم پادشاه وقت پروس بود. پدر او كه معلم چند تن از اعضاي خاندان سلطنت بود، به ذوق وطن‌خواهي از اين تصادف خوشحال گرديد و نام كوچك پادشاه را به فرزند خود نهاد. «اين تصادف به هر حال به نفع من بود؛ در سرتاسر ايام كودكي روز تولد من با جشن عمومي همراه بود.»
مرگ زودرس پدر، او را در آغوش زنان مقدس خانواده انداخت و اين امر موجب شد كه با نرمي و حساسيت زنان بار آيد. از كودكان شرير همسايه كه لانه مرغان را خراب مي‌كردند و باغچه‌ها را ضايع مي‌ساختند و مشق سربازي مي‌نمودند و دروغ مي‌گفتند متنفر بود. همدرسان او به وي «كشيش كوچك» خطاب مي‌كردند و يكي از آنان وي را «عيسي در محراب» ناميد. لذت او در اين بود كه در گوشه‌اي بنشيند و انجيل بخواند و گاهي آن را چنان با رقت و احساس بر ديگران مي‌خواند كه اشك از ديدگانشان مي‌آورد . ولي در پشت اين پرده، غرور شديد و ميل فراوان به تحمل آلام جسماني نهان بود. هنگامي كه همدرسانش در داستان "موسيس سكه وولا" ترديد كردند، يك بسته كبريت را در كف دست روشن كرد و چندان نگهداشت كه همه بسوخت. اين يك حادثه مثالي و نمونه‌اي بود: در تمام عمر در جستجوي وسايل روحي و جسمي بود تا خود را چنان سخت و نيرومند سازد كه به كمال مردي برسد. «آنچه نيستم براي من خدا و فضيلت است.»
در هيجده سالگي ايمان خود را به خداي نياكانش از دست داد و بقيه عمر را در جستجوي خداي نوي به سربرد؛ به عقيده ‌خود اين خدا را در «انسان برتر» يافته است.
بعدها مي‌گفت كه اين تغير عقيده به آساني صورت گرفت؛ ولي او خود درباره خويش خيلي زود اشتباه مي‌كند و شرح حالي كه از خود مي‌نويسد با حقيقت وفق نمي‌دهد. مانند كسي كه تمام مايملك خود را به يك مهره مي‌بازد، به همه چيز بي‌اعتنا بود. مغز زندگي او دين بود و همين كه آن را از دست داد زندگي برايش بي‌حاصل و بي‌معني گرديد. پس از آن ناگهان چندي با همدرسان خود در بن و لايپزيگ به عيش و نوش مشغول شد و حتي بر نفرتي كه از عادات مردانه از قبيل شرابخواري و صرف دخانيات داشت غالب آمد. ولي به زودي از زن و شراب و دخانيات زده شد و آبجوخواري عصر و مملكت خود را به باد طعنه و ريشخند گرفت: مردمي كه آبجو مي‌خوردند و چپق مي‌كشند از درك افكار باريك عاجزند.
در همين ايام، يعني در 1865، بود كه بر كتاب «جهان همچون اراده و تصور» شوپنهاور دست يافت و آن را همچون «آيينه‌اي ديدم كه جهان و زندگي و طبيعت خودم، با عظمت ترس‌آوري در آن پديدار بود.» كتاب را به خانه برد و با حرص و ولع تمام كلمه به كلمه خواند. «گويي شوپنهاور شخصا‘ به من خطاب مي‌كرد. من هيجان و التهاب او را حس كردم و او را در برابر خود ديدم. هر سطري با صداي بلند به خويشتن‌داري و اعراض از دنيا فرا مي‌خواند.» رنگ تيره فلسفه شوپنهاور همواره اثر خود را در فكر او باقي گذاشت. نه تنها هنگامي كه مريد «شوپنهاور و همچون آموزگار» (عنوان يكي از مقالات او) بود، بلكه در ايامي كه بدبيني را نشانه انحطاط مي‌دانست نيز از ته دل بدبخت بود. گويا اعصابش براي رنج آفريده شده بود و تعريف او از تراژدي به عنوان لذت زندگي، خود دليل ديگري بر خودفريبي او بود. فقط اسپينوزا و گوته مي‌توانستند او را از دست پوشنهاور نجات دهند، ولي با آنكه خود او هميشه «متانت» و «عشق به سرنوشت» را مي‌ستود هرگز بدان عمل ننموده، آرامش و تعادل ذهني كه لازمه حكمت است در او نبود.
در بيست و سه سالگي به خدمت نظام فراخوانده شد. اين خوشبختي را داشت كه به علت نزديك‌بيني و به خاطر مادر بيوه‌اش از خدمت نظام معاف گردد ولي با اين همه نظام از او دست برنداشت. حتي فلاسفه در روزهاي سخت سدان و سادووا طعمه خوبي براي توپ به شمار مي‌رفتند. ولي چون از اسب افتاد و عضلات سينه‌اش كوفته شد، مأمور سربازگيري مجبور شد كه شكار خود را ترك كند. نيچه هرگز از اين آسيب به خود نيامد. تجربه او از سپاهيگري سخت مختصر بود و هنگامي كه از سپاه خارج شد همان اشتباهاتي را كه درباره نظام قبلاً داشت از دست نداده بود. زندگي سخت اسپارتي فرماندهي و فرمانبري، سختگيري و انضباط، خيال او را، حتي در روزگاري كه نمي‌توانست اين آرزو را عملي كند، به خود مشغول داشته بود. زندگي سربازي را مي‌پرستيد براي آنكه مزاج عليلش او را از خدمت سربازي مانع شده بود.
از زندگي سربازي برگشت و درست به نقطه مقابل آن يعني زنگي بحث و درس رفت و به جاي آنكه مردي جنگجو شود دانشمندي لغوي گرديد و دكتر در زبان‌شناسي شد. در بيست و پنجسالگي در دانشگاه بال استاد كرسي زبانشناسي قديم گرديد و از اين فاصله مصون از تعرض توانست به لاقيديها و ريشخندهاي خون‌آلود بيسمارك آفرين گويد. از اين شغل عزلت پسند و دور از قهرماني خود به طور عجيبي دلتنگ بود؛ از سوي ديگر آرزومند شغل عملي و فعاليت‌آميزي مانند طب بود و درعين حال به فراگرفتن موسيقي علاقه وافر داشت. تا اندازه‌اي در پيانو مهارت پيدا كرد و چند سونات نوشت، خود او مي‌گويد: «زندگي بدون موسيقي اشتباه است.»
شهر تيبشن از بال چندان دور نبود و در آنجا ريشارد واگنر، اين قهرمان موسيقي، با زن شخصي ديگري زندگي مي‌كرد. نيچه را دعوت كردند تا عيد ميلاد مسيح را در سال 1869 در آنجا بگذراند. او براي موسيقي آينده شوق شديدي داشت و واگنر از نوآموزاني كه ممكن بود در دانشگاهها و مجامع علمي مايه شهرت او شوند بدش نمي‌آمد. نيچه تحت تأثير اين آهنگساز بزرگ به تأليف نخستين كتاب خويش آغاز كرد كه مي‌بايستي از درام يوناني شورع شود و به «حلقه نيبلونگ» ختم گردد و واگنر را به جهان مانند اشيل نو معرفي كند. براي آنكه كتاب خود را در سكوت و دور از غوغاي مردم بنويسد به كوههاي آلپ رفت؛ در آنجا بود كه به سال 1870 خبر جنگ فرانسه و آلمان به او رسيد.
دچار ترديد شد؛ روح يوناني و خدايان شعر و فلسفه و درام و موسيقي دستهاي بركت‌بخش خود را به سوي او دراز كرده بودند. ولي او نتوانست دعوت مملكت خود را رد كند؛ آنجا نيز شعر وجود داشت. مي‌نويسد: «اصل شرم‌آور دولت همين جاست؛ او براي مردم سرچشمه تمام نشدني رنج و درد است و‌ آتشي است كه در شعله‌هاي دايمي خود همه را مي‌سوزاند. با اين همه، همين كه ما را مي‌خواند خود را فراموش مي‌كنيم؛ نداي خون‌آلود او براي مردم مايه‌دليري و ارتقا به مقام قهرماني است.» بر سر راه به جبهه جنگ، در فرانكفورت يك دسته سواره نظام ديد كه بد دبدبه و كشوه از شهر مي‌گذشتند، همين‌جا بود كه به گفته خويش، انديشه و تصوري به ذهنش رسيد كه تمام فلسفه او بر روي آن استوار گرديد. «در اينجا بود كه نخستين‌بار فهميدم كه اراده زندگي برتر و نيرومندتر در مفهوم ناچيز نبرد براي زندگي نيست؛ بلكه در اراده جنگ، اراده قدرت، و اراده مافوق قدرت است!» نزديك‌بيني مانع شد كه در زندگي فعال سربازي شركت كند و به پرستاري از زخميان راضي شد. بااينكه وحشت و ترس به اندازه كافي ديد، باز هم خشونت و شدت ميدان جنگ را نديد؛ همين وحشت و خشونت ميدان جنگ بود كه بعدها روح سربه‌زير او آن را كمال مطلوب مي‌دانست و با تخيل قوي كسي كه تجربه نديده است، آن را كمال مطلوب مي‌پنداشت. به قدري نازك ‌دل و سريع‌التأثير بود كه در پرستاري هم نتوانست بماند؛ منظره خون او را ناخوش مي‌كرد و به همين جهت بيمار شد، او را به كهنه پيچيدند و به خانه‌اش فرستادند، پس از آن همواره اعصاب «شلي» و معده كارلايل را داشت؛ دختري بود در لباس جنگي.
بعد در ريعان زندگي، در سال 1879، از نظر روحي و جسمي ناتوان گرديد و تا آستانه مرگ نزديك شد و به طور قطع آماده مرگ گرديد. به خواهرش چنين گفت: «به من قول بده كه پس از مرگم فقط دوستانم بر جنازه من حاضر شوند و مردم فضول و كنجكاو ديگر آنجا نباشند. مواظب باش كه كشيش يا كس ديگر بر كنار گور من سخنان بيهوده و دروغ نگويد، زيرا در آن هنگام من توانايي دفاع از خويشتن را ندارم. بگذار تا مانند يك بت‌پرست خالص به گور روم.» ولي شفا يافت و اين تشييع قهرمانانه به تأخير افتاد. پس از اين بيماري، عشق به تندرستي و آفتاب، به زندگي و خنده و رقص، و «موسيقي جنوب» در قالب اپراي «كارمن» در او پيدا شد؛ اراده‌اش در نبرد با مرگ قويتر گرديد و حالت رضا و تسليمي در او پيدا شد كه حتي در هنگام رنج و تلخي نيز شيريني حيات را حس كرد. «دستور من براي بزرگي، عشق به سرنوشت است... نه اينكه در هر ضرورتي آن را تحمل كنند بلكه بايد دوستش بدارند.» دريغ كه گفتار از كردار بسيار آسانتر است.
پس از آن كتابهاي «سپيده‌دم» (1881) و «حكمت مسرتبخش» (1883) را نوشت كه نشانه‌دوره نقاهت سپاس‌آميز بود. در اينجا آهنگش نرمتر و زبانش ملايمتر از كتابهاي ديگر است. يك سال به آرامي گذراند و در اين مدت مخارجش از وظيفه‌اي بود كه دانشگاه در حق او مقرر داشته بود. آفتاب محبت مي‌توانست غرور اين فيلسوف را همچون برف آب كند، ولي لوسالومه به عشق او پاسخ نداد؛ زيرا در چشمان تند عميقش نشانه راحتي ديده نمي‌شد. نيچه در حقيقت ساده و سريع‌التأثير و رمانتيك و رقيق‌القلب بود. برضد رقت و نرمخوبي مبارزه مي‌كرد تا خصلتي را كه اين همه براي او نوميدي تلخ بارآورده و زخم كاري زده بود، بهبود بخشد.
«من كسي را كه بخواهد چيزي برتر از خود بيافريند و پس نابود شود دوست مي‌دارم»،
بي‌شك فكر تند نيچه او را زودتر از وقت پخته كرد و بسوخت. پيكار او با عصر خويش تعادل مغزش را به هم زد؛ «جنگ با اخلاق و عادات عصر، وحشتناك است... آنكه وارد اين پيكار شود از درون و بيرون كيفر خواهد ديد.» گفتار نيچه به تدريج تلختر مي‌گرديد و اشخاص را نيز مانند عقايد و افكار مورد حمله قرار مي‌داد، به واگنر و مسيح و ديگران ابقا نكرد. مي‌گويد: «پيشرفت در حكمت مايه كاهش تندي و تلخي است.» ولي خود او نتوانست به گفته قلمش گوش دهد. هر چه ذهنش كندتر مي‌گشت، خنده‌اش نيز تلختر مي‌شد؛ هيچ چيز بهتر از گفتار ذيل شدت زهري را كه در او نفوذ مي‌كرد، بيان نمي‌كند:
«شايد من بهتر از همه مي‌دانم كه چرا انسان تنها حيوان ضاحك است: او چنان به شدت و مرارت درد و رنج ديد كه مجبور شد خنده را اختراع كند.» بيماري و نابينايي تدريجي جنبه‌هاي ضعف و انحطاط جسماني او بود. و رفته‌رفته درباره بزرگي و رنج خويش به وهم جنون‌آميزي دچار شد؛ يكي از كتابهاي خود را با يادداشتي پيش «تن» فرستاد. در اين يادداشت به آن منتقد بزرگ اطمينان مي‌داد كه اين كتاب نادره‌ترين كتبي است كه نوشته شده است؛ آخرين كتاب او «مرد را ببين» پر از خودستاييهايي است كه نظيرش ديده نشده است. «مرد را ببين!» دريغا كه ما مرد را در اينجا خيلي خوب مي‌بينيم!
شايد اگر مردم قدرش را بهتر مي‌شناختند، اين خودخودهي تسلي‌بخش در وي ظاهر نمي‌شد و نيچه از نظر تندرستي و عقايد بهتر مي‌گرديد، ولي قدرشناسيها قدري دير شد. هنگامي كه ديگران به او دشنام مي‌دادند و يا اصلاً نمي‌شناختند، «تن» دليرانه سخنان ستايش‌آميزي به او فرستاد؛ براندس به وي نوشت كه در دانشگاه كپنهاگ درباره «اصلاح اساسي اشرافي منشي» نيچه تدريس خواهد كرد؛ استريندبرگ نوشت كه عقايد نيچه را در درام به كار خواهد بست؛ و شايد بالاتر از همه آن بود كه يكي از هواخواهان ناشناس او يك چك 400 دلاري برايش فرستاد؛ ولي اين هدايا هنگامي مي‌رسيد كه دل و ديده نيچه هر دو تقريباً بينايي خود را از دست داده و اميدي برايش نمانده بود. مي‌گويد: «هنوز دوره من نرسيده است؛ فقط پس ‌فردا از آن من خواهد بود.»
در ژانويه 1889 در تورن آخرين ضربت به وي وارد شد. دچار سكته ناقص گرديد؛ به هر زحمتي بود خود را به اطاق زيرشيرواني خويش رسانيد و شروع به نوشتن نامه‌هاي جنون‌آميز كرد: به كوزيما واگنر فقط چهار كلمه نوست: «آريادنه، من تو را دوست مي‌دارم»؛ به براندس پيام مفصلي تحت عنوان «مصلوب» فرستاد؛ به بوركهارت و اووربك چنان نامه‌هاي عجيب نوشت كه اووربك به كمك او شتافت و ديد كه نيچه با آرنجهاي خويش پيانو را مي‌كوبد و مي‌شكند و در يك ذوق و مستي ديونويوسي آواز مي‌خواند و فرياد مي‌كشد.
نخست به تيمارستانش بردند؛ ولي مادرش به فريادش رسيد و او را تحت مراقبت و پرستاري تسلي‌بخش خودش گرفت. چه منظره‌اي! اين پيرزن پارسا كه فرزندش همه معتقدات مقدس او را نفي و انكار كرده بود و خود كفر و الحاد پسر را با درد و اندوه و شكيبايي برخود هموار ساخته بود. اكنون دوباره با مهر مادري مانند «پيتا» در آغوشش مي‌گرفت. ولي مادر به سال 1897 از دنيا رفت و خواهر نيچه مراقبت او را به عهده گرفت و با خود به وايمار برد. در آنجا كرامي مجسمه‌اي براي او بساخت كه رقت‌انگيز است و نشان مي‌دهد مردي كه هنگامي نيرومند بود چگونه زار و نزار و بي‌يار سر فرود آورده است. با اين همه نمي‌توان گفت كه كاملاً بدبخت بود؛ طبيعت با ديوانه كردن او بر وي رحم آورده بود. روزي ناگهان متوجه شد كه خواهرش به او نگاه كرده گريه مي‌كند؛ نتوانست معني گريه‌اش را بفهمد و گفت: «ليسبت، چرا گريه مي‌كني مگر ما خوشبخت نيستيم؟» روزي شنيد كه كسي از كتاب صحبت مي‌كند، صورت رنگ‌پريده‌اش برافروخت و به خوشي گفت: «آه! من نيز بعضي كتابهاي خوب نوشته‌ام»، و دوباره آن حال خوشي و روشني برطرف گرديد.
وفات او در 1900 بود؛ نبوغ براي كمتر كسي اينهمه گران تمام شده است.

ماخذ: تاريخ فلسفه – ويل دورانت- نشر علمي فرهنگي

نباید مثل یه سایه زیر پاها زنده باشیم
مثل چتر خورشید باید روی برج دنیا باشیم ..
(آخرین تغییر در این ارسال: 06-08-2012 12:12 AM توسط حامد بابایی.)
06-08-2012 12:10 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط farbod
faritza
ashrafi
****

ارسال‌ها: 282
تاریخ عضویت: Nov 2010
رتبه: 9
سپاس ها 60
سپاس شده 217 بار در 144 ارسال
ارسال: #3
RE: نیچه
«...و چرا باید انسانها را به دو دسته ی قوی و ضعیف تقسیم بندی کرد و بعد برای اینها تعیین وظیفه نمود خود سوال هایی است که هنوز در نقدهایی که بر نیچه نوشته شده خودنمایی می کند . به همین ترتیب درباره ی ارزیابی ارزشها و دوباره سازی فلسفه ی اخلاق می توان هم گفت آنچه به عنوان ظهور ابرمرد مطمح نظر ایشان بوده خود یک نوع اخلاق محوری است که نه چونان اخلاق مسیحیت که بر مهربانی و عطوفت و بخشش تاکید می کرد بلکه اینجا بر قدرت و زوال ضعف و شکست انگشت گذاشته شد . البته نیچه به هیچ روی بر ظلم و بیداد نظر نداشت چنانکه بسیاری از دیکتاتورها و فیلسوفان سیاسی قدرت باور بر آن صحه گذاشتند اما فلسفه ی او با تعریف مرد برتر راهی جز اینهم نداشت که در اعم و اهم موارد تنها نظام سلطنت مطلقه را به ذهن متبادر سازد . خود این مساله ی قشربندی بین طبقه ی قوی و ضعیف بدون ریشه یابی اینکه اساساً چرا ضعفا ضعیف شدند ، خود دارای تبعات بسیار بدی بوده که در تاریخ بشری نمونه های بیشماری از خونریزی ها و خفقان ها و جنایت ها را که زیر لوای همین بینش و دیدگاه قد الم کردند شاهد بودیم»


نیچه در نوشته های خود واژه « افسانه منطقی »را بکار می برد و همانند حافظ معتقد است که ابنای بشر چون ندیدند حقیقت ره «افسانه» زدند. از طرف دیگر، طبقه بندی یکی از ملزومات افسانه هاست. لذا ما ناگزیر به طبقه بندی هستیم و از این رو همه به نوعی با این طبقه بندی ها سر وکاردارند .برای مثال برخی، انسانها را به کافر و مومن و برخی ، به کارگر و سرمایه دار ویا .... تقسیم می کنند. اما نیچه انسانها را به دو طبقه والایان و فرومایگان تقسیم می کند. اگر این طبقه بندی با طبقه بندی های دیگر مقایسه شود. خواهیم دید که طبقه بندی نیچه به مراتب «منطقی» تر است. به قول خودش افسانه منطقی!. وبرای چنین طبقه بندی دروغ و ترفند و بهتان را میزان قرار میدهد تا صریح و روشن طبقه ، فرومایگان از والایان جدا سازد.نیچه کینه توزی را که از صفات فرومایگان است، نشانه ضعف می داند.و والایی را نشانه قدرت.لذا تنزل بخشی اندیشه نیچه به قشربندی بین طبقه قوی و ضعیف آنهم لابد از نظر اقتصادی! نشانه بیگانگی مطلق با افکار نیچه است.شکستن کاسه کوزه های بحران قرن بیستم اروپا که نیچه پیش بینی کرده بود بر سر خود نیچه کمال بی انصافی است. مختصر آشنایی با افکارنیچه مشخص می کند که ایشان همچون حافظ بزرگ ،غلام همت آنی(ابرانسان) است که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است. و چنین ابر انسانی را نمی توان در قالبهایی چون دیکتاتور، نظام سلطنت مطلقه و.... جای داد.عطوفت نیچه از حد بروز عاطفه به انسانها گذشته بود. عاطفه او به اسب گاریچی زمینگیرش نمود. این کمال بی انصافی است که نیچه را در تعارض با عطوفت و مهربانی تعریف کنیم. او با همه این مظاهر دروغین و ریا کارانه دین در بکار بردن واژهای اخلاقی مخالف بود و نشانه فرومایگی ، ضعف، پستی و... می دانست.عاطفه ای که منشا قدرت به معنای راستی ، ایثار و... دارد مغایر با عاطفه دروغینی است که ریشه ضعف و درماندگی دارد. یک بار خود را جای کسی بگذارید که از سوی یک پیر زنی هرزه گرد و دروغگو و شکست خورده از زندگی که چشمانی پر از نفرت از جهان دارد ،مورد شفقت های مصنوعی قرار بگیرید تا بدانید که نیچه از کدام ضعف واز کدام عاطفه ضعفا و از کدام گونه های سرخ شرم آلود سخن می گوید..... میفکن بر صف رندان نظری بهتر از این...

در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
06-08-2012 06:40 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط farbod ، حامد بابایی
وطن خواه
عضو فعال
***

ارسال‌ها: 61
تاریخ عضویت: Mar 2012
رتبه: 3
سپاس ها 48
سپاس شده 59 بار در 31 ارسال
ارسال: #4
RE: نیچه
نقدی در مورد نقد نیچه را در این لینک خواندم (ترجمه است) که به نظرم نقدی بود به بسیاری از منتقدین نیچه.
http://falsafevadin.blogfa.com/post-187.aspx
06-08-2012 07:38 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط حامد بابایی
espanteman
عضو
**

ارسال‌ها: 1
تاریخ عضویت: Jun 2012
رتبه: 0
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
ارسال: #5
RE: نیچه
به گمانم هر که این پرسش مسخره را پرسیده است از نیچه هیچ نمی داند:

((...و چرا باید انسانها را به دو دسته ی قوی و ضعیف تقسیم بندی کرد و بعد برای اینها تعیین وظیفه نمود خود سوال هایی است که هنوز در نقدهایی که بر نیچه نوشته شده خودنمایی می کند))

چرا که مکتب نیچه اصالت وجود است! یعنی هستی ماهیت را متعین می کند.
06-26-2012 07:07 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
حامد بابایی
عضو فعال
***

ارسال‌ها: 176
تاریخ عضویت: Apr 2012
رتبه: 6
سپاس ها 329
سپاس شده 208 بار در 120 ارسال
ارسال: #6
RE: نیچه
دوست عزیز در صورت امکان توضیح بیشتری درباره ی ربط مساله ی اصالت وجود با قشربندی دو دسته ی قوی و ضعیف بدهید . اصالت وجود چه ارتباطی با تقسیم بندی انسانها به دو دسته ی قوی و ضعیف دارد ؟ البته شاید منظور شما این باشد که انسانها خودشان تعیین می کنند که جزو دسته ی قوی باشند یا ضعیف ، و این تعریف درواقع متفاوت با آن تعریفی است که اینچنین تقسیم بندی را اجتناب ناپذیر می داند . می توانیم بگوییم با توجه به اینکه وجود انسانها مقدم بر ماهیتشان است و چون انسانها خود ماهیت خویش را می سازند پس خودشان تعیین کننده ی نقش فرادستی یا فرودستی خویشند و این نظر در تقابل با آن نظریست که می گوید در یک جامعه چه انسانی و چه حیوانی عده ای قوی و عده ای ضعیف خلق می شوند و این ربطی به اختیاری و آزادی خودشان ندارد که بتوانند تعیین کننده ی ماهیت خویش باشند . مثلاً یک شیر ذاتاً قوی تر از یک آهو است . همین نظر در یک جامعه ی انسانی اگر به همین شکل پیاده شود نشانگر اصالت وجود نیست بلکه اصالت ماهیت است که سبب تقسیم بندی اقشار مختلف می شود پس اگر بحث اصالت وجود در بین است باید بگوییم به نظر شما نیچه معتقد بود که انسان خودش قوی بودن یا ضعیف بودن خود را تعیین می کند نه ماهیتش زیرا ماهیتش امری پیشینی و ماتقدم نیست . این نظر بر خلاف نظر ساختارگراها و اصالت تنازع بقاست . به هرحال یک چنین تقسیم بندی بین طبقه ی قوی و ضعیف در فلسفه ی نیچه وجود دارد اما سوال اساسی و اصلی نظر نیچه درباره ی وجود چنین طبقاتی نیست بلکه بررسی این مساله است که چرا چنین طبقاتی با چنین خاصیت تفکیکی در نهایت در یک جامعه به وجود می آید ؟ آیا به دست تک تک افراد انسانی به وجود می آید یا ساختارهای پهن دامنه تری در این امر دخیل بوده که سبب پیدایش چنین شکاف های طبقاتی می گردد ؟ این بحث هنوز به نتیجه ای دقیق و قطعی و نهایی نرسیده اما می توان با تعدیل نظر اینگونه گفت که هم فرد و هم ساختارهای بزرگ تر اجتماعی سبب پدیداری چنین طبقاتی می شود و از اینجاست که مساله ی اصالت وجود به صورت امری یقینی و قطعی و لایتغر دچار چالش شده و در حوزه ی جامعه شناختی نمی تواند به تنهایی هویت انسانی را به یدک کشد بلکه پای ساختارهای وسیع تر که نه مختص یک فرد بلکه مربوط به جامعه و سیر تاریخی آن است به میان می آید و همین امر بین اصالت وجود و ماهیت توازن ایجاد کرده و کفه ی ترازو را به نفع یکی پایین یا بالا نمی برد بلکه اصالت را به هر دو داده و نیرو را بین هر دو تقسیم می کند تنها باید دید کدام صاحب اثر بیشتر است .

نباید مثل یه سایه زیر پاها زنده باشیم
مثل چتر خورشید باید روی برج دنیا باشیم ..
06-27-2012 01:52 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
faritza
ashrafi
****

ارسال‌ها: 282
تاریخ عضویت: Nov 2010
رتبه: 9
سپاس ها 60
سپاس شده 217 بار در 144 ارسال
ارسال: #7
RE: نیچه
1) تقسیم بندی نیچه تقسیم بندی حقیقی است. فراسوی نیک وبد. و اگر بد هم باشد تقصیر نیچه نیست! ایشان آنچه دیده گزارش کرده است. همین. از نظر نیچه در درون جامعه انسانها به دو دسته تقسیم می شوند. والایان( دارای صفاتی چون راستگو. آزاده .کنشگرا و...) و فرومایه( دروغگو . کینه جو. منفعت طلب . واکنشگرا و...) و گذر از والایی به فرو مایگی و یا از فرومایگی به والایی ممکن و بدست خود فرد است.
ایشان در باره این دو گروه می گوید:« انسان آزاده می تواند خوب یا بد باشد. اما انسان غیر آزاده ننگ طبیعت است و کوچکترین آرامش ، خواه آسمانی یا زمینی ، وجود ندارد و سرانجام آنکس که می خواهد آزاده باشد، تنها از طریق توانایی های خود می تواند آزاده شود. آزادگی هرگز با معجزه از آسمان نصیب ما نمی شود.» و همچنین معتقد است که فقط انسان می تواند «بیزار» باشد و «لذت» ببرد و« اراده » کند.
2)نیچه به هیچ وجه دعوت به بی قانونی و شرارت به این معنا نمی کند.نیچه می گوید:«بزرگترین کاری که بشر تا کنون انجام داده ایجاد هماهنگی و اتفاق آرا در بسیاری از مسائل صرفنظر از درستی یا نا درستی آنها و استقرار نوعی قانون توافق و تطابق است. این همان تربیت و انضباط ذهن انسانی است که بشریت را حفظ کرده است »
3)جنگی که نیچه مطرح می کند. جنگهای حقیقی میان رانه های مختلف ومتضادی است که در انسان وجود دارد و به صورت اندیشه بروز می کند. و مهمترینشان« نیاز به حقیقت» و « خطاهای کهنه ای که حیاط را حفظ می کند» می باشد.
هرسه مطلب در کتاب ارزشمند حکمت شادان بیان شده که در اینجا در گیومه آورده شده است. از اساتید محترم تقاضا دارم اگر در باره نیچه سخنی میگویید به سخنان خودش استناد کنید نه به نظر دیگران که بسیار گمراه کننده اند.

در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
(آخرین تغییر در این ارسال: 06-27-2012 08:01 PM توسط faritza.)
06-27-2012 07:52 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
حمید موسوی
عضو فعال
***

ارسال‌ها: 146
تاریخ عضویت: Dec 2011
رتبه: 5
سپاس ها 89
سپاس شده 107 بار در 74 ارسال
ارسال: #8
RE: نیچه
1- یک اعلان جنگ علیه توده ها از سوی مردان برتر مورد نیاز است. در هر کجا میانه حالان باهم جفت و جور می شود تا خود را به سروری برسانند. هر چیز که سست و زن صفت می سازد در خدمت اهداف مردم یا اناث در می آید و به سود رای گیری همگانی یعنی سلطه گیری انسان های فرودست عمل می کند. اما ما باید تلافی کنیم .... ( قطعه 861, ص 661 ).... دیدگاهی مورد نیاز است به اندازه کافی قدرتمند تا بعنوان یک عامل پرورشی عمل کند ... نابودی نژادهای تباه شونده, .... نابودی ریاکاری ای که اخلاق نامیده می شود ... نابودی رای گیری همگانی ... نابودی میانه حالی ... ( ق 682, همان )
2 - یک فرهنگ والا تنها می تواند بر یک پایه وسیع استوار گردد. بر یک میانه حالی قوام یافته نیرومند و سالم. علم و هنر به خدمت شان درمی آیند و از آن خدمت می بینند .... قدرت میانه حالان, بالاتر از هر چیز توسط تجارت حفظ می شود .... اصطلاح محترمانه از برای میانه حال البته واژه لیبرال است. ( ص 666 ).
3 - تاریخ نشان می دهد که نژادهای نیرومند یکدیگر را نابود می کنند: از راه جنگ و عطش قدرت و ماجراجویی و عواطف نیرومند .... و دوره های فرسودگی و سستی فرا می رسد .... آنان نژادهای اهل اتلاف و اسراف هستند. ص 667
( از کتاب اراده قدرت, ترجمه مجید شریف, انتشارات جامی, 1377 )

جناب اشرفی ارجمند, مجموعه کتابهای نیچه که بصورت قطعات و گفتارهای کوتاه و پراکنده گردآوری شده اند و بدون انسجام و نظم و ترتیب منطقی و همچنین حاوی گفتارهای متناقض و مختلف که ظاهرا هر کسی می تواند به نفع خود, شواهدی نشان دهد. محض نمونه, سه مثال بالا را انتخاب کرده ام که مشتاقم نظرتان را در این خصوص بدانم. و یا در جایی دیگر از توسری خوری بردگان انتقاد می کند و اینکه نیرومندان جدید باید جایگزین آنها شوند در حالیکه غافل از آنکه خود همین صفت توسری خوری نتیجه غلبه نیرومندان قبلی بوده که بدلیل فشار مفرط, مردم را بدان مبتلا ساخته اند و اگر مردم قادر بودند که دیگر نیازی به این تغییر و تحولات نداشتند. همانطور که در جای دیگری خود غیرمستقیم بدان اعتراف میکند: .... بدون قیصرهای رومی, جنون مسیحیت هرگز به قدرت نمی رسید ...( ص 674 ). دیگر اینکه تکیه بر یافته های جامعه شناسی و روانشناسی جدید قابل اعتمادتر است تا فرضیه های تک نفره های قدیمی. بعبارتی هر کدام از تئوری های ستارگان قدیمی که با علوم جدید سنخیت و همخوانی بیشتری دارد شایسته توجه بیشتری نیز می باشد.
06-28-2012 07:18 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط حامد بابایی ، faritza
faritza
ashrafi
****

ارسال‌ها: 282
تاریخ عضویت: Nov 2010
رتبه: 9
سپاس ها 60
سپاس شده 217 بار در 144 ارسال
ارسال: #9
RE: نیچه
[
[
یک اعلان جنگ علیه توده ها از سوی مردان برتر مورد نیاز است.
اگر برداشت شما از این جمله اینست که باید توسط نرونها علیه مردم اعلان جنگ شود. که این خیلی خنده دار است . زیرا باید اول از خود بپرسیم چیزی که در تاریخ فراوان است اعلان جنگ ستمگران علیه مردم است. دیگه کجای اینکار مورد نیاز است؟ تاریخ نه تنها مملو از این اعلانها که مملو از خود این جنگهاست. این چه نیازی است که نیچه تشخیص داده است. نه عزیز ، نیچه مخاطبین خود رابرای آینده دعوت می کند یعنی هنوز در کره زمین چنین جنگی صورت نگرفته است.امیدوارم نگوئید نیچه تاریخ را نمی شناخت. و یا نیچه را آنقدر حقیر بدانید که توجیه گر ستمگران تاریخ است. اگر ایشان در صدد چننین کاری بودند آنقدر صداقت داشتند که صریحا از ستمکاران دفاع کنند. به این مثال دقت کنید، نیچه امثال نرون را از فرومایگان می داند زیرا او برده گان و فرومایگان را افرادی می داند که اهل دروغ . ریا هستند و اتفاقا نرون را هم اهل دروغ و خو نما وو... می داند.در مورد نرون می گوید: «پندار نرون(با رفتن من چه هنرمندی از بین میرود!) هم درحال احتظار مانند اوگوست(امپراطور رم قرن اول قبل از میلاد) بود. لاف زن پرگو معرکه گیر.....»(حکمت شادان) دقیقا مشخصات فرومایگان رابه نرون نسبت می دهد.
مردان برتر یا والایانی که نیچه از آنها یاد می کند. پادشاهان و یا صاحبان مال و منال و... نیستند. راستگویان راستکرداران هستند که اخلاق گله گی آنها را هدایت نمی کند. مردان برتر نیچه آزادگان به معنای حافظی آن یعنی زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است می باشد. لذا یک فقیر هم می تواند انسان برتر باشد زیرا نشان برتری راستکرداری و کنشگری و عدم اطاعت محض از غیرخود و... است
و جنگی که ایشان از آن نام می برد(جنگ نیاز به حقیقت علیه خطاهای پیشین است که هردو امروز در زندگی انسانی نقش بازی می کند)
برای نمونه آیا در جوامع خاور میانه اعلان جنگی علیه توده ها از سوی مردان برتر نیاز نیست؟ و آیا چنین جنگی در حال وقوع نیست.؟ آیا اخلاق بردگی در حال از بین رفتن نیست؟
جمله معروف نیچه که امثال آقای مطهری به آن تاخته اند اینست:«طغیان شرف برده است» یعنی اخلاق و ارزش بردگی در طغیان و شورش است. نیچه می گوید علیه چنین فرهنگی که از ازحام کینه برای طغیان استفاده می شود باید حذر کرد و علیه چنین فرهنگی باید اعلان جنگ کرد. مسلم است که طغیان علیه هرامری خود نشان بردگی است و اعلام جنگ نیچه طغیان نیست. نیچه در چنین گفت زرتشت می گوید نیت پاک نیست که جنگ را مقدس می سازد .
اما ادعای عدم انسجام و تناقض در اندیشه نیچه ادعای شگفتی است که کرده اید. اصلی ترین کتابش چنین گفت زرتشت است و در فراسوی نیک وبد کتابش را به زبان فلسفی تفسیر می کند و کتابهای دیگر در حواشی این دو کتاب است و متاسفانه به نام ایشان گاه جملاتی هم نوشته شده است. من اغلب کتب ایشان را خوانده ام ، کتاب اراده معطوف به قدرت ایشان را هم دیده ام (ترجمه هوشیار) عدم انسجامی و تناقضی ندیده ام. و اتفاقا ایشان را یکی از منسجمترین اندیشمند تاریخ می شناسمش . شما ممکن است اندیشه نیچه را نپسندید اما نمی توانید بگویید اندیشه اش دارای تناقض است.
اما اینکه مردم سالاری را به عنوان حاکمیت اراده برده گان(کینه و دروغ . خ.دپرستی و سود طلبی و...) نمی پسندد. درست است علیه چنین اراده ها که آنها را اراده نیز نمی شناسد اعلان جنگ می کند.

در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
(آخرین تغییر در این ارسال: 06-28-2012 09:37 AM توسط faritza.)
06-28-2012 08:51 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط حمید موسوی
حمید موسوی
عضو فعال
***

ارسال‌ها: 146
تاریخ عضویت: Dec 2011
رتبه: 5
سپاس ها 89
سپاس شده 107 بار در 74 ارسال
ارسال: #10
RE: نیچه
شخصا نه تنها با نیچه و کانت و ویلیام جیمز و ... مشکلی ندارم بلکه وقتی می بینم که شاگردان و هوادارن امروزی اش, خوانش هایی غیرتوتالیتر و غیر فاشیستی و ... ارایه میدهند, از خوشحالی در پوست نمی گنجم ( حتی بیشتر از طرفدارانش ). بقول راسل اگر ویلیام جیمز بیچاره زنده می ماند و می دید که چه سواستفاده هایی از پراگماتیسم او میشود از وحشت قالب تهی میکرد. و یا در مورد کانت میگوید که او طرفدار آزادی و حقوق بشر بوده اما شاگردان بلافصلش ( مثل فیخته ) نظریات استاد را در راه های افراطی و نظامی کشاند.
یکی از اهداف این گردهمایی ها در این سایت استفاده از تجارب و اندیشه یکدیگر در حداقل زمان و هزینه هاست. اساتید محترمی که مثل شما مطالعات بسیاری در برخی اندیشمندان دارند چنانچه بتوانند خلاصه ای مفید تهیه کنند یا یک فهرست موضوعی مثلا از نیچه در اختیار خوانندگان قرار دهند بسیار مفید خواهد بود. ( مخصوصا نویسندگانی که دارای مطالب پراکنده ای در چندین کتاب مختلف هستند ). بنظرم هدف همه ما این است که قرائت های غیرانسانی و فاشیستی را از دامن متفکران تراز اول پاک کنیم تا تمامی بهانه ها را از دست انها بستانیم. مطمئن هستم که جنگجویان توتالیتر و بهانه جویان ضداجتماعی, مطالب همین سایت را با دقت میخوانند و با باریک بینی درصدد تهیه تئوری های نظامی بعدی شان هستند. شخصا آنها را به مقالات شما ارجاع خواهم داد تا پیش شما مدتی را به تلمذ بگذرانند و دوران نقاهت شان را سپری کنند. چنانچه شما هم اقدام به ارایه فهرست موضوعی از سخنان نیچه ( یا سایر نویسندگان ) بنمایید, هم دست ما را فراخ تر کردید و هم زبانمان را گشوده تر و هم شانه هایمان را سرفراز نموده اید.
هر پرسش و پاسخی را بمنزله رفع ابهام و نوعی آمادگی پیشینی برای مقابله با مغرضان تلقی نمایید. ( نه بعنوان عیب جویی عامدانه ). همچنانچه گفتم هیچ چیزی رضایت بخش تر از آن نیست که تمامی اساتید و نوابغ را حلقه های یک زنجیر بینیم.
دردم از یارست و درمان نیز هم
(آخرین تغییر در این ارسال: 06-29-2012 02:55 AM توسط حمید موسوی.)
06-29-2012 02:52 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 


پرش در انجمن: