زمان جاری: 04-19-2014، 12:39 PM خوش آمدید مهمان گرامی! (ورودعضویت)



رویکردهای انتقادی و پست مدرن در تعلیم و تربیت


ارسال موضوع  ارسال پاسخ 
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رتبه موضوع:
 
رویکردهای انتقادی و پست مدرن در تعلیم و تربیت
نویسنده پیام
ایوب محمودی
A. Mahmoudi
****

ارسال‌ها: 246
تاریخ عضویت: Nov 2010
رتبه: 9
سپاس ها 95
سپاس شده 184 بار در 113 ارسال
ارسال: #1
Photo رویکردهای انتقادی و پست مدرن در تعلیم و تربیت
رویکرد رادیکال‌ها به‌ دو دسته‌ انتقادی‌ و پست‌ مدرن‌ تقسیم‌ می‌شود که‌ در رویکرد انتقادی‌ سازمان‌عرصه‌ سلطه‌ گری‌ است‌ و رویکرد پست‌ مدرن‌ سازمان‌ را به‌ عنوان‌ موجودیتی‌ نظم‌ یافته‌ و معنادار زیر سؤال‌می‌برد. در مدرنيسم بر « قطعيت » تأكيد مي شد و در پست مدرنيسم بر « عدم قطعيتها ». فرضيه هاي بنيادي که در ارتباط با تماميت و قطعيت، همچنين عليت و جامعيت برخي از امور، مورد تاييد فلسفه مدرنيسم بوده اند از جانب فلاسفه پست مدرن، مردود دانسته شده است. مدرنيسم در جستجوي حقيقت بود ولي پست مدرنیسم معتقد است كه حقيقتي وجود ندارد و تأكيد مي کند که فقط روايت هايي از حقيقت وجود دارد. در مدرنيسم « عقلانیت » حاکم است در حالی که در پست مدرنيسم « گفتمان » حاکم است. پست مدرنيسم با ایدئولوژی و هرگونه فراروایت مخالف است. در دوره پست مدرنيسم، با ورود تکنولوژی و ابزارهای تکنیکی، « گفتمان و مذاکره » بر « عقلانیت حاکم گشته است. نظریه انتقادی با این عقیده که زندگی اجتماعی سرشار از تعارضات، مهملها، ستمها و ابهامات است به دنبال "بیداری" و "رهایی" است و پست مدرنيسم به دنبال نفی عقل انسانی است. دوره نفی عقلانیت و فرد، مستقل، خود مختار و مطلق العنان می باشد.

تاکنون بشر دو عصر متفاوت کشاورزی ( سنتی ) و صنعت ( مدرنيسم ) را پشت سر نهاده و اینک در عصری زندگی می کند که نامهاي گوناگونی بر آن نهاده‌اند. « دانيل بل » آن را عصر فراصنعتي مي‌نامد؛ « ژاك دريدا » بر اين عصر نام ساختار زدايي نهاده است « مک لوهان » عصر كنوني را عصر ارتباطات و دهكدة جهاني و « آلوين تافلر » (1970) آن را عصر فراصنعتي مي‌نامد. اما پست مدرنيسم (فرا روشنگري) مفهومي گسترده‌تر از مفهوم‌هاي ياد شده است.
نظریه انتقادی شامل مطالعه روابط میان قدرت، دانش و گفتمان، به لحاظ سیاسی و اخلاقی در بافتهای کشمکش و نزاع فرهنگی و تاریخی است و به دو شق نظریه انتقادی مدرن و نظریه انتقادی پست مدرن قابل تقسیم است. در نظریه انتقادی مدرن می‌توان به کارهای اندیشمندان مکتب فرانکفورت آدورنو، مارکوزه و هورکهایمر و به تازگی، هابرمس اشاره کرد. کارهای « لویی آلتوسر » و « آنتونیو گرامشی » نیز در این دسته بندی قابل ذکرند. در مقابل، پست مدرنیته اشاره به یک سری توسعه‌های مربوط به هم و برجسته در سیاست جهانی، اقتصاد و زندگی اجتماعی در قرن بیستم دارد. بطور کلی در پست مدرنیسم محققان مجبورند مسائل اجتماعی را از طریق قرار دادن آنها در بستر های فرهنگی و تاریخی سیاسی کنند تا آنکه بتوانند خود را در مرحله جمع آوری و تحلیل داده‌ها دخیل کرده و یافته‌هایشان را نسبی سازند. "بحران بازنمایی" در پست مدرنیسم ریشه‌اش در نو آوریهای نظریه‌ای تاکید بر مرکزیت گفتمان در شکل دادن به فهم انسان دارد. یکی از علل این بحران "پساساختارگرایی" ‌ست. پساساختار گرایی بر نشانه‌ها که به لحاظ معناهایشان در رابطه قراردادی با دیگر نشانه‌ها هستند، تاکید دارد. در این نگاه، فرهنگ همچون خاکی ریشه مانند از نظامهای نشانه‌ای تلقی می‌شود.

معنای هر نشانه‌ای از طریق روند بلاغی که معناهای بالقوه را به قصد معناهای رقیب یا معناهای مسلط، محدود می‌کند، ساخته می‌شود. نظریه انتقادی با این عقیده که زندگی اجتماعی سرشار از تعارضات، مهملها، ستمها و ابهامات است به دنبال "بیداری" و "رهایی" است. ( الهی فر، بی تا ). از دید نظریه انتقادی جریان امور ضرورتاً آن چیزی نیست که هم اکنون هست، بشریت قادر است زندگی خود را تغییر دهد و امکانات کار را از این پس در اختیار بگیرد. نظریه‌های انتقادی از نقد نظام سرمایه‌داری و سازوکار آن آغاز می‌کنند و به ارزیابی ارزش اضافی و شی‌وارگی و کالا شدن همه وجوه و جنبه‌های زندگی مدرن می‌پردازند. این نظریه‌ها درک دیگری از شرایط موجود در جامعه ایجاد می‌کنند و به چگونگی تعامل میان این شرایط و قوانین حاکم بر آنها و همچنین عوامل بقا و پایداری شرایط توجه دارند. این کار سخت و پیچیده از خلال رویکرد چندرشته‌ای و از ترکیب این رشته‌ها در زمینه‌های مختلف مطالعاتی به ثمر می‌رسد. این زمینه‌های مطالعاتی شامل مطالعات اقتصادی، تاریخی، فلسفی، سیاسی، روانشناسی و جامعه‌شناسی است، اگرچه مطالعات انتقادی فقط محدود به این زمینه‌ها نیست. ( سعادتیان ).

هدف نهایی نظریه‌های انتقادی این است که جامعه امروزی را به جامعه عقلانی، انسانی و اصلاح‌پذیر تبدیل کند. بدین ترتیب نظریه‌های انتقادی رویکردی اصلاح‌گرایانه دارند و در پی شناخت و حذف علل و عواملی هستند که موجب بروز و ایجاد ساختار اجتماعی شده‌اند که انسان‌ها در آن اسیر بازیگران قدرت و ثروت می‌شوند. در حالی که هدف پست مدرنيسم نفی عقلانیت انسان و دادن اختیار، استقلال و آزادی در قالب گفتمان و مذاکره و به طور کلی ایجاد نظم است. در این مقاله به بررسی دو رویکرد انتقادی و پست مدرن از جنبه های مختلف پرداخته شده است.

نگاهی به مفهوم انتقادی
ریشه واژه کریتیک از واژه (crisis) آمده است این واژه در فیزیک و پزشکی هم بکارمی رود. آنچه بطورکلی ازمفهوم واژه انتقادی مدنظر است عبارت است ازبررسی متونِِِِِ جداسازی و داوری و ارزیابی و تشخیص درست ازنادرست بکار می رود. در ادبیات روشنگری کریتیک به معنای "داوری اثر فکری یا پدیده ای اجتماعی" بود. ( سپیدار و صفا، 1385 ).

مطالعات انتقادی و ریشه های آن
مطالعات انتقادی به لحاظ تاریخی ازدوره رنسانس در اروپا شکل گرفت و سال 1450 میلادی وقتی"یوهان گوتنبرگ" ماشین چاپ را تکمیل و اختراع کرد متون و کتابها تکثیر و توزیع شد و در اختیار همگان قرار گرفت. دیگر دانش مختص به علما و اشراف و روحانیون نبود و نوشته ها برای اولین بار در دسترس انبوه مردم قرار گرفت و مردم به بحث درمورد آن پرداختند اما نباید فراموش کرد که مطالعات انتقادی در آغاز پراکنده و کلی بود و شکل منسجمی نداشت. مقاله معروف"روشنگری چیست؟" اثر کانت در زمینه تفکر انتقادی نقش مهمی دارد. روشنگری ازدید کانت یعنی اینکه بشر دریافته است که توانایی فکر کردن را برای خود دارد یعنی خود را از"قیمومیت خودساخته"رها کرده است. بنابراین ازدید کانت فکرکردن برای خود حداقل در سطح تصمیم گیری برای رهایی از نمادهای قدرت سنتی (دولت و کلیسا و کارهای عامه پسند)مترادف با انتقاد بود.

"کارل مارکس"در نقد مشهورش به « فویرباخ » واژه انتقادی را این گونه به کار می برد: فلاسفه درطول تاریخ از راههای مختلف جهان را تفسیر و توصیف کرده اند درحالی که مساله تغییر آن است. وی درکتاب "ایدئولوژی آلمانی" واژه ایدئولوژی را برای معرفی وضعیتی بکارمی برد که درآن استقلال فکر نه بعنوان بازتاب تقسیم اجتماعی کار فکری و یدی بلکه به عنوان نشانه ای از موقعیت آن به عنوان موتور واقعی تاریخ انسان شناخته شده است.وی معتقد بود که تفکرفقط ازراه شناخت نادرستی ازقلمرو ایدئولوژی مسلط دریک دوره تاریخی معین درک می شود. ازدید مارکس وظیفه تفکر انتقادی این بود که خود را در برابر انقلاب پرولتاریا تبیین کند. به طورخلاصه نقد مارکس ازاندیشه های هگل در مورد دولت و دستگاههای ایدئولوزیک منشا جهت گیری امروز نظریه پردازان انتقادی ارتباطات است و جمله مشهور او این است: "در هر جامعه ای افکار طبقه حاکم افکار مسلط بر جامعه خواهد بود و طبقه حاکم ابزارهای تولید از جمله رسانه ها را در اختیار دارد." پس عمده ترین دیدگاههای انتقادی درارتباطات ریشه های چپی و مارکسیستی دارند. ( سپیدار و صفا، 1385 ).

رویکردهای انتقادی در سازمان
رویکردهای انتقادی، سازمانها را عرصه سلطه گری دانسته، یک چارچوب رادیکال اتخاذ می کنند. بعلاوه در این رویکردها، نظریه، مفهومی است که می تواند افراد را از این نیروهای سلطه جوی سازمانی رها سازد. ( میلر، 1377، ترجمه قبادی، ص 138 ). فلسفه رویکردهای انتقادی به ارتباط سازمانی، ریشه در کار « کارل مارکس » دارد که رابطه بین صاحبان و کارگران را در یک جامعه سرمایه داری بررسی کرد. از نظر او در این رابطه یک عدم توازن ذاتی وجود دارد و عاقبت کارگران در مقابل سیستم سرمایه داری قیام خواهند کرد. « مارکس » معتقد بود که این " انتقاد " منجر به انقلاب می شود؛ زیرا حقایق ریشه ای درباره شرایط اجتماعی انسان آشکار می شود. ( همان منبع، ص 139 ). اندیشه مارکس مبنای کار نظریه پردازانی شد که در تحقیق اجتماعی رویکردی انتقادی داشتند. از جمله: « ماکس هورخیمر » ، « تئودور آدورنو » ، « هربرت مارکوس » ، و « جورگن هابرماس » .

نظریه پردازان انتقادی روی مواردی با یکدیگر توافق دارند. نخست اینکه آنها معتقدند که برخی ساختارها و فرایندهای اجتماعی منجر به عدم توازن در قدرت می شوند. دوم اینکه این عدم توازنهای قدرت موجب اعمال ظلم و ستم بر بعضی طبقات و گروههای اجتماعی می شود. سوم اینکه نقش نظریه پرداز انتقادی، توصیف و برملا کردن این عدم توارنها و آگاه نمودن طبقات تحت ستم نسبت به آنهاست؛ سپس از طریق یک اقدام سیاسی مستقیم و یا از طریق آگاه نمودن افراد تحت ستم، رهایی امکان پذیر می شود. (همان منبع، صص 140 – 139 )

ویژگی های نظریه‌ انتقادی
ویژگیهای کلی اندیشه های انتقادی
« مک کویل » در کتاب نظریه های ارتباطات جمعی ویژگی اصلی نظریه انتقادی را توجه به تقسیم و اعمال قدرت نابرابردرجامعه و برگزیدن زاویه دید طبقات استثمارشده به جای اداره کنندگان رسانه ها یا جامعه به طور کلی می داند. "استیفن لیتل جان"در کتاب نظریه های ارتباطات ویژگی های اساسی علوم انتقادی راچنین بر می شمارد: نظریه های انتقادی از ساختار گرایی بهره می برند و تلاشی در جهت ترکیب نظریه و عمل هستند و درک و فهم تجربه واقعی مردم دردریافت هر متنی راضروری می دانند و همچنین هدف تحقیق انتقادی را آشکارساختن راههای برخورد منافع متضاد و آشکار ساختن فرایندهای سلطه و دفاع ازمنافع گروههای حاشیه ای می داند. ( سپیدار و صفا، 1385 ).

ازدیگر ویژگی های نظریه‌ انتقادی
1. متفکران این حوزه معتقدند برای رسیدن به درک درست از زندگی واقعی مردم باید آن را در زمینه اجتماعی مورد بررسی قرار داد.
2. آنچه مطالعات انتقادی را از انواع مطالعات دیگر متفاوت می‌سازد این است که اصحاب این مکتب، برای درک و فهم شیوه‌هایی که از طریق آن گروه‌های مختلف اجتماعی تحت ستم واقع می‌شوند، اعمال و نهادهای اجتماعی را تجزیه و تحلیل می‌کنند.
3. رویکردهای انتقادی، شرایط اجتماعی را برای کشف ساخت‌های پنهان اجتماعی بررسی می‌کنند، طبیعی است این رویکرد از ساختارگرایی بهره می‌برد. این رویکرد می‌آموزد که دانش، خود قدرت است. این امر به این معنی است که فهم شیوه‌هایی که اشخاص مورد ستم واقع می‌شوند به آنها کمک می‌کند تا برای تغییر وضعیت اقدام کنند.
4. علوم انتقادی ـ اجتماعی، با ایجاد آگاهی برای ترکیب نظریه و عمل تلاش می‌کنند. از این جهت نظریه‌های انتقادی هنجاری هستند، زیرا موجب تغییر شرایطی می‌شوند که بر زندگی ما تاثیر دارند. ( سعادتی، 1385 ).

وظایف و کارکردهای نظریه‌ انتقادی
نظریه‌های انتقادی، با نگاهی نقادانه و عمیق به پدیده‌ها و واقعیت‌های اجتماعی و کشف روابط ساختاری آن در نهادهای قدرت و ثروت در پی افزایش آگاهی واقعی در میان مردم هستند تا بدین وسیله با شناختی صحیح از علل و شرایطی که موجب شده است قدرت‌های سرمایه‌داری بتوانند تمام جنبه‌ها و وجوه زندگی فردی و اجتماعی را در خدمت تامین منافع و سود مادی خود درآورند، مبارزه کنند. همچنین این نظریه‌ها به دنبال ایجاد تعادل اجتماعی میان اقتدار شخصی فرد و همبستگی عام جمع هستند و بدین ترتیب فردگرایی را در متن و زمینه جمع‌گرایی برمی‌تابند. در غیر این صورت این فردگرایی در خدمت نظام سرمایه قرار خواهد گرفت و سرمایه‌داری با تبلیغات خود افراد را در تور هیجانات جامعه مصرفی نگاه خواهد داشت. مکتب انتقادی این فردیت را «فردیت کاذب» می‌داند که از طریق کالاها و فرآورده‌های شخصی شده و فردی شکل می‌گیرد و خود را نمایان می‌سازد. دیگر این که نظریه‌های انتقادی همواره در پی ارتقای اندیشه‌ها و فعالیت‌های مبارزاتی در مقابل عناصر سلطه و گروه‌های قدرتمندی هستند که از طریق سازوکار نظام سرمایه‌داری یا حاکمیت و کنترل عوامل قدرت، جامعه را ستمگرانه در چنگال خود نگه می‌دارند. از آنجا که نظریه‌های انتقادی در پی ایجاد جامعه‌ای انسانی، عقلانی و اصلاح‌پذیرند، با تقویت و حفظ ارزش‌های مفید اخلاقی سعی دارند موجبات هر چه بیشتر انسجام و همبستگی اجتماعی را فراهم کنند. ( همان منبع، 1385 ).

قدرت در رویکرد انتقادی
مفهوم قدرت برای نظریه پردازان انتقادی بسیار مهم است. « کنراد و راین » ( 1985 ) برای قدرت سه رویکرد سنتی، نمادین و رادیکال - انتقادی را مطرح کرده اند.

1) رویکرد سنتی: طبق این رویکرد، قدرت، موجودیت نسبتا ثابتی است که افراد یا گروهها دارند.محققانی که این رویکرد را اتخاذ می کنند به دنبال کشف عوامل به وجود آورنده قدرت سازمانی و نیز تاثیر قدرت بر پیامدهایی مانند رضایت شغلی و عملکرد هستند.
2) رویکرد نمادین: قدرت را نتیجه تعاملات ارتباطی می داند. .محققانی که دارای این رویکرد هستند به ناسازگاری میان ساختارهای قدرت و فرایندهای ارتباطی که از طریق آنها این ناسازگاریها مدیریت می شوند، علاقه مندند.
3) رویکرد رادیکال- انتقادی: در این رویکرد، نظریه پرداز به ساختارهای عمیقی که در زندگی سازمانی موجب ایجاد گسترش روابط می شوند، توجه دارد. این نظریه پردازان معتقدند که میان ساختار ظاهری و ساختار عمیق قدرت، تفاوتهای اساسی وجود دارد که باید بررسی گردند. بنابراین نقش نظریه پرداز رادیکال- انتقادی، کشف شیوه هایی است که از طریق آنها تبادلات اقتصادی، اجتماعی و ارتباطی موجب ایجاد و حفظ روابط قدرت در سازمان می شوند. ( میلر، 1377، ترجمه قبادی، صص 140 ).

فرایندها و ساختارهای اجتماعی ایجاد کننده قدرت در رویکردهای انتقادی
 ¬مالکیت شیوه ها و مناسبات تولید
 مسائل مربوط به جنس
 ¬کنترل بصیرت سازمانی
نظریه پردازان انتقادی استدلال می کنند که سه فرایند و ساختار اجتماعی فوق، موجب شکل گیری ایدئولوژی ( توسط طبقه مسلط ) و تفوق سازمانی می شود. « آلوسون و ویلموت » ( 1992) معتقدند هدف نهایی در مدل انتقادی، " رهایی " و یا به عبارت دیگر " آزادی افراد از سنت ها، ایدئولوژی ها، مفروضات، روابط قدرت و اشکال هویت محدود کننده غیرضروری است که مانع و یا از بین برنده استقلال، بیان خواسته ها و نیازهای واقعی است و بنابراین موجب نارضایتی می شود" بیشتر منتقدان مارکسیست، " رهایی " را فرایند آگاه شدن طبقه تحت ستم می دانند. بنابراین، وظیفه نظریه پرداز انتقادی، آشکار کردن ساختارها و فرایندهای تفوق و تفهیم این نکته به افراد است که آنها " کلید " رهایی شان را در دست دارند. ( همان منبع، صص 145 - 147 ).

انتقاد از نظریه انتقادی
« آلوسون و ویلموت » ( 1992) سه انتقاد را درباره این نظریه مطرح می کنند. آنها معتقدند این نظریه، ذهنی ، بنیادگرایی و منفی بافی است. ( همان منبع، ص 148 ).

رویکردهای پست مدرن
در سالهای اخیر نگرش جدیدی مطرح شده که تغییری در نظریه‌ انتقادی به ویژه در جنبه های بنیادگرایی و ذهنی بودن آن محسوب می شود. این نگرش جدید، نظریه پست مدرن است که به طور گسترده ای توسعه یافته است. طبق این نگرش ما در دنیایی متفاوت و جدید یعنی در یک جامعه پست مدرن زندگی می کنیم. در رویکرد پست مدرن، سازمانهای امروز به عنوان موجودیت های نظم یافته معنادار یا منطقی، زیر سئوال می روند.
تعريف پست مدرنيسم
کلمه مدرن از واژه لاتین Modernus به معنای « از هم اکنون » می باشد. پست مدرنيسم یعنی پدیرفتن چیزی فراتر از اکنون. پست مدرنيسم واژه يا به بيان دقيقتر، مجموعه عقايد پيچيده اي است كه به عنوان حيطه‌‌‌‌اي از مطالعات آكادميكي از اواسط دهه 80 پديدار گشته‌‌‌است. و در قالب واژه هایی چون فرانوین گرایی، فراتجدد گرایی، پسانوین گرایی و فرا صنعتی نیز مطرح گردیده است. ( عباس زاده، 1386، ص 5). توصيف پست مدرنيسم دشوار به نظر مي‌‌‌‌رسد، زيرا مفهومي است كه در انواع گسترده‌‌‌‌‌اي از ديسيپلين‌‌‌‌ها و حيطه‌‌‌‌هاي مطالعاتي از قبيل هنر، معماري، موسيقي، فيلم، ادبيات، جامعه‌‌‌شناسي، ارتباطات، مد، تكنولوژي و ... نمايان شده‌‌‌است. (كلاجز ، ترجمه حامي‌‌‌احمدی ).
« فستر » يکي از تحليل گران پست مدرنيسم در بررسي مفهومي اين واژه، به بيان دو گونه طرز تلقي از پست مدرنيسم اشاره کرده: صورت اول به تعريف و بياني مرتبط است که پست مدرنيسم را مبتني بر مدرنيسم و نشأت گرفته از آن مي شناسد که « جيمسن » طرفدار این نظريه است و صورت دوم به تعريف و بياني مربوط است که پست مدرنيسم را مقابل مدرنيسم و نافي و طرد کننده آن مي داند و « ليوتارد » نیز طرفدار این نظريه است. برداشت ديگري از پست مدرنيسم حکايت از طرز تفکري معتدل تر دارد. بر اساس اين تعريف پست مدرنيسم نه جنبه ويرانگري و طرد کنندگي دارد و نه جنبه تکاملي و تثبيت کنندگي. در اين صورت پست مدرنيسم را بايد به نوعي احياگر مدرنيسم تلقي کرد. « زيگمونت بوست » را مي توان نماينده اين تعريف دانست. ( مهاجر، 1387).
مشهورترين تعريف از پست مدرنيسم، ‌از آن « ژان فرانسواليوتار» است؛ پست مدرنيسم همانا ترديد و ناباوري است دربارة فراداستانها. ازا ين ديدگاه، پست مدرنيسم جنبشي چند منظوره است كه نارضايتي خود را از دانش و عقيده‌اي كه خويش را جهاني مي‌انگارد، اظهار مي‌دارد (گود، 1996). به عبارت ديگر، پست مدرنيسم، نوعي وضعيت بي‌اعتقادي و ناباوري به فراروايتها است. « ليوتار » با خوشبيني تمام به تجسم ذهني جهاني مي‌پردازد در بر گيرندة اجتماعات متكثر خود مقياس كه در آن هيچ يك از اين اجتماعات بر ديگري چيره نيست. در يك سخن، پست مدرنيسم را مي‌توان گونه‌اي پروژه يا رسالت دانست. از يك سو پست مدرنيته به عنوان پروژه يا رسالت تلاش براي بازانديشي دربارة‌ كليت گرايي يا جهان گرايي عصر روشنگري، تحسين خرد فردي و جمعي و هدف تحقق بخشيدن به عقل در تاريخ،‌ به عبارتهاي غير كلي كثرت گرا است (خندقي ، 1386). پست مدرنيسم چالشي فكري در اروپاست كه بعد از دوران روشنگري قرن هفدهم،‌ پديدار گشت، گفتماني عمومي ميان شهروندان در جامعه‌هاي غربي. مهم ترين عنصر كليدي پست مدرنيسم نیز « موضع گيري بر عليه سنت روشنگري » مي باشد

ويژگيیها و خصوصيات پست مدرنيسم
ویژگیهای پست مدرنیسم در نزد صاحب نظران متفاوت است و در این زمینه تا کنون توافقی حاصل نشده است با این حال به بعضی از ویژگی‌های مشترک می‌توان اشاره کرد:

• در روانشناسى منكر فاعل عاقل و منطقى
• نفى دولت به عنوان سمبل هويت ملى
• نفى ساختارهاى حزب و اعمال سياسى آنها؛ بعنوان كانالهاى يگانگى و تصورات جمعى
• ترفيع و ترويج نسبى بودن اخلاقيات
• مخالفت با قدرت يا بى اساسى دولت متمركز
• مخالفت با رشد اقتصادى به بهاى ويرانى محيط زيست
• مخالفت با حل شدن خرده فرهنگها در فرهنگى مسلط
• مخالفت با نژاد پرستى و مخالفت با نظارت بوروكراتيك بر توليد
• زير سؤال بردن همه برداشتهاى اساسى مورد قبول اجتماع
• شك نسبت به عقل انسان و رد عقلگرايى و طغيان همه جانبه عليه روشنگرى
• مخالف برنامه ريزى سنجيده و متمركز با تكيه بر متخصصان
• به رسميت شناختن نسبيت گرايى
• اعتقاد به پايان يافتن مبارزه طبقه كارگر و مستحيل شدن آن در دل نظام سرمايه دارى
• اعلام ورود به يك دوره جديد فراتاريخى؛ از نقطه نظر شناخت شناسى نگاه پست مدرنيستها نگاهى هرمنوتيك و تفهمى است.
• ارتباطات انبوه و انفجار سر ریز اطلاعاتی جامعه پسا صنعتی یا جامعه سرمایه داری صنعتی پیشرفته ( دلاوری، بی تا ).

كاربرد بنيادي پست مدرنيسم
به زعم « موراوسكي » (1996)، كاربرد بنيادي پست مدرنيسم چنين است: نخست آنكه، پست مدرنيسم به شرح چگونگي ظهور اشكال جديد فرهنگ و سازمان‌هاي اجتماعي _ اقتصادي، تقريبا از سالهاي پاياني جنگ جهاني دوم مي‌پردازد كه همراه با رشد صنايع، ظهور فرهنگ‌هاي مختلف، ارتباطات و انقلاب در فرهنگ‌ها بوده است. دوم اينكه پست مدرنيسم نمايندة رده‌اي از تفكر هنري در نيمه دوم قرن بيستم بوده است. نقطة ارجاع اينگونه از پست مدرنيسم همانا اشكال متنوع مدرنيسم است كه در نيمة اول قرن بيستم در عرصة هنر اروپا پديدار شد. سوم آنكه پست مدرنيسم نمايندة نوعي خاص از نوشتن و تأملات فلسفي است،‌ نوشتن و تأملي كه معمولا نه انحصارا حوزة نخست يا دوم را به عنوان هدف و موضوع خود انتخاب مي‌كند. البته رده‌بندي گونه‌هاي پست مدرنيسم به اين، فقط براي سهولت كار انجام مي‌پذيرد، به لحاظ اينكه اين سه حيطه به يكديگر سخت پيوسته است. (خندقي ، 1386).

نظريه پردازان پست مدرن
ژان فرانسوا ليوتار
نقطه آغاز مباحثات فكري دربارۀ پست مدرنيسم، اغلب در نوشته هاي فيلسوف اجتماعي فرانسوي، « ژان فرانسوا ليوتار» است. وي اعتقاد دارد كه جوامع نه صرفاً حول انواع تكنولوژي ها بلكه حول بازي هاي زبان و گفتارها نيز سازمان مي يابند. او به نقش گفتارها در زندگي اجتماعي توجه خاصي مي كند. در جوامع غيرصنعتي، اساطير و قصه ها واجد كيفيتي ديني بوده و به باز توليد نظم اجتماعي ياري مي رساندند. با عصر روشنگري مجموعه نويني از گفتارها همراه با ظهور علم قدم به عرصه نهادند اين ها بر اهميت پيشرفت، خرد، دانش و تكنولوژي در به ارمغان آوردن آزادي از جهل، نياز و سركوب تأكيد مي كردند. اما اينك به عصر جديد يعني پسامدرن وارد شديم . علم و تكنولوژي نظام هاي پيچيدۀ اداري و رايانه ها به چنان مرحله اي از پيشرفت رسيده اند كه در آن «دانش» در طول چند دهۀ اخير به نيروي اصلي توليد بدل شده است. اين فيلسوف فرانسوي چنين استدلال مي كند كه دانش و اطلاعات در دو مسير متصل به هم عميقاً دگرگون شده اند. نخست آن كه دانش و اطلاعات فقط در جايي كه به دليل كارآيي و كارآمدي موجّه باشند يا با استفاده از واژگان ليونار، در جايي كه « كاربرد پذيري » غالب باشد ، توليد مي شوند . دوم اين كه دانش و اطلاعات بيش از پيش در معرض تهديد كالا شدن است. پيامد اين وضعيت اين است كه اطلاعات و دانشي كه برحسب كارآيي و كارآمدي نتوانند مورد تأييد قرار گيرند ، تنزل درجه خواهند يافت يا حتي كنار گذارده خواهند شد . ( دلاوری، بی تا ).

نظريات و انديشه سياسى ليوتار
 ¬ به پايان رسيدن عصر ساختن تئورى يا تئوريهاى كلان در باب سياست و جامعه
 ¬ عدم دسترسى به يك تئورى مطلق گراى اخلاقى و ارزشى
 ¬ شكاكيت اخلاقى نهايتا به يك جهان اعتبارى و اعتبارگرايى ختم خواهد شد
 ¬ اهميت فوق العاده به معنا و جهان معنان دادن و خصوصى و شخصى كردن معنا. ( همان منبع ).


ژان بودريار
« ژان بودريار » نيز همچون ليوتار از نخستين كساني بود كه در پديد آوردن نظريه در باب پسا مدرنيسم به شدت اثر گذار بود . وي مدعي است كه از دهه 1960 در عصري به سر مي بريم كه در آن اساس جامعه ديگر مبتني بر مبادلۀ كالاهاي مادي داراي ارزش استفاده ( بدان گونه كه ماركسيسم مي گويد ) نيست . به نظر وي فرهنگ معاصر ، فرهنگ نشانه ها است . امروزه تقريباً هر چيزي صرفاً دلالت فقط كافي است به اطراف خويش بنگريم ما در هركجا توسط نشانه ها و شيوه هاي دلالت احاطه شده ايم. با صداي راديو بيدار مي شويم ، روزنامه مي خوانيم و ... غذاهايي كه مي خوريم همه مملو از دلالت اند . از ديدگاه بودريا زندگي امروزه در چرخش بي وقفۀ نشانه هايي هدايت مي شود كه دربارۀ آنچه كه در دنيا اتفاق مي افتد مثلاً اخباري كه از تلويزيون به ما مي رسد فقط روايتي از واقعيت اند . روايتي كه از برخوردها و دسترسي روزنامه نگاران و ... شكل مي گيرد . اما مي توانيم اثبات كنيم كه اخبار تلويزيون واقعيت ندارد بلكه برداشتي از آن است . هر انتقادي هم از اين نشانه ها روايتي اصيل تر از اخبار را ارائه نمي دهند ، بلكه صرفاً مجموعه اي ديگر از نشانه ها را نمايش مي دهد كه مي پندارند واقعيت و راي نشانه ها را توضيح مي دهند.

ریچارد رورتي
« ریچارد روتي » از نظريه پردازن پست مدرنيسم، بر اين باور اصرار ميورزد که در عصر کنوني، ما انسان ها با فرهنگ فرا فلسفي روبرو هستيم. روتي در حالي اين انديشه را ابراز ميدارد که پست مدرن ميرود تا شکل و ساخت فلسفي به خود بگيرد. بدين ترتيب، از جهت فلسفي و يا فرافلسفي بودن، تميزي بين مدرنيسم و پست مدرنيسم باقي نمي ماند. روتي تصور مي کرد مي تواند با نظريه فرافلسفي خواندن فرهنگ مردم، روشنفکران پست مدرن را از قيد و بند فلسفه و ايمان فلسفي و روبرو شدن با سوالات به ظاهر غيرقابل پاسخي که از جانب باورهاي فلسفي برانگيخته ميشود، برهاند. در صورتي که نگرش روتي يک تصور واهي بيش نبود و چنين نگرشهايي پست مدرنيسم را به نوعب سردرگمي و تناقض گويي مي کشاند، آنچنانکه راهي براي فرار از اين تناقضگويي، جز به انکار اصول مزبور نميماند. پست مدرنيسم در اين هر چند به ظاهر، برخلاف آنچه که نظريه پردازانش مي پندارند، شکل کليت نگر، ساختار ايدئولوژيک و وضعيت تعيّن يافته به خود ميگيرد و اين درست برعکس چيزي است که معماران پست مدرنيست دنبال ميکنند. ( مهاجر، 1387).

از ديگر نظريه پردازان پست مدرن
- « دانيل بل» با ايده هاي پسامدرن در باب قدرت در حال رشد دانش و فرهنگ در جامعه معاصر.
- « فردريك جيمسون » پسامدرنيسم به منزلۀ منطق فرهنگي سرمايه داري متاخر.
- « اسكات لش » پسا مدرنيسم، منزلۀ تفاوت زدايي. ( همان منبع ).

جامعه پست مدرن
در جوامع پست مدرن، آگاهي نقش كاربردي مي‌‌‌يابد. شما چيزهايي را مي‌آموزيد، نه فقط براي اينكه آن را بدانيد، بلكه آن آگاهي را بكار ببريد. همان گونه كه سايروپ در كتاب خود متذكر مي‌شود: سياست آموزشي امروزين بيشتر بر مهارتها و آموزش تاكيد مي‌ورزد تا بر آرمانهاي مبهم انسانگرايانه در مورد آموزش! اين امر بخصوص به بحراني براي فارغ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌التحصيلان انگليسي (مليت انگليسي) بدل گشته كه با مدركشان چه كاري مي‌توانند بكنند؟ آگاهي نه تنها در جوامع پست مدرن توسط كاربردش توصيف شده، بلكه اين آگاهي بيشتر از جامعه مدرن توزيع، ذخيره و به گونه متفاوتي طبقه‌‌‌‌‌بندي شده‌است. خصوصاً ظهور تكنولوژي الكتريكي رايانه‌‌اي، انقلابي را در روشهاي ايجاد و توزيع و استفاده از آگاهي در جامعه ما (آمريكا) ايجاد كرده‌‌‌است (در واقع شايد بتوان گفت كه پست مدرنيسم به بهترين وجه، بوسيله ظهور تكنولوژي رايانه‌‌‌‌‌اي كه در دهه 1960 آغاز شد, توصيف گشته و بدان مربوط شده و به صورت نيرويي غالب در تمام ابعاد زندگي اجتماعي در آمده است! ) در جوامع پست مدرن هر آن چه نتواند توسط رايانه به قسمتي قابل تشخيص درآيد، به بيان ديگر، هر آنچه كه قابل اندازه‌‌گيري نباشد. مفهوم آگاهي از آن سلب خواهد‌‌شد. در اين الگو متضاد آگاهي، جهل نيست حتي اگر چه اين امر،الگويي مدرن و انسانگرايانه باشد، اما بيشتر به بي‌‌نظمي تعبير مي شود. هر آنچه شرايط گونه‌اي از اين آگاهي را نداشته باشد به بي‌نظمي تعبير مي‌گردد و امري است كه درمحدوده اين نظام، غير قابل شناسايي است. « ليوتار » مي‌گويد: پرسش مهمي كه براي جوامع پست مدرن مطرح است، شخصي است كه تصميم مي‌گيرد كه چه چيزي آگاهي و چه جيز بي‌نظمي است؟ و همچنين فردي كه درباره مقتضيات تصميم اتخاذ مي‌كند. چنين تصميماتي كه بايد در مورد آگاهي اتخاذ گردد، خصايص انسانگرايانه و مدرن گذشته را مانندسنجش آگاهي به مثابه حقيقت (خصيصه تكنيكي آن) يا به مثابه نيكي يا عدالت (خصيصه اخلاقي آن) يا زيبايي (خصيصه زيباشناسي) شامل نمي‌شود. به بيان دقيقتر، ليوتار مي‌گويد: آگاهي الگويي از يك بازي زباني را دنبال مي‌كند، همان‌طور كه توسط ويتگنشتاين مطرح شده است. (كلاجز، 1383، ترجمه حامی احمدی ).

پست مدرنیسم در رویکردهای مختلف
همان طور که گفته شد ایده پست مدرنيسم بحث گسترده ای گاه تند و گاه نگران کننده را در بسیاری از رشته ها همچون جغرافیا، الهیات، فلسفه، هنر، نقاشی، سینما، موسیقی، معماری، علوم سیاسی، علوم اجتماعی، جامعه شناسی و ... دامن زده است. ( لایون، ترجمه حکیمی، 1383، ص 7). اصطلاح پست مدرنيسم ابتدا در معماری رایج شد. معماران نخستین هنرمندانی بودند که دریافتند دیگر تازگی و نو آوری در خود یک ارزش محسوب نمی شود و نخست اینان بودند که تاکید کردند ما اکنون با پست مدرنيسم مواجه ایم. در اینجا به چند رویکرد دیگر در پست مدرن می پردازیم:

قدرت در رویکرد پست مدرنیسم
نقد قدرت از مباحث پست مدرنيسم مي‌باشد، اگر در نظريات کلاسيک و مدرن، قدرت خصلتي سياسي دارد و داراي مرکزي به نام حاکميت است، در نظريات پست مدرن قدرت پراکنده است و داراي مرکزيتي نيست، در اين گروه به تشريح نظريات نيچه، هايدگر، ميشل فوکو و ژان فرانسواليوتار پرداخته مي‌شود. در واقع ميتوان گفت بحث « آلوین تافلر » در رابطه با تحول، ماهيت قدرت در جامعه فراصنعتي تا حدودي به بحثهاي اين گروه نزديک میشود. از نظر تافلر، در موج سوم، با افزايش نقش ارتباطات و اطلاعات، ماهيت قدرت از ثروت به دانائي تغيير خواهديافت و بنابراين قدرت از ويژگيهاي نويني برخوردار مي‌شود که عبارتند از پراکندگي قدرت، افزايش پيچيدگي و انتزاع در قدرت و تنوع قدرت مي‌شود. شاخصه‌هاي دانائي، از نظر تافلر دانائي از نظر کيفيت و کارائي مهمترين منبع قدرت است منظور از دانائي، نه تنها دانش و اطلاعات، بلکه شهود و تخيل و ارزشهاي انساني نيز ميباشد. (گراميان، 1377، صص 5 - 4 ).

پست مدرنيسم و جامعه‏شناسى
اصطلاحات مدرنيته و پست مدرنيسم در دهه 1980 با مناظره « هابرماس و فوكو» وارد جامعه‏شناسى شد. اين اصطلاح در اواخر دهه 1970 وارد جامعه‏شناسى فرانسه شد و مورد پذيرش كسانى همچون كريستوا و ليوتار قرار گرفت و دوباره در قالب ساخت زدايى يا شالوده زدايى فراساخت گرايى دريدا قرار گرفت. پست مدرنيسم فرا تشريح‏ها يا فراروايتهاى مدرنيسم از قبيل علم دين, فلسفه و اومانيسم سوسياليسم و آزادى زنان را مورد انتقاد قرار مى‏دهد و ايده توسعه تاريخى مدرنيست‏ها را رد مى‏نمايند. و مابعد ساخت گرايى و پست مدرنيسم قائل شد. شايد به جرات بتوان گفت كه بسيارى مدرنيسم همكارى داشته‏اند. يك وجه تشابه ساخت گرايى، ما بعد ساخت گرايى و مابعد مدرنيسم توجه آنها به زبان است كه جملگى ريشه در زبان‏شناسى بخصوص ايده‏هاى دو سو سور دارند به عنوان نمونه ليوتار معتقد است كه «شناخت علمى نوعى گفتگو است‏» و بطور خلاصه آنها معتقدند كه «زبان ضرورتا امروزه مركز توجه تمامى دانسته‏ها، كنشها و زندگى است‏»، يكى از كسانى كه آثارش هم جنبه‏هاى ساخت گرايى و هم ما بعد ساخت گرايى و هم پست مدرنيستى داشته است، ميشل فوكو جامعه شناس فرانسوى 1984-1962 مى‏باشد. « ميشل فوكو » از افراد مختلفى تاثير پذيرفته است. مثلا از عقلانيت ماكس وبر، ايده‏هاى ماركسيستى، روش « هرمنوتيك »، ساخت گرايى و همچنين از ينچه تاثير پذيرفته است. البته بايد توجه داشت كه ساخت گرايى نيز مورد انتقاد قرار گرفت و باعث‏شد نظريات ضد ساخت گرايى نيز وارد جامعه‏شناسى شود و در اين ارتباط مى‏توان به جامعه‏شناسى هستى شناسانه و نظريه سيستمها در برابر ساخت گرايى اشاره كرد. ( دلاوری، بی تا ).

پست مدرنيسم و هنر
تفکر پست مدرن در زمینه هنر، شامل حرکت به سمت بی ارجاعی ، غیر خطی بودن و فرم های مختصر و نیز فرو ریختن گروه های سنتی مسلط بر هنر می شود. این سه جریان همه مباحث علوم انسانی را به عنوان مصالح مورد نیاز برای تجزیه و تحلیل و بررسی به هم پیوستند و به نظریه پردازان ادبی ارائه دادند .( کمال آبادی، 1387 ).

ديدگاه پست مدرن تغيير سازماني
براي بررسي ديدگاه پست مدرن در مورد پديده تغيير، بحث را بايد با محور انتقاد پست مدرنيست ها يعني ديدگاه مدرنيستي تغيير آغاز كرد. در ديدگاه مدرنيست ها، تغيير از محيط آغاز مي شود. محيط از طريق تغيير شرايط بقا، قدرت بيش از حدي بر سازمان اعمال مي كند. بر اساس يکي از نظريه‌هاي مدرنيستم در مورد رابطه محيط و سازمان يعني تئوري بوم شناسي جمعيت سازماني (اکولوژي سازمان)، در ميان بومها يا جمعيتهاي سازماني که به منابع محيطي مشخصي وابسته هستند، سازمانهايي بقا مي يابند که به طور موثري خود را با محيط انطباق دهند و تغييرات محيطي را به درون ساختارهاي خود منعکس كنند. پست مدرنيست ها اين ديدگاه را مورد انتقاد قرار مي دهند و کانون و منشاء تغيير را در درون خود سازمان جستجو مي کنند. پست مدرنيسم نگاهي بنيادي است که داراي برنامه اي براي آغاز تغيير انقلابي در سطح فردي و از طريق تغيير کامل پيش فرض هاي مسلم فرد در مورد خود، ديگران و سازمان اجتماعي است. پست مدرنيست ها دو نوع ابزار اساسي را براي بررسي پديده تغيير سازماني، به کار مي برند:

1) شالوده شکني: براساس نظر پست مدرنيسم، از طريق شالوده شکني برهان و معکوس كردن پيش فرضهاي بنيادين آن، مي توان فضا را براي پيش فرضهايي که قبلاً مورد توجه قرار نگرفته اند، باز كرد. به عنوان مثال نظريه‌هاي مدرنيسم سازمان فرض مي کنند که عدم اطمينان محيطي نامطلوب و ناخوشايند است، بنابراين تصميم گيرندگان سازمان براي کاهش عدم اطمينان محيطي سعي مي کنند که در ساختارهاي خود تغييراتي ايجاد کنند و خود را با محيط وفق دهند تا بقا يابند. پست مدرنيست ها شالوده‌هاي اين پيش فرض را مي‌شكنند و فرض مي کنند که عدم اطمينان محيطي به جاي اينکه نامطلوب و ناخوشايند باشد، پديده اي جذاب و خوشايند است. در نتيجه اين شالوده شکني، مرزهاي بين سازمان و محيط زير سوال مي رود و به دنبال آن در ساختارهاي سازماني تغييرات اساسي ايجاد مي شود و ساختارهاي سازماني از جمله سازمانهاي شبکه اي، مجازي، بدون مرز و ساختار، شکل مي‌گيرند. شيوه پست مدرنيسم، ابزاري براي غلبه بر تحکم يک نگاه يا ايده است و از دانش براي رهايي به جاي کنترل استفاده مي کند. پست مدرنيست ها بر گفتمان عمومي، به عنوان روشي براي مطرح شدن پيش فرضهاي جديد، تاکيد مي کنند. در گفتمان، يک گروه موضوعات بحث انگيز پيچيده‌اي را از منظرهاي گوناگون مي شکافد. افراد نسبت به پيش فرضهاي خود مردد مي‌شوند، اما پيش فرضهاي خود را آزادانه ابلاغ مي کنند. در گفتمان، افراد مشاهده‌گران انديشه خود مي‌شوند. بنابراين يک ايده براي خلق نوآوري و ايجاد تغيير و تحول، استفاده از گفتمان است. گفتمان فرصتهاي بيشتري را براي سازماندهي و در نتيجه سازماندهي مجدد (تغيير) فراهم مي آورد.

2) نظريه پردازي خودانعکاسي: در نظريه پردازي خود انعکاسي، افراد، باورها و انديشه هاي خود (پارادايم هاي ذهني) را مورد انتقاد و ارزيابي قرار مي دهند. اين همان يادگيري دو حلقه اي است که ايجاب مي کند كه سيستم، پيش فرضها و ارزشهاي زير بنايي خود را زير سوال ببرد. بنابراين سيستم، شيوه آموختن را ياد مي‌گيرد. الگوي يادگيري دو حلقه اي در شکل 1 نشان داده شده است.


شکل 1. الگوی یادگیری دو حلقه ای
منبع: نظرپوری، 1386

در واقع اين يادگيري دو حلقه اي در ارتباط با توسعه ظرفيت سازمان براي حل مشکلات، طراحي سياستها، ساختارها، سيستم ها، و روشها در مواجه شدن با تغيير مداوم در پيش فرضهاي پيرامون خود و محيط است و مي تواند در سيستم‌هاي سنتي ريشه دواند و آنها را دستخوش تغييرات مورد نظر سازد. بنابراين در اين حالت است که يادگيري دو حلقه اي به ايده سيستم خود سازمانده پيوند داده مي شود. بر اساس اين ايده، همه دانش ما، دانش از خود يا خود دانشي است. در واقع همه دانش ما در مورد جهان و پديده هاي پيرامون، دانش از خود است که به دنبال تلاش براي شناخت پديده هاي پيرامون خود، آن را بازتوليد مي کنيم.
همه اينها مستلزم اين امر است که فرد براي پرهيز از افتادن در دامهاي تحکّم مخفي شده در قالب ديدگاههاي خاص، خواهان استفاده از ديدگاههاي متناقض، پارادوکس گونه و ناهمجو شود و با داشتن تفکر خودنگرانه و به کارگيري شيوه هاي خاص خود براي درک و کشف جهان پيرامون (به جاي پيروي محض از يک پارادايم ذهني واحد)، به موجودي فرصت طلب (به معناي مثبت) و خواهان تغيير و تحول مداوم تبديل شود. براساس نظر يکي از انديشمندان برجسته پست مدرنيسم، «براي اينکه پست مدرنيست شويد، بايد خود فعلي تان را فراموش کنيد». به بيان ديگر شما بايد برداشتهاي ديرينه از خود و جهان پيرامون را دور بريزيد و شيوه هاي متفاوت ديدن را بياموزيد. ( نظر پوری، 1386، ص 49 ).

مدرنيسم و معماری
واژه مدرنيسم به معنای نو گرايی و نو سازی است و مدرنيزاسيون عملی که منتج از مدرنيسم و مبتنی بر مدرنيته و افکار مدرن است. پيدايش مدرنيته با پيدايش جوامع مدرن (كشورهاي اروپاي غربي) هم زمان بوده است ولي در اينكه آغاز مدرنيته چه زماني است ميان محققان توافق نيست ولي عمدتاً از سال 1890 تا 1930 مد نظر است. آغاز عصر مدرن رويدادي بود كه در آن مجموعه انديشه‌ها قوام يافته بودند تا جنبش‌هاي جديدي را كه تجسم بخش روح جامعه صنعتي بودند شكل دهند، مصالح و روش هاي نوين ساخت وساز به معماران و مهندسين اين توان را داده بود تا شيوه‌هاي ساخت و ساز را كشف كنند. با ظهور عصر صنعت و گسترش صنايع توليد انبوه بسياري از مردم به سرعت از شيوه زندگي قرون وسطي به شيوه زندگي مدرن گرويدند. آغاز عصر مدرن با پيدايش خردگرايي، روشنفكري، علم مداري و دين پيرايي همراه بود. انگيزه اصلي مدرنيسم كم كردن توان سرمايه‌داري صنعتي كه به عنوان واسطه بين سرمايه‌دارانی عمل كرده بود كه شهر‌ها را توسعه داده بودند. شهرهايي كه بدون كيفيت مطلوب فقط براي توليد ساخته شده بودند.5 هدف اصلي مدرنيسم حذف تدريجي ساختار اجتماعي منفرد و جايگزين كردن با يك بنيان واحد و جامع بود. مدرنيسم نوعي پيوستگي با اهداف اجتماعي دارد. نياز به پروژه‌هاي مسكن عمومي در اروپا و روسيه، سبب تبلور ديدگاه‌هاي نوين در بين معماران و شهرسازان گرديد. و پيدايش شهرسازي معاصر ممكن نبود مگر بعد از تغييرات مهم فني، اقتصادي و اجتماعي كه به انقلاب صنعتي شهرت دارد و طي نيمه دوم قرن 18 در غرب اروپا به وقوع %

ایوب محمودی لاری
Ayoub Mahmoudi Lari
(آخرین تغییر در این ارسال: 01-13-2011 05:13 AM توسط ایوب محمودی.)
01-13-2011 05:05 AM
مشاهده سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال موضوع  ارسال پاسخ 


پرش در انجمن: